دانه قرمز‌ترسناک

یکی بود یکی نبود در یک جنگل بزرگ و پردرخت حیوانات زیادی شاد و خوشحال در کنار هم زندگی می‌کردند. جوجه کوچولو هم که تازه پا به هستی گذاشته بود، جیک‌جیک‌کنان این ور و آن ور می‌پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. بنابراین به همه قسمت‌های جنگل سر می‌زد و دنبال چیزهای جالب و جدید می‌گشت چون جوجه‌کوچولوی قصه ما خیلی کنجکاو بود .
کد خبر: ۸۰۸۳۵۳

جوجه‌کوچولو داشت در جنگل قدم می‌زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه‌های قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که این دانه‌های ریز چیست؟ اول فکر کرد خوردنی است. سرش را جلو برد و یک نوک به آنها زد، اما یکدفعه آن دانه‌های قرمز از روی برگ سبز بلند شدند و به هوا رفتند.

جوجه‌کوچولو خیلی ترسید و دوید و پشت شاخه درخت پنهان شد و بعد از مدتی که گذشت این طرف و آن طرف را نگاه کرد و آرام از پشت شاخه بیرون آمد و به بوته‌ها نگاه کرد و همان دانه‌های قرمز را دید که روی برگ‌ها در حال حرکت هستند.

جوجه‌کوچولو خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت: آخر اینها چه هستند که می‌توانند هم راه بروند و هم پرواز کنند و دوباره کمی جلو رفت تا بهترآنها را ببیند. اما یکی از دانه‌های قرمز به سمتش حمله کرد و جوجه پا به فرار گذاشت و زیر برگ‌های درختان قایم شد و دوباره صبر کرد تا اوضاع آرام شود و سپس یواشکی اطراف را نگاه کرد ولی این بار خبری از دانه‌های قرمز نبود.

جوجه‌کوچولو خیلی برایش سوال بود که این دانه‌ها چه بودند؟

روز بعد جوجه‌کوچولو لک‌لک پیر را دید و گفت: آقای لک‌لک من از تو سوالی دارم؟

لک‌لک با مهربانی گفت: بگو تا جواب دهم؟

جوجه‌کوچولو گفت: من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم روی برگ‌های سبز که هم راه می‌رفتند و هم پرواز می‌کردند. من از آنها خیلی ترسیدم.

لک‌لک با تعجب گفت: چند تا دانه قرمز؟ مطمئنی فقط قرمز بود؟

جوجه گفت: بله قرمز بود.

لک‌لک گفت: یعنی خال‌های سیاه هم رویش نداشت؟

جوجه گفت: نه نه نداشت.

لک‌لک گفت: این دفعه که دیدی بیشتر دقت کن و نشانی‌هایش را به من بده تا بهتر راهنماییت کنم.

چند روز بعد جوجه‌کوچولو صبح از خواب بلند شد. بعد از این که صبحانه‌اش را خورد به گردش رفت و ناگهان دوباره یکی از آن دانه‌های قرمز را دید و جلو رفت تا بیشتر نگاهش کند. اما دانه قرمز ترسید و جیغ بلندی کشید و فرار کرد و گفت: وای وای من رو نخور ... من رو نخور ....

جوجه کوچولو که دید دانه قرمز ازش خیلی ترسیده است به دنبالش دوید تا او را بگیرد.

آن‌قدر دویدند که بالاخره هر دوی آنها خسته شده و گوشه‌ای نشستند. جوجه کوچولو رو کرد به دانه قرمز و گفت: من نمی‌خواستم بخورمت فقط می‌خواستم نگاهت کنم. راستی اسمت چیه؟

دانه قرمز گفت: من یک کفشدوزک هستم و می‌دانم که پرنده‌ها دشمن ما هستند.

جوجه‌کوچولو گفت: من که به تو کاری نداشتم تو خودت فرار کردی. من می‌خواستم باهات دوست شوم.

کفشدوزک خندید و گفت: چه چیزا تو با من دوست بشی؟ تو که می‌خواستی من را بخوری؟

جوجه‌کوچولو گفت: نه تو اشتباه می‌کنی ما می‌توانیم با هم دوستان خوبی باشیم.

کفشدوزک گفت: نه پرنده‌ها دشمن ما حشرات هستند. پس من باید از تو دوری کنم.

جوجه‌کوچولو گفت: من به تو قول می‌دهم که هیچ وقت نخورمت. چون من هم دوستی ندارم می‌خواهم دوستان خوبی برای هم باشیم. در همین موقع بود که ناگهان لک‌لک پیر به سمت کفشدوزک حمله کرد و او را شکار کرد و جوجه‌کوچولو باز هم تعجب کرد و لک‌لک گفت حالا کفشدوزک را شناختی!

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها