لالایی برای عروسک

با آن که دو دستی گوشی تلفن را گرفته بود ، باز هم برایش سنگینی می کرد. داشت با بابا حرف می زد.
کد خبر: ۸۲۲۱۶

بابا! شب زود بیا خونه مامان یک گل سر خوشگل برام خریده بیا ببین . لحظه ای بعد سگرمه هایش توی هم رفت ، انگار از آن سوی خط شنیده بود که آن شب بابا به خانه نمی آید. یکی از دستانش را از گوشی برداشت و به سمت موهایش برد ، گل سر را کند و به گوشه ای انداخت ، بغض راه گلویش را بست. دیگر دوست نداشت قربان صدقه های بابا را بشنود گوشی را انداخت و رفت . مادر گوشی را برداشت و با همسرش حرف زد ، دخترک را صدا کرد و زبان به التماس گشود تا او را برای حرف زدن با پدر راضی کند ؛ اما دخترک پایش را توی یک کفش کرده بود ، من دیگه بابا رو دوست ندارم . عروسکش را بغل گرفت و گوشه اتاق کز کرد. شکایت پدر را به عروسک برد: دیدی بابا دوستم نداشت؛ اگر دوستم داشت امشب می اومد تا گل سرم را ببیند. دستش باز هم سمت موهایش رفت ، گل سر را حس نکرد یادش آمد که آن را به گوشه ای انداخته ، دنبال گل سر رفت پیدایش کرد ، آمد پیش عروسک او را در آغوش گرفت ، گل سر را به موهایش چسباند و نجواهایش را با عروسک ادامه داد. حرفهام را باور نکنی ها! بابام هیچ کس رو تو این دنیا به اندازه من دوست نداره... . مادر آن سوتر دلش شور می زد ، چند بار از پنجره کوچه را نگاه کرد که یک بار هم کنار دخترش آمد و او را که داشت به آرامی به خواب می رفت ، نوازش کرد. ساعتی بعد ، دخترک با صدای زنگ تلفن از خواب پرید تا مادر به گوشی برسد ، گوشی تلفن را برداشت و صدا کرد: بابا! اما بابا نبود ، صدایی گریان جواب داد: من بابا نیستم عزیزم اما می خوام درباره بابا یه چیزی به مامانت بگم . امید دخترک باز هم به یاس مبدل شده بود ، چشمانش به صورت ، مادر گره خورد رنگ مادر پریده بود ، مادر گوشی را در دست گرفت خشکش زده بود ، نه چیزی می دید و نه می شنید ، چشمهایش سیاهی می رفت ، اتاق دور سرش می چرخید فقط این جمله را شنید ، دخترک به عروسک می گفت لالا کن عروسک خوشگلم این که الان زنگ زد بابام نبود. دوست بابا بود ، داشت خبر بابا رو به من می داد. مادر تا کلمه (خبر بابا) را شنید ، دو دستی به سرش زد تازه فهمید دخترش یتیم شده است.دخترک برای عروسک قصه بابا را می گفت...

ناصر صبوری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها