اما همه اینها یکطرف، لذت تولد کودکی به نام گزارش ومطلبی که مزین به اسم خبرنگار است، حال وهوای دیگری دارد واگر 30 سال هم خبرنگار باشی و صدها بار نامت پای مطالب آمده باشد، هر دفعه دیدن این نام تازگی دارد و حس غریبش تمام شدنی نیست. ما خبرنگارها با این حس زندگی میکنیم؛ حسی که برای خیلیها بیمعنی است. این حس غریب گاهی منشا اثر میشود و مطلبی که نام تورا کنارش دارد، مسبب خیر میشود، آن وقت خبرنگار و دنیایی که درآن پادشاهی میکند.
اردیبهشت ماه بود، حوالی غروب، صفحات روزنامه یکی بعداز دیگری بسته میشد و تحریریه روزنامه هردقیقه، خالیتر، وقتی از صبح در حال جستجو و نوشتن گزارش خبری باشی، این ساعت سنگینتر از همیشه ای، زنگ کشدار گروه اجتماعی روزنامه سکوت را شکست، «میتونم با خانم...صحبت کنم» صدای پشت خط گفت، صدایی زنانه، گرفته و خشدار به نظر 70 سالی داشت، ته لهجهاش به گیلان میرسید.«بفرمایید، خودم هستم» نمیدانم مرا از کجا میشناخت میگفت روزنامه را هر روز میخواند و یادداشتهای مرا بیشتر از همه، حس خوبی داشتم اما طول نکشید، بغضش شکست، «دخترم من یک متکدیام که از صبح روی موزاییک سر کنار مترو مینشینم، فرزندی ندارم و همسرم بیمار است، هر روز، خروسخوان به تهران میآیم و شب به با زوزه سگ به آبیک برمیگردم و...» لحنش شباهتی به گداهای خیابانی نداشت و از آن بدتر، آخر کلامش بود که گفت: دخترم دو چیز در جهان نشود پیدا؛ ننگ غنی و مرگ گدا؛ قطع کرد. گوشی هنوز دستم بود، نمیتوانستم جلوی اشکم را بگیرم، مغلوبش شده بودم، صدای هق هقم سکوت تحریریه خالی را شکست و دبیر گروه مبهوت عکسالعملم شده بود، سریع حرف هایش را نوشتم و اصرار کردم باید همان روز در صفحه آخر روزنامه چاپ شود که شد.
چند روزی گذشت، ماجرا از یادم رفته بود حتی تیتر مطلب که بود «من یک متکدی هستم» و در کنارش عکسی از من بهعنوان نویسنده مطلب. تلفن گروه اجتماعی زنگ زد، صدای خشک و مردانهای میخواست با من حرف بزند. «الو... خانم ... شما مطلبی نوشتید به نام من یک متکدی هستم، آقای رئیسجمهور مطلب شما را خواندهاند و میخواهند به شما کمک کنند.»
«چی؟ چرا میخوان به من کمک کنند؟»
«رئیسجمهور عکس تون را کنار مطلب دیدهاند و ناراحت شدهاند دستور دادهاند که پیگیری کنیم»
«ببخشید من نمیفهمم کدوم مطلب؟»
«مگه شما متکدی نیستید؟!!»
دیگر نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، صدای خشک پشت خط حوصلهاش سررفته بود، برایش توضیح دادم که من نویسنده مطلب هستم و نویسنده، متکدی نیست، حالا او خندهاش قطع نمیشد. نشانی زن متکدی را گرفت وبعدها دستور برای رسیدگی به وضعیت زن وهمسر بیمارش نتیجه داد و اندکی شرایط زندگی شان بهبود یافت. دنیای خبرنگاری یعنی همین؛ شریک شدن در لحظههای تلخ و شیرین دیگران.
کتایون مصری - معاون سردبیر