حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در سالروز وفات شریعتی در این نشست میخواهیم وضع علوم انسانی را در ایران و جهان بازنگری و رابطه یا نسبت شریعتی با وضع علوم انسانی در ایران و جهان را به گونهای واکاوی و این سوال را مطرح کنیم که آیا شریعتی امکان تفکر و بازگشایی افقهای جدید در برابر ما را ایجاد میکند یا نه؟! برای اینکه به این سوال پاسخ دهیم لازم است مقدماتی را بیان کنیم. ابتدا بحث خود را با این سوال شروع میکنم که چرا شریعتی مهم است؟، بعد از تقریبا چهار دهه از مرگ شریعتی، چرا باید از اهمیت یا نسبت شریعتی با علوم انسانی مشخصا در ایران صحبت کنیم؟
به عنوان مثال چرا از اهمیت مرحوم دکتر سیدیحیی مهدوی، استاد فلسفه دانشگاه تهران یا به عنوان مثال از اهمیت مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی یا ... صحبت نمیکنیم؟!
البته اگر هرکس بخواهد از تاریخ علوم انسانی در ایران باخبر شود باید به گونهای به بزرگان و اندیشمندانی مانند صدیقی، مهدوی و نراقی مراجعه کند، ولی اهمیت شریعتی تنها اهمیت تاریخی نیست، به این معنا که فقط وقتی میخواهیم تاریخ علوم انسانی و جامعهشناسی در ایران را بخوانیم یا تحقیق کنیم و بنویسیم شریعتی به عنوان شخصی که در تکوین تاریخ جامعهشناسی و علومانسانی در ایران مطرح بوده، اهمیت ندارد، چراکه شریعتی متعلق به گذشته نیست، اتفاقا بحث بنده این است که نسبت ما با شریعتی نسبت با آینده است، نه نسبت با گذشته.
وقتی صحبت از شریعتی میشود، عدهای میگویند شریعتی بحثهای ایدئولوژیکی میکرد و حرفهای کلی میزد و در نهایت اینکه اندیشه شریعتی تمام شد و تنها در گذشته بوده است. آینده علوم انسانی در ایران و امکان تفکر و بازگشایی افقهای جدید نسبتی با شریعتی ندارد، شریعتی متعلق به گذشته است. اتفاقا بحث ما این است که معتقدیم شریعتی متعلق به آینده است. هنوز وارد پروسه تعامل فکری عمیق با شریعتی نشدیم.
دوم اینکه شریعتی امکان تفکر یا نوعی از تفکر را در علوم انسانی ایران رقم زد که اهمیتش فقط در مرزهای ایران باقی نمانده است، بلکه در منطقه ما مهم است، حتی در جامعهشناسی و علوم انسانی جهانی و در نگرشهای نوین «پسااروپامحور» (post-eurocentric) در جهان اهمیت دارد، شاید در دهههای بعد بتوانیم به شناختی از شریعتی برسیم.
به همین دلیل حداقل در علوم انسانی میتوانیم دو گونه علوم انسانی را مفهومسازی کنیم؛ یک موقع است که از علوم انسانی به مثابه پارادایم کارمندوارانه صحبت میکنیم.
گونه دیگری از جامعهشناسی و علومانسانی نیز وجود دارد که نام آن را علومانسانی یا جامعهشناسی آلترناتیو یا مجتهدانه گذاشتهایم. به این معنا که غلامحسین صدیقی و احسان نراقی و یحیی مهدوی جامعهشناسان و اندیشمندان بزرگی در حوزه علوم انسانی ایران بودند، ولی نگاهشان به منظومه معرفتی غربی یک نگاه کارمندوارانه و انضباطی (disciplinary approach) بوده است؛ یعنی آنها با منظومه معرفتی غرب، به صورت «نص» برخورد میکردند و اجتهاد در مقابل آن را جایز نمیدانستند.
در حالی که شریعتی، نوع و تیپی از جامعهشناسی و علوم انسانی را در فضای روشنفکری ما آورد که نگاهش به غرب و علوم انسانی و فلسفه و جامعهشناسی اروپایی نگاه سلبی نبود، ولی در عین اینکه سلبی نبود، مقلدانه هم نبود، بلکه در برابر منظومه معرفتی غربی و «اروپامحور» (post-eurocentric) دست به اجتهاد زد. به عنوان مثال وقتی صحبت از دورکیم میکند، گرچه به بزرگی از او یاد میکند اما انتقادهایی به دورکیم دارد و میگوید دورکیم در فهم احساس دینی و در فهم ریشههای دین به خطا رفته است.
وقتی در مورد وبر صحبت میکند اگرچه او را بسیار بزرگ میبیند ولی نقدهایی به او وارد میکند؛ به عنوان مثال میگوید وبر در فهم بعضی مسائل مربوط به جامعه و اجتماع به اشتباه رفته است؛ یعنی نگاه او به بزرگان تفکر غرب یا علوم انسانی غربی نگاه مقلدانه نبوده است.
در آخر باید اضافه کنم شریعتی امکان تجربه فراسوی غربزدگی و سنتگرایی را برای ما فراهم میکند و نیاز ما به او بیش از آنکه نیاز به دانستن از گذشته باشد احتیاج به آینده است. به زبان دیگر نسبت شریعتی به علوم انسانی نسبت از جنس آینده است و این تلنگری به اصحاب علومانسانی در ایران است که هنوز در گوش دانشجویان از وبر و دورکیم و گیدنز میگویند بدون آنکه توجه داشته باشند جامعهشناسی و علوم انسانی بدون نسبت با شریعتی امکان وجود و تداوم در ایران را نخواهد داشت.
سید حسین امامی/ جام جم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....