در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نگاهم میرود روی قاب عکس عروسی زهرا. زهرا سمت راست ایستاده و علی سمت چپش و هر دو دارند میخندند. دوباره چشمم میافتد به آن نوار سیاه لبه عکس. باد زوزه میکشد و پنجره را باز میکند. پرده کنارمی رود. دو لنگه در محکم به هم کوبیده میشود و قاب عکس میخوابد روی طاقچه.
بلند میشوم عکس را برمیگردانم و از زیر کمد، چمدان را درمیآورم. دستهایم میلرزد، در چمدان که باز میشود عطر مریم میپیچد توی هوا؛ گلهای خشک را جمع میکنم و با احتیاط لباس عروسیاش را در میآورم و میبویمش.
هنوز بوی عطری را که خودم شب عروسی به لباسش زده بودم از آن میآمد. محکم لباس را توی بغلم فشار میدهم، احساس میکنم زهرا توی بغلم است. میبویمش، گلویم میسوزد.
آستین توری لباس را روی صورتم میکشم. یک قطره اشک میافتد روی دامن بلند و دنبالهدارش. با دستم اشک را از رویش پاک میکنم و دامن را نوازش میکنم. یک ردیف از مرواریدها شل شدهاند و زیر دستم میلغزند. مینشینم کنار چرخ خیاطی، نخ و سوزن برمیدارم دوباره نخشان میکنم و محکم میکشم، ته نخ پاره میشود و مرواریدها میریزند روی دامن لباس. تند تند جمعشان میکنم، یکیشان را پیدا نمیکنم، خم میشوم چشمهایم را جمع میکنم و از زیر پایه عقبی چرخ خیاطی برش میدارم و دوباره سرجایش محکم میکنم.
کمرم تیر میکشد. خودم را میکشم عقب و به دیوار تکیه میدهم. بدنم مورمور میشود دیوار یخ کرده انگار. این جور وقتها زهرا دو تا بالشت میآورد و میگذاشت پشتم و میگفت: «مامان جان تکیه بده». بعد میرفت دو تا چای لیوانی میریخت و میگذاشت توی سینی. دو تا قند برمیداشت و میگفت: «مامان کمرنگه مال توِها.»
چای را برمیداشتم و هورت میکشیدم. چای دارچینی در کنار زهرا حسابی گرمم میکرد. آن روز چقدر قند توی دلم آب شد وقتی یواشکی رفت و یکی از لباس عروسها را پوشید آمد جلویم چرخی زد و گفت: «چطوره مامان! خوشگل شدم». سرم را بالا گرفتم و گفتم: «قربون قد و بالات برم مادر! ایشالا عروسیت!»
آن وقت یک چرخ دیگر زد و گوشه دامن را بالا گرفت و ریز رفت پشت سرم و شروع کرد به ماساژ دادن گردنم. دستهایش را از پشت، دورگردنم حلقه کرد و یکهو شروع کرد به قلقلک دادنم و گفت: «بگو واسه من سفارشی میدوزی بگو!» با آرنجم هولش دادم عقب و گفتم: «آتیش به جون نگرفته نکن لباس مردم خراب میشه.»
تند آمد یک ماچ آبدار از لپم کرد و گفت: «یه دعای نون و آبدار واسم میکنی مامان خوشگل؟!». من هم دستم را بالا بردم و گفتم: «ایشالا عروس شی! خوشبخت شی!»
زوزههای باد بیشتر میشود. بلند میشوم تا پنجرهها را محکم کنم. عکس را از روی طاقچه برمیدارم و مینشینم. صورت گندمیاش را میبوسم، لبم یخ میکند. با گوشه روسری آب دماغم را میگیرم. دستم را روی موهای موجدار خرماییاش میکشم. همان لباسی را که میخواست برایش دوختم، سفارشی سفارشی! وقتی پوشید و آمد تو، شبیه فرشتهها شد!
شب قبل از عروسیاش رختخوابش را کنار رختخواب من پهن کرد و گفت: «مامان امشب میخوام پیش تو بخوابم. میخوام امشب دستم توی دستای توباشه، مامان دستامو بگیر.»
اشک توی چشمهایش جمع شد و گفت: «نمیذارم تنها بمونی. هر روز میام بهت سر میزنم. به علی گفتم هر روز بیاره ببینمت». بعد سرش را گذاشت روی سینهام و هر دو با هم گریه کردیم.
قاب عکس را جلوی صورتم میگیرم نگاهی به چشمهای خمارش که معصومانه نگاهم میکند میاندازم و میگویم: «تو که گفتی هر روز میام بهت سر میزنم؛ فکر نکردی دوری یک ساله تو رو چطوری تاب میارم؟»
لباس را دوباره برمیدارم و محکم توی بغلم فشار میدهم و با احتیاط جمعش میکنم و میگذارم داخل جعبه. به آقای عابدی قول دادم تا صبح کار را تحویل بدهم. مشغول لباس سفارشی میشوم و آخرین ردیف مرواریدها را هم میدوزم. لباس را مرتب میکنم و در جعبه را میبندم.
وارد مغازه که میشوم اول جعبه لباس سفارشی را درمیآورم. آقای عابدی لباس را از جعبه درمیآورد، ورانداز میکند: «دستت درد نکنه نرگس خانم خیلی خوب شده». خانم بهرامی را صدا میکند لباس را میدهد دستش: «ببر بپوشان تن مانکن». بعد میرود پشت دخل. یک دسته پول درمیآورد: «بشمار ببین 800 تومنه». پول را میگیرم جعبه را از زیر چادر درمیآورم و باز میکنم: «آقای عابدی این یکی رو هم بگیرید». سرش را بالا میآورد عینکش را روی دماغش جابهجا میکند: «این دیگه چیه؟ اضافه بر سازمان دوختی؟»
چادرم را میآورم روی روسریام و میگویم: «راستش این لباس عروسی دخترمه که فقط یک بار شب عروسیاش تنش کرده آوردمش اینجا که...». میآید توی حرفم: «ببینمش.»
از پشت دخل بلند میشود لباس را از دستم میگیرد دنباله لباس را روی میز میخواباند و بالا تنه را روی دست چپش میاندازد و انگشتش را روی مرواریدهای کمری لباس میکشد و میگوید: «خوبه محکم دوختیش خیلی تمیزه!». لباس را روی میز پهن میکند دوباره میرود پشت دخل. خانم بهرامی را صدا میکند: «بیا اینو هم ببر بپوشان تن مانکن». از توی کشو یک دسته پول در میآورد: «من اینو هم ازت 800 تومن برمیدارم با اینکه دخترت پوشیده؛ چون خوش دوختتر از بقیه کارهای سفارشیه چیزی ازش کم نمیکنم.»
میروم نزدیک میزش: «راستش برای فروش نیاوردم». انگشت شصتش را روی زبانش میکشد، پولها را میشمرد و میگوید: «پس برای چی آوردی؟»
دستی به لباس میکشم: «راستش لباس عروسی دخترم روآوردم اینجا بمونه. تنها خواهشی که از شما دارم اینه که اینو بدید به دخترایی که میخوان عروس شن، اما پولی در بساط ندارن». پولها توی دستش ورق میخورند. از بالای عینکش نگاه میکند: «برای چی این کار رو میکنی؟»
کیفم را از روی میز برمیدارم پولهای عرق کرده دستم را داخلش میگذارم و میگویم: «برای شادی روح دخترم.» و میآیم بیرون.
زهرا فرخی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: