خانه پیامک ها

پیام‌های کوتاه

کبوتران خیالتان را، افزون بر چاپار، می‌توانید به pasukhgoo در gmail.com هم ایمیل کنید. دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ (خلاصه هر چی که از مخچة بدون میخچة خودت دراومده) رو به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده هم می‌تونی پیامک کنی (فقط حواست باشه: اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س؛ هاااا...! حواست رو خووووب جَم‌ک، گوشات نبُرُم بذارُم کف دستت!)
کد خبر: ۸۱۲۵۹۶

منیره مرادی فرسا از همدان: سکوت قلبم طولانی شده. می‌ترسم از این روزة سکوت! چشمة قرمز را بجوشان میان رگ‌هایم. قلب من افطار کن.

نسیم از توابع بهبهان: بهتره بگید اختاپوس‌خونه، نه تلگرافخونه! چون از این پاش فرار می‌کنی یه پای دیگه‌ش می‌گیردت!

خخخخ! پس سعی کن «مخت» رو به کار بندازی که کلاً توی «دست» و «پاش» گیر نکنی!

محمدجعفر محقق از قم: 1 ـ «دوست داشتن» واژة زیبایی‌ست. کسی هست که مدت‌هاست در دام «دوست داشتنش» گرفتار شده‌ام... عجیب است! تا به حال، صیادی به این حد «دوست‌داشتنی» ندیده بودم! 2 ـ آخرش این‌جا که نذاشتی حرفای دلم رو بهت بگم. لااقل بعد از این‌که تنم از غبار غم این دنیا شسته شد و لباس سفید مهمونی خاک رو تنم کردن، وقتی همه رفتن و توی تاریکی خلوت زمین تنهام گذاشتن، تو تنهام نذار. همین‌جا، نزدیک، بالای سرم بشین. حرفای زیادی باهات دارم. 3 ـ در عصری که زمین و هوا، ناجوانمردانه راه گرم شدن را پیش گرفته‌اند، سردی روابط آدم‌ها جایگزین آن شده. روابطی که گرمایش را از فضای بین دست‌ها، صورت‌ها و صحبت‌ها، به جایی پشت مانیتورها و صفحه‌های گوشی‌های هوشمند منتقل کرده. این سرما، گرمای هوا را بیشتر به رخ می‌کشد.

نرگس عباسی از اراک: تنها که می‌شوم، ستاره‌ها را می‌شمارم. آن‌وقت برای لحظه‌ای از یاد می‌برم که هستم و این بار من هم مثل ارواح ساختمان متروکه یک خاطره می‌شوم. وقتی لحظه‌ها می‌گذرند، فراموش می‌کنی چند ساعت زندگی برایت باقی مانده اما لحظه‌هایت همان‌طور می‌گذرند تا این‌که یک روز صدای تپش مرگ را حتی از فرسخ‌ها دور بشنوی: سه، دو، یک... این‌بار وقت نداری برای دیر کردن با کسی مشورت کنی و بهانه‌ای یابی برای نرفتن و ماندن؛ حتی اگر تمام عمرت دیر کنی. این‌بار لبخندهای فرشتة مرگ مانعت می‌شود. صفحات عمرم را که می‌شمارم می‌فهمم که دیگر برای زندگی خیلی دیر است... خیلی دیر.

ژی‌ژی از کرج: یه آسمون ستاره‌/‌ یه قلب پاره‌پاره‌/‌ یه دریا بغض ماهی‌/‌ یه قصة دوباره‌/‌ یه شهر دودی و سیاه‌/‌ یه دنیای پر از گناه‌/‌ دلم گرفته از همه‌/‌ به خاطر یه اشتباه.

سمیه: برای صدا کردنت با چه نامی بخوانمت؟ تو را با هر نامی که یادم دادند خواندم... جواب نشنیدم. تنها یک بار مرا به نام خودم با زبان خودت، با راه خودم، به مقصد خودت بخوان. شاید گمشدة من مرا با تو بشناسد. گمشده‌ای دارم که او نیز همانند من گمشده در هیاهوی دنیاست. یکی پیدا شود به رسم جوانمردی ما را به هم پیوند زند.

سایه تنهایی: کلمه‌های لعنتی؛ منِ دیوونه؛ دلتنگی‌های پایان‌ناپذیر؛ روزای تکراری و سرد؛ همة اینا من رو می‌سازن. من رو «من» می‌کنن. منی که کارم غرغره. البته بقیه می‌گن غرررغررر! اما از نظر من فقط تخلیه انرژیه. خیلی وقته از دنیا دست کشیدم و نیستم. تو خلسه‌م و دیگه این‌جا زندگی نمی‌کنم. تو گذشته زندگی می‌کنم. خاطرات رو به یاد میارم و دوباره باهاشون زندگی می‌کنم. کاش می‌تونستم برگردم به قبل؛ زمانی که دنیا مث دید بچه‌ها بهش آسون بود؛ زمانی که من کنونی نبود؛ من دیروزی بود... و به یاد میارم و دوباره زندگی می‌کنم.

بهار نژادبهداروند از شوشتر: امروز مادرم کاسة صبرش لبریز شد. ابروانش گره‌وار در صورتش پیچ‌وتاب می‌خوردند. لب‌هایش، عجیب عبوس به نظر می‌رسیدند. وقتی خسته نباشیدِ بلندی را که از ته حلق بیرون می‌آمد بر جان مادرم نثار کردم، لبانش چون غنچه خندیدن گرفت. پیچ‌های بدگره ابروانش محو گردیدند و مادرم همانی شد که می‌دیدم.

پری رحمانی از کرج: با تو شادم، حس خوبی دارم از این زندگی‌/‌ ما شروع کردیم این احساس را با سادگی‌/‌ در نگاهت جادة فردایمان را دیده‌ام‌/‌ بارها از دوری دستان تو ترسیده‌ام‌/‌ میهمان قلب من، آرامش و خوشبختی است‌/‌ عشق تو یک روشنی در لحظه‌های سختی است‌/‌ سبز باشد در زمستان‌ها بهار عشقمان‌/‌ قهرمان عاشق من! تا ابد با من بمان.

من اصاً اون‌قدر حواسم پرته که دیگه چیزی یادم نمی‌مونه ولی خیام با صدایی بلند و رسا گفت: به‌به... سرکاااار خانوووم! راه گم کردین؟ از این‌ورا؟ می‌گفتین شتری، فیلی، اژدهایی بکشیم! (دیگه نمی‌دونم داشت گوشه و کنایه می‌انداخت یا واقعاً خوشحالی خودش رو نشون می‌داد!)

مهرداد سارا: تکه‌های غرور له شده‌ام را از زیر پاهایت جمع خواهم کرد و در کوله‌پشتی سرنوشت می‌گذارم با قدم‌های محکم برگه‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم.

هانیه امیری‌کیا از اهواز: مهتاب پشت در صدا می‌کند مرا‌/‌ با شعرهایت آشنا می‌کند مرا‌/‌ تا باد می‌وزد به من، همچو قاصدی‌/‌ در خاطراتت رها می‌کند مرا‌/‌ این قایق شکسته بعد از این فقط‌/‌ کم‌کم به موج مبتلا می‌کند مرا‌/‌ تقویم را ورق بزن که آخرش‌/‌ در روزهای رفته جا می‌کند مرا‌/‌ بگذار بعد از این هرچه می‌شود شود‌/‌ یا عشق برده، یا فدا می‌کند مرا.

مهسا، متولد 69 از رشت: تمام شد. تلاشم به باد رفت. تمام شب، تا صبح، تنها در تاریکی تماشا می‌کردم. چشمم به در بود و نگاه می‌کردم. با خودم گفتم اگر بیاید و نباشم و نبینم و برود چه کنم؟‌چه کنم با غم دل؟ می‌خواستم وقتی از در درآمد، بروم، بدوم خودم را جای دهم در آغوشش، تمام لحظه‌های نبودنش را،‌تمام لحظه‌های تنهایی‌ام را، تمام فکر و ذکر و نیایش و تمنا را، همه را برایش بگویم اما... دوباره آمد و بیدار نبودم و ندیدم و نگفتم و نشنید و رفت و تنها شدم. تمام شد. تلاشم به باد رفت. تمام آرزوهایم به دست باد رفت (اگه بدونید تا دوشنبه بیاد چقدررررررررررر لحظه‌شماری می‌کنم و اگه بدونید وقتی دوشنبه میاد و به جای صفحة خانة پیامک‌ها، «نیازمندی‌ها» رو می‌بینم چقدرررررررر ضد حال می‌خورم).

شب‌های برفی: همیشه گمان داشتم کنارم می‌توانم او را لمس کنم اما برخلاف همه رؤیاهای شیرین من تلخ‌ترین لذت‌ها لمس کردم. آرام به دلم گفتم: گریه کن تا بشنود غم نهان تو را! من ماندم با همه دلواپسی‌هایش. من ماندم بدون این‌که او را کنارم ببینم. چشم‌هایم رو بستم و نگاهی به دل غم‌دیده خود کردم. انگار خنده‌ها مسخره‌آمیز و سوزنده بود. فریاد می‌زنم با چشم‌های بسته و اشک‌آلودم و این دلم را زنجیر می‌کنم.

عشق سرعت: 1 ـ همیشه سکوت علامت رضاست اما دوره و زمونه عوض شده؛ هر وقت سکوت کرد یعنی نمی‌خواد دیگه باهات باشه! 2 ـ تو این دنیایی که من هستم، همه چی عوض شده. هیچ‌کس احساسی‌ترین آدما رو نمی‌فهمه. همه همدیگر رو با ذهن خودشون تفسیر می‌کنن. به کسی لطف کنی می‌شه وظیفه! مهربونی کنی، می‌شه عشق! کمک کنی، می‌شی دزد! خالص باشی، می‌شی دورو! دوست داشته باشی، می‌شی دشمن! دنیای شمام این‌جوریه؟ (پاسی جون، می‌خوای مطلب‌ها رو چاپ کنی یخده دقت کن. چند بار اسم من با عشق تهران جابجا شده. پس نتیجه می‌گیریم مطلبامون جابجا شده. درسته اسممون شبیه به همه ولی تو هم دقت کن دادا)!

وا! این دیگه چه جور نتیجه‌گیری‌ای بود؟ باس این طور نتیجه بگیری:...پس نتیجه می‌گیریم که اشکال از همون عشقه! (درست پیچوندم؟ یا خورد به دیوار؟!) چشم... دیگه پیریه و هزار عیب بی‌علت! سعی می‌کنم بیشتر دقت کنم.

دوست نایاب از قم: با عرض معذرت از شما، آقا یا خانوم حسامی و مخصوصاً نشمیل نوازی و علیرضا ماهری بابت اون پیامی که گفته بودم از فضای مجازی آورده بودند. من باید تحقیقات بیشتری می‌کردم[...] سلام به مادربزرگ برسون!

مامان‌بزرگ منم سلام می‌رسونه و می‌گه: نفرمایید! در مقابل بروبچ باانصاف، ما کوچیک‌تر از این حرفاییم که بخوایم دست به وردنه ببریم!

مجید خزائی از نوشهر: وقتی می‌رفتی واسه‌م نذاشتی حتی یه عکس یادگاری. من موندم و خاطراتت با یه قاب عکس خالی. آخه پس کی؟ کی عکس یادگاریت زنده می‌شه توی قاب؟ (من رو که فراموش نکردی؟!)

گفتن که حسامی آلزایمر داره... ولی دیگه نه این‌قدرا که! (مامان‌بزرگم می‌گه: ننه جون بهش بگو انگار خودت ما رو فراموش کرده بودی!)

معصومه مسکوب، 21 ساله از ساری: در سکوت شب، باقی نفس‌هایت را حبس می‌کنم، تا مبادا نسیم، دزدانه، تنها ارمغانت را بگیرد. در وجودم ریشه دوانده‌ای.

مهندس مریم، مامان محمدعلی: از اعتماد به نفس بعضیا متعجم؛ طرف آشغال می‌ریزه روی زمین، وقتی هم که من با نگاه آن‌چنانی بهش زل می‌زنم، اونم با اخم نگاهم می‌کنه! عجب زمونه‌ای شده. من که کم آوردم!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها