حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مگر میشود تو «به» یک فنجان چای دونفره دعوت نشوی، «از» تمام گلایههایم بالا نروی و «با» همان لبخند بینظیرت همة مرا نوش نکنی؟ جفت شدن دو حرف اضافه که مسئلهای ندارد. مثلا وقتی تو «را»، «از» دور ببینم دنیا شروع کند چرخیدن؛ دنیا شروع کند خندیدن.
مگر میشود یک روز حروف اضافة بودن را برداشت، خالی کرد ته یک چاه بیمهتاب و رفت؟ مگر میشود اینقدر ساده -مثل تو- «با» را کم کنی از حرفهایت، «به» را اضافه کنی و بگویی «به» آرزوهایم فکر کردم و میروم دنبالشان؟ یعنی نمیشد بگویی «با» تو همة آرزوهایم هست، میمانم؟
نرگس، عاشقترین ستاره
صادق هدایت میگه: چرا نشه؟ کار که نشد نداره! درست همونطور که خودت هم «را» رو بین حرف اضافه جا زدی و با «از» جفتش کردی!
خودباوری عشقولانه
شدم مث یه سایه، از یه دیوار کوتاه/ هر چی که بود پای من، اگر که بود اشتباه/ شدم مث یه قایق، بیسرنشین و تنها/ از همه جا بریده، راهی شده تا دریا/ حالا که از همیشه بیکَس و تنهاترم/ کاری نکن دوباره، بیکَس و تنها برم/ من جایی رو ندارم، امشبه رو سر کنم/ بذار پیشت بمونم، عشقت رو باور کنم/ شدم مث کسی که با خودشم غریبهست/ اگه ازش بپرسی، میگه «همینی که هست»!/ چیزی برام نمونده بخوام قمارش کنم/ دلی که تنگ توئه بگو چی کارش کنم/ تنهام نذار دوباره، من از همون جا میام/ یه جایی دور از اینجا، بیکس و تنها میام/ من جایی رو ندارم امشبه رو سر کنم/ بذار پیشت بمونم عشقت رو باور کنم.
پیمان مجیدی معین
کفش پاسخگو
امشب که برایت مینویسم در چشمان تو به خواب عمیقی فرو میروم و با عطری که از تو به خاطر دارم چه کودکانه بیهراس میشوم و چه بیپروا عاشقانهها از لبانم جاری میشود. موسیقی جز گریه در رگهای اتاقم جریان ندارد و من چقدر اشکهایت را بیشتر از چشمانت دوست دارم. گناه من نیست. چه زیبا زنانه گریه میکنی و چه ماهرانه میخندی. از فاصله برایت مینویسم در تاریکی و سکوت محض و این اعتراف تلخ را تکرار میکنم و دردی که تو را به من نزدیکتر میکند. من در تو گم شدهام و این عادت نیست. پاسخش را از کفشهایم بپرس. ببین چگونه دهان باز میکنند از بس راه تو را جستوجو کردهاند.
آدمهای اطرافم با حضورهای کمرنگ و سردشان، با منطقی که من هیچوقت نفهمیدم و با احساسی که آنها هیچگاه درک نمیکنند، واقعة نبودن تو را در ذهنم میخکوب میکنند. بعد از تو هیچ چیز آدمها برایم شورآفرین نیست، جز لحظة وداع بیبرگشتشان.
وحید علیدوستی، 24 ساله از شهرکرد
نامرئی
1-مثل جای پا نباش که با فرو رفتن، تازه میشه دیدش! برجسته که باشی براحتی دیده میشی.
2-چقدر این دور شدنها به هم نزدیکمان میکند! باور کن نه سرم به جایی خورده و نه دیشب پرخوری کردهام. این را تازه فهمیدهام که تفاوت بیشتر کاملمان میکند! باور کن من و تو اگر شبیه هم شویم، محو میشویم، یا بهتر بگویم مثل آفتابپرستی که همرنگ تنه درختی شده باشد، یکیمان دیگر به چشم نمیآید، یکیمان خودش را در دیگری حل میکند و کمکم محو میشود؛ طوری که انگار هرگز نبوده. نه خودش نه عقایدش. بیا متفاوت بمانیم و لذت ببریم از تکاملمان؛ بیا دور شویم و از این دوری با سرعتی بیشتر به هم برسیم.
نشمیل نوازی از بوکان
طلوع و غروب آدمها
غمگین باش چون دیگر موضوع عاشقانههایم تو نیستی. در نهایت، در هر آغوشی که فرو روی، فردا، پیش روی دستهای توست. از امروز، نفسهای من مستقلند و من بیآنکه بخواهمت، از خیالت بریدهام. خواندن تو دیگر ساده نیست.
دیگر رنج بغضهایی که چشمهای من بردهاند، روی روزگار سیلی نمیخورند. دیگر تاریخ بوسههای تو روی گونه، عیدانه نمیشود. اینجا آخر خط امروزی بودن است. واژهها اینجا عریانند و دروغ، چسبیده به تن هیچ یک از بهانهها نیست. ما در نهایت عدالت، امروز جدا میشویم و خاطرههایمان بعدها نقل میکنند که نگاههایمان روزگاری چه عاشقانه بود. من و تو روی خاطرهها خاک میخوریم، بیآنکه بدانیم ثانیهها در آستانة طلوعند.
مریم فرامرزی تبار
گیر افتادن
گاهی وقتا فقط میخواهی خودت رو بذاری و بری. فقط بری [و دور شوی] از جایی یا چیزی...! حالا از چی؟ خودت هم سردرگمی. نمیدونی چرا و برای چی یا اصلاً به کجا؟ انگار خسته شدی از همه چیز و هیچ چیز! از اینکه بدون شناخت قضاوتت میکنند و میسنجنت، از اینکه نشناخته حرفا رو باور میکنن و میزنن و هی میزنند و به این فکر نمیکنن که شاید با این حرفها کسی را خرد میکنند. میگن بیخیال باش، حرفها را میزنند و میگذرد تا بگذرد؛ خردت میکنند حرفهایی که مدام و پیوسته تکرار میشوند؛ آن هم بیهوده. از اینها که بگذریم دوست من، حال من خوب است؛ اما تو باور نکن.
سیدمحمدرضا حیدری
حمل سلاح سرد
1-تو فرهاد باش اما حتی اگر روزی شیرینت نبود، پای قداست عشقت بایست و طرحی خلق کن که بینهایتی ستونهای عشق را به رخ بکشد. تو مجنون باش و بیابانگرد شو اما اصالت عشق را در خود عشق جستوجو کن. مبادا که درگیر سراب لیلی شوی.
2-فکر کردن به تو آنقدر شیرین است که وقتی به خودم میآیم، میبینم تیشه به جان خاطراتم انداخته و بیستونی به سلیقة تو از طرح ذهنم آفریدهام.
3-من نه لیلایم که تو را مجنون بخواهم، نه شیرینم که فرهادی تیشه به دست طلب کنم. من خودم هستم که خود خودت را میخواهم؛ با دلی که بر دستانت گرفتهای بیا؛ عهد میبندم که تیشه به ریشة علفهای هرز رؤیای شیرین وصال بزنم.
اسرین
دختری از سنندج
هووومممم... آففرین... یه چیایی نه اون لابلاها، بلکه حتی همین جلو چش آدم دیده میشه! (البته اگه چشای اون آدمه مث چشای زینب فخار آستیگمات نباشه! هههههه!). همین راه رو بگیری و مستقیم بری ممکنه به یه جاهایی برسی و یه کارهای توی نویسندگی بشی؛ اما حواست باشه اگه رفتی و دیدی به بیابون برهوت رسیدی بلند نشی اون تیشه فرهاد رو ورداری بیای بزنی توسسسسر من! همونطور که گفتم، گفتم «ممکنه»! پس تیشه میشه یا هرگونه سلاح سرد دیگری که به همراه داری رو بذ زمین، دستاتم بیگیر بالا!)
ضلع سوم
میدونستی که دل من، چه بیقراره/ میدونستی که یه دست، صدا نداره/ میدونستنی که شدم حبس، میون یقین و تردید/ میدونستی سمت چشمات، قسمت من شده تبعید/ چتر احساست رو بستی، به مراد دل رسیدی/ قال گذاشتیم زیر رگبار، این بارم پا پس کشیدی/ تو مصیبت، دو تا دستات مرهم چشمِ ترَم بود/ خرمن موهات دخیلم که امید آخرم بود/ من دوستت دارم رو نُت واسه شیش و هشت گیتار/ تو مراقب بودی شبها، روی من پس نره یک بار/ میخورم حسرت از امشب با چشای قرمز و خیس/ دیگه دور گردن من حلقة دستای تو نیس/ چتر احساست رو بستی به مراد دل رسیدی/ قال گذاشتیم زیر رگبار، این بارم پا پس کشیدی/ من دارم میام ته سطر، تو هنوز اول مشقی/ ضلع 3 شگون نداره، این مثلثای عشقی/ مونده یک راه واسة من، خون به پا کنم سر تو/ نمیذاره غیرت من، رد بشن از گذر تو/ چتر احساست رو بستی، به مراد دل رسیدی/ قال گذاشتیم زیر رگبار، این بارم پا پس کشیدی.
علیرضا ماهری
احتکارگران گدازههای آتشین
همة آدمها یک مخفیگاه درون خودشان دارند که پای کسی به آنجا باز نشده. آنجا گوشهای دنج، شبیه یک خلوتگاه است. شبیه غار تنهایی. در آنجا آدمها بخشی از خودشان را پنهان کردهاند و رویش خروارها خاک ریختهاند. بخشی که گاهی بودنش را از یاد بردهاند؛ اگرچه دیر یا زود اما بیشک روزی به آنجا سر خواهند زد. آنجا محل احتکار و اندوختن احساسات فروخورده است و تمام اندوختهها سر بزنگاه به فریاد صاحبش میرسند و احساسهای تلمبارشده همچون «دست از آستین برآمده»، همچون «پای دونده»، همچون «زبان گویا» خودی نشان میدهند.
...اما وقتی که چون کوه آتشفشان فوران کنند دیگر کسی در امان نخواهد ماند. فریادها به سمت گوشها حواله میشوند و دستها گلوها را نشانه میگیرند. فوران این آتشفشان لحظهایست که دلی آتش گرفته باشد، جگری سوخته باشد. بیشک پرتاب گدازهها همه را غافلگیر خواهد کرد و عجیبتر اینکه هر چه گدازهها داغتر باشند دل صاحبش بیشتر خنک میشود و این از معجزات مخفیگاه مخوف است!
زهرا فرخی، 34 ساله از همدان
دِ... خب آخه من چمدونم!
بهش گفتم: دوستم داری؟ گفت: نمیدونم. پرسیدم: منو میخوای؟ گفت: نمیدونم. گفتم: عاشقمی؟ گفت: نمیدونم.
تنهاش گذاشتم با ندانستههاش.
بهم گفت: دوستش دارم؟ گفتم: نمیدونم. پرسید: منو میخوای؟ گفتم: نمیدونم. گفت: عاشقمی؟ گفتم: نمیدونم.
منو با ندانستههام تنها گذاشت و رفت.
نیما از کرمانشاه
برای تو اما نه برای تو
از وقتی «دوستت دارم»ها هرز رفتند، از بس که بر زبانها جاری شدند اما تهی بودند از درون، از وقتی «فقط برای تو»ها فقط برای تو نبودند و از زمانی که «ابد»، همیشگی نبود در «تا ابد میخواهمت» و از زمانی که قسم خوردن ملاک تصدیق نبود بر هیچ جملهای، دیگر بنا را گذاشتم بر شک و تردید. اکنون من مشکوکترین انسان عالمم به تمام عبارات و واژهها. من دیگر میدانم کلمات تنها برای پر کردن جاهای خالیاند. حالا مناسب هم نبودند، نبودند!
زیبا از آبادان غبارآلود
خودت رو به شرکت طراحی شکلکهای یاهو معرفی کن شاید بشه به جای اون علامت صورتی بذارنت که داره چونهش رو به حالت مشکوک بودن میخارونه! (آاااخ... دِ... خب چرا ناراحت میشی؟ بابام جان قراره یه شکلک دایناسور هم طراحی کنن که صورت من رو بذارن جاش! مشکل نداره که! معروفم میشیم تازه!)
ذوقزدگی
شب نیمه شعبان سوار تاکسی خطی تجریش شدم. پخش شیرینی و شربت فراوان بود و جناب راننده از هیچ کدام نمیگذشت. پیاده میشد و به تعداد مسافران هم برمیداشت و روی داشبورد میگذاشت. من صندلی جلو نشسته بودم که ناگهان راننده گفت: «بستنییییی»! و مثل عقابی از لاین سرعت به کنار خیابان شیرجه زد. آقایی که در حال پخش یک سینی بستنی چوبی بود، ماشینی را دید که بسرعت به طرفش میرود. ترسید و در حال عقبنشینی، سینی بستنی از دستش رها شد. کار خوبی کرد که به عقب رفت در غیر این صورت حتماً مورد نوازش ماشین قرار میگرفت. ماشین قبل از برخورد با سطل زباله، با ترمز شدید راننده متوقف شد. من هم برای اینکه به شیشه برخورد نکنم، دستم را به داشبورد گرفته بودم چون ماشینش کمربند هم نداشت! مردم جمع شدند و ما هم از ماشین پیاده شدیم. بستنیها هم زیر چرخهای ماشین له شد. مچ دست من مدتها درد میکرد و حالا هم وقتی بستنی چوبی میبینم مچ دستم هم درد میگیرد!
آخر راه
خخخخ... همه از ذوق حلیم میافتن تو دیگ، ایشون از ذوق بستنی؟ واقعا که! (دیگه زمانش گذشته بودهااااا... اما خب... چون یخده و بلکه حتی مقادیری طنز اون لابلاهاش به چشم میاومد شامل پارتیبازی شد. برو بلکه خیرش رو ببینی!)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....