کمتر کسی در این تردید دارد که آگاهی و دانستن بهتر از جهل و ندانستن است. آدمها به میزان آگاهی بیشتر، از چیزهای بیشتری سر در میآورند و درباره چیزهای بیشتری حرف میزنند و قضاوت میکنند، خود این به اصطلاح توانایی، به آنها اعتماد به نفس بیشتری هم میدهد، چرا که باور عمومی این است که ابراز آگاهی همان ابراز و اثبات وجود است اما این با همه محاسنی که مینمایاند، اتفاقاً حسن نیست و نوعی گیر افتادن است. تصور کنید که درباره یک درخت چیزهایی میدانید، میدانید که چه خصوصیاتی دارد، چند ساله است و نوع آن بیشتر در کجای دنیا میروید و... اما این آگاهی با اینکه توانایی گفتن چیزهای زیادی را درباره یک درخت به شما میدهد، ربطی به درخت ندارد. کما اینکه بسیاری از توصیفاتی که درباره یک چیز داریم، محدود به حوزه کلمات است و با واقعیت پیوند ندارد. آنچه مهمتر از دانستن درباره چیستی و کیفیت و خصوصیات یک درخت است دیدن و لمس کردن و کیف کردن از آن است. کیف کردن بسیار مهمتر از دانستن کیفیت یک چیز است. ما با بها دادن به آگاهی و دانش درباره یک چیز دیدن و حس کردن آن چیز را از یاد میبریم، در واقع رویارویی بیواسطه و حقیقی با آن چیز را به انحراف میکشیم.
توصیه ما این است که با آگاهی خود چیزها را محدود نکنید و اساساً سراغشان نروید، با آگاهی محدود خود که منجر به قضاوتهای شتاب زده درباره آدمها میشود، ارتباط بی واسطه و سرراست و روان را از بین نبرید. ما باید بیشتر از دانستن درباره یک چیز، به سادگی با آن ارتباط داشته باشیم و از وجودش آنطور که به حس و دریافت مان میآید لذت ببریم و بیهوده در دانستههای خود که اغلب ناقص و آمیخته به شک هستند دست و پا نزنیم.