حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
محمدجعفر محقق از قم: وقتی یه آدم توی شرایط خاص و نامتعادل روحی باشه (مثل اینکه به هر دری میزنه تا به اونی که میخواد برسه ولی بینتیجهست)، یه حرف (مثل دوستت دارم)، یه خاطره (مثل خاطرة یه همقدمی ساده)، یا یه رنجش کوچیک (مثل یه ذره کممحلی) کافیه تا چشمة چشماش به جوشش بیفته و غباری که بعد از آخرین گریه روی چهرهش نشسته رو بشوره.
مهران از تهران: من هرگز نفهمیدم واحد سنجش غم چیست! نمیدانم چه کسی، کجا و چگونه غم را کشف کرد. سیب افتاد و جاذبه کشف شد؛ کسی در آب نشست و وزن حجمی کشف شد؛ اما غم...؟! از من [اگر] بپرسید، فقط و فقط نگاهت را عامل غمم میدانم. در آب به میزان مشخصی شکر حل میشود و بیشتر از آن سرریز میشود اما در وجودم...؟! چند برابر وزنم غم جا گرفته و باز هم...
امیرحسین دشتبان از قم: دریای نگاهم را به ساحل تنهایی گره زدهام. منتظرم؛ منتظر تماشای بازآمدن آفتاب. منتظر لمس نفسهای گرم آفتاب. منتظرم؛ منتظر شنیدن نوای نسیم مهر آفتاب. میدانم؛ میدانم آنسوی افق هم کسی آفتاب را به نظاره نشسته، منتظر غروب آفتاب. میان ما ساحلی است از فلق تا شفق، به درازای یک دنیا تنهایی.
نسیم از توابع بهبهان: اون روز برادرزادهم داشت گریه میکرد، منم خیر سرم رفتم ساکتش کنم. بش گفتم: بیا بریم عکسای بچگیام رو نشونت بدم. یهدفعه با عصبانیت گفت: ولم کن، خودم اعصابم خرده؛ عکس بچگیای تو رو میخوام چیکار؟! من رو میگی؟ اینقدر ضایع شدم!
هههههه! تا تو باشی که خیر سرت کاری کنی! (نه... چی میخواستم بگم؟ آهاااان... یهو آلزایمرم عود کرد! خخخخ! ماجرای «خرخره خرس خاکستری» برادرزاده من رو فراموش کرده بودی مگه؟ هیم؟ تا تو باشی که دیگه برادرزادههای این دوره و زمونه رو دست کم بگیری).
نرگس عباسی از اراک: تقصیر دل نیست؛ سرنوشت ما را مینویسد. از هر کجا که سراغش را بگیری به سمت خودت نشانه میرود و تیرش را درست در جایی فرو میبرد که ضربان زندگی نیست؛ جایی در عمق هویتت. او رسم زندگی کردن را نمیدانست. خنجر زندگی را در قلبت فرو کرد و صدای لبخند مرگبارش در روحت طنینانداز شد. نمیشود سرنوشت را مثل لبخند آسمان نوشت... حتی وقتی خسته میشوی... اما این بار از خودت؟
مهندس مریم، مامان محمدعلی: 1-کاش تو همة آدمها سنسوری بود تا قبل از اینکه دل کسی رو بشکونیم هشدار میداد. خیلی مواظب قلب عزیزامون باشیم؛ از دست دادن، سنگینترین تنبیه بیاعتنایی به آدمهاست. 2-اینقدر میگن که دهة شصتیها فلان شدن، پوسیدن، هدر شدن و... من که شک میکنم. اصلاً کی گفته نسل سوختهایم؟ برعکس، خیلی هم میسوزونیم!
سنسوره که هست؛ فقط بعضیا حواسشون به بودنش نیس! همون ورژنی که فخرالحاج قراره دانلود کنه واسه تغییر خودش، یکی از مزایاش همین افزایش رم و قدرت سیپییوی ذهن واسه به کار افتادن حواس و جلوگیری از حواسپرتی توی یه همچی شرایطیه!
روجا بختآور از قائمشهر: وقتی برای آخرین بار، از این همه احساسم بیاعتنا رد میشدی و تنهام میذاشتی، کاش پرپر شدن دلم را میدیدی. التماسهای نگاهم، در اون لحظة آخر، نمیدانم چرا دل تو را نرم نکرد. دست به دستم دادی و بدرود گفتی و انگار با همان دستانت دلم را مچاله کردی. تو هر قدم از من دور میشوی و این دلم است که زیر قدمهایت له میشود. سخت است دل بریدن از تو؛ تویی که تمام زندگیام بودی. تو رو به حرمت اون همه خاطرههامون بگو به چه گناهی محکوم شدهام که قسم خوردهای به سویم برنمیگردی.
محمدرضا از بابل: آدمهای توی این صفحه یک حس مشترک آوارگی در پس فرداهایشان موج میزنه؛ ولی بعضی اوقات باید به احترام پاسخهای شما ایستاد. کاش ذهن هر آدمی مثل شما مال خودش بود.
دِ! من شماره بعد میخوام خودم رو معرفی کنمااااا... درسته آخه؟ میخوای کلی از بروبچ رو با خودت دشمن کنی آخه؟! نمیگی با یه همچی پوست موزایی یهو پای آدم میره روشون و زاااارپ! فاااااتحه! معرفی بی معرفی؟!
نوه مامانبزرگ از قم: در سالهای دور دو قطعه ماهیچة گوسفند برای بارگذاشتن آبگوشت تهیه کردم و در راه بازگشت، از دو نفر همصحبت شنیدم که اگر سبیل گربه کنده شود تعادل و جهتیابیاش به هم میخورد. همین که به خانه رسیدم گربهای در حال خوردن تکه نانی بود. آن را گرفتم ولی ضمن گاز گرفتن دستم پنجهای نیز به صورتم انداخت. گوشت بر زمین افتاد و خون از دست و صورتم جاری. لیکن چند تار سبیل آن ناخواسته کنده شد و گربه هم پرید روی دیوار. چند قدمی نرفته بود که افتاد زمین. گفتم عجب آزمایشی! لیکن گربه در یک لحظه پاکت گوشت را به دندان گرفته و مجدداً به دیوار پرید و رفت! در نتیجه مسیر پخت آبگوشت به هم خورد، نه تعادل گربه!
یاسری، راننده خوب تاکسی از مشگینشهر: فکر بد نکن! من زندهام! ولی مشکلات نمیذاره بهت سر بزنم. کاش به جای ژیان توی اون شماره، عکس تاکسی من رو چاپ میکردی ما هم شاد میشدیم.
خخخخ! اگه زودتر از صاحاب ژیانه، یه فیل میبردی روی تاکسیت میذاشتی و توی اینترنت منتشرش میکردی، بسا که الآن عکس تاکسی شما رو جاش چاپ کرده بودم! حالا کاریه که شده و گذشته! ولی خب... همین که هستی و سر میزنی و لطف داری، خیلی هم ممنون.
ساناز احسانی از تهران: امروز حالم خیلی خوب است. احساس میکنم روزهای خوبی در راه است. صدای پای رسیدنها را، خوشبختی را، صدای پای محقق شدن آرزوها را میشنوم. انگار امروز حالم حال دیگری است. امروز حالم خوب خوب است.
گل مرداب از کرمانشاه: باز شب و من و تنهایی و سکوت. چندی است که مهتاب هم، این یار همیشگی عاشقان، پیدایش نیست. در پس ابری سیاهپوش پنهان شده. شاید یار او هم به جایی بیبازگشت رفته؛ اما خوش به حالش؛ حداقل او میتواند دزدانه یارش را ببیند.
مهرداد سارا: درهای قفس عشق را گشودم. پرندة رهای من قلب شکستهام را تنها گذاشتی و در آسمان زندگی محو شدی. دانههای مهر را برای بازگشتت از بندبند وجودم ساختم تا بازگردی. نیروی عشق بود که بار دیگر تو را در چشمانم نشاند.
دختر پاییزی 78: روزا پشت سر هم رد میشن و میرن. روزای تکراری و کسلکننده که بدون تو دیگه هیچ علاقهای بهشون ندارم. به نظر تو من خیلی تغییر کردم ولی نه؛ من هنوزم همونی هستم که با نگاه اول، دست و پاش رو گم کرد اما حالا دیگه چشام با چشات غریبه است. اینکه من رو نمیخوای یه واقعیته؛ باید قبولش کنم.
پرنده بیبال: آهای تویی که فکر میکنی خیلی تنهایی و دنیات خالی از یه همراهه؛ آره با توام؛ چرا ناراحتی؟ میدونی چند نفر حاضرن تنهاییت رو بخرن؟ یکیشون منم. من اطرافم اونقدر شلوغه که کلافه شدم. اونقدر آدم اطرافم هست که اجازه تنها شدن با خودم رو هم ندارم. نمیتونم کاری که میخوام رو انجام بدم. باید کاری رو که همه توافق دارن انجام بدم. نمیتونم جایی که میخوام برم. باید جایی رو که همه توافق دارن برم. دوست دارم تنها باشم؛ فقط من و خودم. پس از حالا به خاطر تنها بودنت ناراحت نباش. یکی از بزرگترین مزیتهای تنها بودن اینه که فقط برای خودت زندگی میکنی نه برای دیگران[...].
فاطمه شهمرادی از مینودشت: گاهی دلم میخواهد مانند باران ببارم. اینقدر ببارم که همه از بارش من خیس شوند و فرار کنند اما این بغض لعنتی با باریدن هم نمیترکد و فرار نمیکند. نمیدانم چرا سالهاست در گلوی من لانه کرده.
فریبا شادابی 19 ساله: بدون تو من با آخرین خاطراتت در این بحبوحه تلخ زندگی جا ماندهام. بدون تو در این گیرودار ملالآور زندگی تنها ماندهام. شاید تو باور نکنی اما من به امید اینکه دوباره آن نگاهت را ببینم در بین کوچه پسکوچههای این شهر پی رد پایی از تو میگردم؛ رد پایی که شاید گیسوان گیتار نسیم بیهوا برده باشد. من در این زندگی هراسان از دست فاصلهها میگریزم تا مبادا عطر نفسهایت تداعیگر لحظههای شیرین با تو بودن نباشد[...].
سایه از نوشهر: بیا ببین تمام سیاهی، امشب ریخته بر دامنم. سکوت خانه میخواهم تا غزلها پر پروازم شوند. بوسه زند لبهایم بر واژههای یک شعر تا که آرام جانم شوند. آرام جانم... چشمانم را به گریه نینداز. دارم فراموش میکنم. سعی میکنم فراموشت کنم.
فرشته 673 از شمال: تا حالا شده تموم سقف آرزوهات، آسمون رؤیاهات، یکشبه رو سرت آوار بشه؟ تا حالا شده به خاطر یکی دیگه از همه چیز دست بکشی؟ خب هر کاری رو انجام نده تا بدبخت نشی عیزم! عه!
یه آبانی از پاییز: یعنی چی آقا؟ از 6 تا عکس توی صفحة کمیکاستریپ، تو 4 تاش دهن خانوما 6 متر بازه. آقایون یا دماغشون رو گرفتن بالا یا سرشون پایینه. این چه وضعیههههه مجید جان دلبندم؟!
مامانبزرگم گفت: ننه جون، اسمت پاییزیه، فکرت که دیگه نباس پاییزی باشه ماااادر! حالا اگه دهن خانوما بسته بود باز این مجید دلبند رو صدا نمیکردی که بیاد بگه چرا دهنشون بستهس؟! نه... صدا نمیکردی واقعاً؟ جداً؟ خب صدا نمیکردی دیگه! وقتی صدا نمیکنی من چی بگم؟!
ستاره قطبی: دستهایم را گرفت و گفت به روشنی فکر کنم. او که همیشه به تاریکی مرا میبرد. گفت به حرفهای زیبا گوش دهم، او که همیشه از بدی با من سخن میگفت! خواست مهربان باشم ولی او همیشه دیگران را آزار میداد و بیشتر از همه مرا! نمیتوانم آنگونه که او میخواهد شوم. شاید بلد نباشم. به هر حال من هم یکی «مثل» او هستم. هر دویمان غیر قابل تحملیم؛ حتی برای همدیگر.
محمدعلی صفایی از اردبیل: من از آواز خواندن پرندگان واقعاً لذت میبرم؛ بخصوص اگر در طبیعت باشم؛ ولی وقتی پرندهای در قفس آواز میخواند، برایم بسیار گنگ به نظر میرسد. نمیدانم که آیا از غم گرفتار شدنش میخواند یا سرمست شده از غذای مجانی که در اختیار دارد؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....