خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

کهنه‌کار کوبایی

بعد از شیفت‌های بی‌شمار شبونه، یه بار که رفتم دفتر کمپانی تاکسی، واسه یه شیفت روز هم پول دادم و زیر کاغذ رو امضا و روونه خیابون. این شیفت‌های شب ساعت خواب و بیداریم رو به وقت ایران کرده بود و دلم واسه رانندگی قاطی مردم عادی تنگ شده بود. بعد از سه شب رانندگی، شیفت آخرم رو وصل کردم به طلوع خورشید و تا دم ظهر و سنگین شدن پلک‌هام پیش رفتم. هنریکه، 63 ساله و اهل کوبا، اولین مسافر صبح دوشنبه‌ام بود. تو تقاطع خیابون دیویژن و دِی مَن سوارش کردم. چهارراهی که شب‌ها متعلق به دنیایی دیگه بود و نبض‌اش با ریتمی متفاوت از این شهر کار می‌کرد. کنار خیابون به واکِر تکیه داده بود و دستش رو بلند کرد.
کد خبر: ۸۱۳۵۸۲

کمکش کردم که لنگان لنگان سوار شه و واکر رو هم تا کردم گذاشتم کنارش. راه دوری نمی‌رفت. از اون آدم‌هایی بود که برخلاف بیشتر مسافرهای کت‌شلواریِ عبوس روز که صبح‌ها می‌روند مرکز شهر و تا عصر در دفترهاشون تو برج‌ها حبس‌اند، می‌دونستم از حرف‌زدن با مسافرکش‌ها عاری نداره. گفت از دهه 60 بعد از انقلاب فیدل کاسترو اومده آمریکا و سرباز ارتش آمریکا شده.

ـ تو جنگ پات به این روز افتاده؟ خنده‌ای بی‌دغدغه کرد و گفت: نه. قدیم‌ها که فوتبال آماتور بازی می‌کردم برخورد سختی با یکی از بازیکن‌ها کردم و لگن‌ام شکست. چند ساله که بازنشسته شده و از دولت مستمری می‌گیره. وقتی دستش رو گرفتم که بشینه تو ماشین، حس تنهایی‌اش از لای بوی لباس‌های چرک مشامم رو پر کرد. توی این سال‌ها، خیلی از کهنه سربازهای جنگ ویتنام رو دیدم که کنار خیابون گدایی می‌کردن و انگار بعد از اتمام تاریخ مصرف، برای همیشه توسط کشورشون فراموش شدن. از خلبان هلیکوپتر بگیر تا تک‌تیرانداز و ملوان. خیلی‌هاشون که بعد از بازگشت به مشکلات روانی دچار می‌شن، توسط جامعه طرد و به جرگه خیابون گردهای بی‌همه چیزِ سرگردان می‌پیوندن. هنریکه انگار جزو خوش‌شانس‌هایی بود که تونسته بود آخر عمری، بی‌خانمانی رو به تنهایی‌اش اضافه نکنه. ازدواج نکرده و بی‌کس و کار بود. موقع کرایه دادن، اسکناس‌های صد دلاریش تو چشمم برق زد. با خودم فکر کردم احتمالا حساب بانکی نداره و هر ماه چک مستمری رو نقد و پول‌ها رو خرج سیگار و غذا می‌کنه. شاید هم زده تو کار خلاف و خرید و فروش کوکائین... .

فضولیِ سر صبحی رو تو قوطی کردم و اومدم بیرون و واکرشو دادم دستش. ازش پرسیدم آخرین بار کی رفته کوبا؟ گفت هیچ‌وقت برنگشته. ازش پرسیدم: دلت واسه کوبا تنگ نمی‌شه؟ با همون لحن بی‌دغدغه که انگار فاصلشو با قدیم‌هاش به نقطه امنی رسونده باشه گفت: نه. دیگه چیزی از خونه یادم نیست.

بخارست، تابستون 1394

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها