چشمه

یکی دیگر از غواصان

1ـ آن وقت شاید،«صد و هفتاد و پنج» غواص، می‌شدند: «صد و هفتاد و شش نفر»!؛ اگر برادرم یحیی در نهر خیّن جا مانده بود؛ اگر نمی‌توانست تن تیر خورده‌اش را از روی پلی عبور دهد که اتفاقا به کمک برادرم حسین روی نهر استوار شده بود. آهای ... خط‌شکن‌های گردان مالک اشتر! شما که آن شب خط را شکستید! از میان شما چند نفر به آسمان برگشتند؟
کد خبر: ۸۰۸۰۱۹

2ـ ... آن وقت شاید، صد و هفتاد و شش نفر می‌شدند: «صد و هفتاد و هفت نفر»؛ اگر برادرم حسین آن سوی پل جا می‌ماند؛ وقتی که زیر آتش بی‌امان دشمن رفته بود یحیی را پیدا کند. شنیده بود برادرش مجروح شده و شاید جا بماند در آن سوی آتش. یعنی درست وقتی همه برمی‌گشتند، او به دنبال برادر رفته بود!

3ـ ... حتی شاید صد و هفتاد و هفت نفر، «صد و هفتاد و هشت نفر» می‌شدند؛ اگر من هم ! آری حتی من هم می‌توانستم در کنار آنها در زیر خروارها خاک خفته باشم؛ اگر تنها یک شب زودتر گردانم را انتخاب کرده بودم! آن وقت مادرم بی‌آن که گریه کند، از غصه دق می‌کرد. مثل مادران همین صد و هفتاد و پنج نفر که دق کرده‌اند؛ بیست و چند سال است که هر شب دق می‌کنند و زنده زنده نفس می‌کشند...

دق کرده‌اند که دیگر کسی نیست بر جنازه‌های آنان اشک بریزد.

4ـ می‌دانم تمام آنها که آن شب در شلمچه بودند، این روز‌ها به همین چیزها فکر می‌کنند. آهای مشهدی‌ها! اصفهانی ها! قمی ها! آذری ها! مازندرانی ها! این نوشته زبان حال شما هم هست!

باور کنید این شب‌ها چشم می‌بندم و نمی‌توانم پلک بزنم؛ از بس خاک پشت پلک‌هایم را پر کرده است. اشک می‌ریزم و خاک‌های حوالی گونه‌ام گِل می‌شوند. نفس می‌کشم و رفتار خاک را تا نایژه‌هایم حس می‌کنم. خرد شدن قفسه سینه‌ام را می‌شنوم .

من شاهد دارم که پیشتر‌ها گفته‌ام: «در هر صورت مرگ به زندگی ترجیح دارد»! (باور نمی‌کنید از حبیب بپرسید!)؛ پس این چه بازی تقدیری بود که من وقیحانه زنده‌ام و شما هر روز زنده‌تر می‌شوید؟

یکی ما را تسلّا دهد؛ یکی ما را بشارت دهد به لاله‌هایی که از خون شما خواهد رست!

سیداکبر میرجعفری / شاعر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها