پیام‌های کوتاه

کبوتران خیالتان را، افزون بر چاپار، می‌توانید به pasukhgoo در gmail.com هم ایمیل کنید. دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ (خلاصه هر چی که از مخچة بدون میخچة خودت دراومده) رو به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده هم می‌تونی پیامک کنی (فقط حواست باشه: اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س؛ هاااا...! حواست رو خووووب جَم‌کُ، گوشات نبُرُم بذارُم کف دستت!)
کد خبر: ۸۱۰۶۳۷

اسما حیدری از اصفهان: در این لحظه، از نو، دلتنگ شدم. از نو یعنی دوباره و صدباره و... از نو یعنی مثل روز او که نه، بیشتر و پررنگ‌تر از آغاز. از نو یعنی منتظرتر از قبل و خستگی و تنهایی و گاهی دلخوری در این میان هیچ نیستند. فقط از نو با تو بودن را اکنون حس می‌کنم. از نو چشم‌به‌راه بودن و احساسم را مسافر کوی تو کردن. هر لحظه، دوباره دل‌تنگ می‌شوم. لحظه‌ها هم که خیلی وسیع شده‌اند؛ به سال می‌رسند و گاهی به قرن و من هر لحظه از نو...

زینب فخار، تازه 28 ساله از کاشمر: تنها چند روز دیگه مونده که بنده سن جوانی و خامی و جهالت و نادانی و خزعول‌نویسی را در 27 سالگی ترک نمایم و وارد سن عقل و منطق و شعور و فرهنگ و کمالات و جوانسالی و در کل 28 سالگی شوم! دوستان اگه کادو نیاوردید خب خودتونم تشریف نمی‌آوردین دیگه! ما به یک شاخه گل هم راضی بودیم. دست هم که نمی‌زنین لااقل دو فقره سوت بلبلی‌ای، چیزی. شمع‌هام رو زود فوت کردم که واسه سال دیگه بشه ازشون استفاده کرد (اینم نکته آموزندة خانه‌داری). چیه؟ آدم قناعت‌کار تا حالا ندیده بودین؟! خوب شد بنده چشم به جهان گشودم![...]

رضا فلاحتی، فرزند حاج‌آقای فلاحتی: فی‌الواقع ما به سربازی رفتیم، کل ذوق و قریحه طنز ما ترکید. اساساً عوض شدیم. به تماشای فوتبال و نتایج آن بی‌رغبت، حزن در نگاه به جام‌جم و بی‌میلی در خوردن تخمه. همچنین از کلمه «نظافت» بشدت متنفر شده و جیغ می‌کشیم. البته با شنیدن کلمه «میدان» نیز مثل چوب شده و تکان نمی‌خورم. حالا به مبارکی تمام شد ولی فکر کنیم ما هم تمام شدیم. با همین خاک یکسان شدیم. با اخوی در حال تردد بودیم، ناگهان رفیقش را دید، احوالپرسیشان درباره این‌که ازدواج کردی و کوچولو داری بود؛ یادم می‌آید بیشتر رفیقام درباره انتقال جنجالی رونالدو به رئال و بازی آی‌جی‌آی بحث می‌کردیم. وال‌لاه. یک لحظه... «باشه باشه... قربانت». ها... حاجی بود! زنگ زد یهو! در حال بازسازی ذائقه و احوالات هستیم. امید می‌رود طنزمان برگردد. منتظر داستان‌های جدید از مو باشین.

تاز‌ه‌وارد: نمی‌دونم این‌جا چی کار می‌کنم. نشسته‌م و چمباتمه زدم. دارم یکی یکی دیوارهایی رو که رو سرم خراب شده می‌شمرم. گیجم. فکر می‌کردم قوی‌تر از این حرفا باشم اما نیستم. نمی‌تونم باور کنم منی که صد بار بیشتر زحمت کشیدم، منی که هزار بار بیشتر رنج و عذاب دیدم. اون‌وقت دیگری کم‌برده رنج به گنج برسد. از همه‌شون متنفرم. بی‌خودی پرم کردن. اصلاً به فکر من نبودن. بل‌که فقط باهام تجارت می‌کردن. چه ترحم‌برانگیز اوضاعم رو می‌گم.

بدون نام: رشته افکارم از هم گسیخته است. با خود در حال جنگم. نمی‌دانم باید چه کنم. آیا آدرسی دارید برای راست و ریس کردن افکارم؟ هم‌اینک نیازمند یاری شمام.

سرراسته که... کتابخونه محل! اگه محلتون هم کتابخونه نداره، حداقل سعی کن همیشه از کوچه علی راست حرکت کنی و پات رو توی هیچ کوچه علی چپی نذاری.

محمود فخرالحاج از قم: ساعت‌ها با خود حرف می‌زنم. خودم با خودم. تنهایی‌هایم را با حرف زدن‌ها پر می‌کنم؛ آن‌قدر حرف می‌زنم و با خودم جواب خودم را می‌دهم که خسته می‌شوم. می‌مانم با این همه سوال و جواب‌هایی که کاش یک هم‌صحبت بود تا آن‌ها را گوش می‌داد. آن‌گاه حتم می‌دانم بهتر می‌توانستم حرف بزنم. میان حرف‌های خودم با خودم و جواب‌هایی که خودم می‌دهم مانده‌ام. مثل یک اتاق دربسته‌ای که تا باز شود، می‌ترسد از بیرون. فکر می‌کند آن بیرون چه خبر است؛ آیا جایی برای این‌همه حرف‌های بسیارش هست یا نه؟

نم‌نمک بارون سین از ابهر: دلم بدجور شکسته. از تنگه‌های قلبم داره خون می‌چکه. چشام مثل توپ چل‌تکه باد کرده. داغون داغونم از دست تو زمونه. خودت رو عوض کن تا عوض نشده‌م.

اون‌وخ... تنگه قلب دقیقاً کدوم قسمتشه؟! حداقل یه تابلویی، علامتی، مختصر توضیح واضحاتی، چیزی، ارائه می‌فرمودی خب واسه ما بیسوادای روسفیدکننده عالم.

بدون نام:‌ بعضیا نان شب ندارند ولی باید وسایلشون مارک باشه! چرا آخه؟

ژی‌ژی از کرج: توی این دنیا همه جور آدمی پیدا می‌شه. بعضیا طاقت دیدن شادیت رو ندارند و اگه حس کنند ذره‌ای خوشحالی به هر ترفندی که شده حالت رو می‌گیرند! برعکس، وقتی غمگینی جای این‌که دلداریت بدند و کاری کنند که حال و هوات عوض بشه، مخصوصاً همه سعیشون رو می‌کنند تا غم رو دلت سنگین‌تر بشه! حالا چه نفعی واسه‌شون داره؟ اینم یه جورشه!

محمد جعفر محقق از قم: زندگی شاید به یک معنا «زنده بودن» باشد. شاید هم به یک معنا «زنده ماندن»؛ اما به نظر من به زیباترین و البته درست‌ترین معنا، هیچ کدام. اولی «لازمه» زندگی است و دیگری «ظرف» آن زندگی. یعنی لذت بردن از زنده بودن. یعنی اشتیاقی برای زنده ماندن؛ ولی حیف که بسیاری از آدم‌های زنده اطرافمان از زندگی محرومند. آن‌ها تنها به رسم عادت، نفس می‌کشند.

دختر 13 ساله: عاشق صفحه بروبچه‌ها و از متن چن تا از بچه‌ها مخصوصاً احسان 87 و امید خیلی خوشم میاد. تا یادم نرفته، جون هر احدی که دوست داری بگو اسمت چیه تکلیف مملکت رو روشن کن از کنجکاوی درآن! یا حداقل بگو آقایی یا خانوم. اصلاً دوست داری یکی خودت رو بذاره کف یه چیزی بیرونت هم نیاره؟! راستی یه چند وقت دیگه منم از توی مخچة خودم یه چیزی درمیارم برات می‌فرستم (این متن، کلیتش واس خودمه! پس لطفاً چاپ کن. گریه می‌کنما!)

وا! می‌خوای گریه کنی خب برو صفحه بعدی! ولی منتظر محتویات مخچه‌ت هستم. تا مخچه‌ت از کار نیفتاده دست بجنبون و قبل از ارسال هم با پرمنگنات پتاسیم خوب بشورشون!

سراب سرد از قائمشهر: سال‌ها زندگی با تو چه سخت و زود و پرخاطره و ای... چقدر زود گذشت! چقدر یاد تو بی‌لذت شد از بس نگاهم رو به قاب عکس تو، جدا از خودم روی طاقچه دوختم، زبونم بند اومد. از بس از تو خوندم و تو هم‌آوا بودی ولی هیچ صدایی از تو نیست. از این پس از خودم فراری‌ام.

ک.ش. از اسلام‌آباد غرب: گاهی وقتا بعضی خاطرات با تمام شیرینی روز اتفاقشون یادآوریش تلخ‌تر از زهر مار می‌شه! چه می‌شه کرد وقتی راه جبرانشون نیس.

روجا بخت‌آور از قائمشهر:‌ نمی‌دانم باید اسمش را چه گذاشت؟ این زندگی را می‌گویم. این زندگی را که تو برایم ساختی. هر چقدر دنبال خاطره‌ای از تو می‌گردم، حتی یک خاطره خوب از تو پیدا نمی‌کنم. یک اتفاق غیر منتظره که بی‌سبب مرا خوشحال کند؛ اتفاقی که تو باعث‌اش باشی. یک حرف عاشقانه، یک شخصیت رمانتیک، یک سورپرایز ساده، یا یک نگاه گرم از چشمان تو که مرا به این زندگی دلخوش کند. افسوس که در رنجاندن من مهارت خاصی داری! بی‌سبب دلم را می‌شکنی، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای در فکر سوختن دلم باشی. چنان دلم از تو پر است که با هر بهانه‌ای، بغضی کوچک چشمانم را می‌گریاند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها