نقل‌قول‌های هفته

ناگهان همه چیز گم شد

وقتی سال 70 روی صحنه رفتم و ترم دوی دانشگاه بودم، کار و فضای حرفه‌ای را تجربه کردم، از سال 76 به بعد، سینمای ما وارد بازی‌ای شد که نتیجه‌اش همین است که می‌بینید. اصطلاحاً دوره بازیگرانی که نمی‌شود اسمشان را بازیگر گذاشت، آغاز شد. آدم‌هایی که با رابطه و زیبایی برای فروش بالای گیشه به سینما آمدند.
کد خبر: ۸۰۷۴۹۸

سینمای فرهنگی و هنری ما که بهترین دوران سینمای بعد از انقلاب را رقم‌زده بود، به ناگهان گم و نابود شد و معلوم نشد چه اتفاقی برایش افتاد. به تلخی می‌بینم که تئاتر ما نیز به این سمت می‌رود و نتیجه‌اش را همگی دیدیم. باز احساس می‌کنم هرازگاهی جرقه‌هایی در یکی دو سال اخیر در سینمای مستقل ـ سینمایی که بدون حمایت کسی، بدون هیچ اسم‌ و رسم عجیب‌ و غریب ـ رخ می‌دهد و تئاتر ما هم دقیقا همین شرایط را دارد./تسنیم

سرسری کار نکردیم

نقشم در سریال «کلاه پهلوی» را بسیار دوست داشتم. درام داستان بسیار خوب بود. بازی در این سریال از ما انرژی گرفت اما کار بسیار بی‌نظیری بود. ما با عشق آن کار را انجام دادیم. حدود 9 سال کلاه پهلوی طول کشید اما همه با عشق کار کردند و همه این‌ها فقط به خاطر یک گروه خوب و داستان بسیار خوب بود. سریال با مشکل بودجه شدید مواجه شد. بارها متوقف شد اما فقط همان عشق به کار همه را نگه داشت. همه دوستان زحمت کشیدند و در بدترین شرایط کار را انجام دادیم تا به ثمر برسد. ما سر کلاه پهلوی دوست داشتیم کار زودتر تمام شود اما نه به هر قیمتی. دوست داشتیم کار درست تمام شود و نتیجه خوبی را شاهد باشیم. اگر توقف‌های کار زیاد بود به دلیل وسواس‌های بجای کارگردان و بقیه عوامل بود که کار درست انجام شود. یک کار ملی و حرفه‌ای با عوامل و بازیگران خوب، فیلمنامه خوب و... حیف بود که سرسری از آن عبور کنیم. می‌توانستند به لحاظ مالی بیشتر توجه کنند که کار 9 سال طول نکشد. می‌شد کار ظرف پنج سال تمام شود./ فارس

به من گفت اکبر گامبو!

آدم‌های چاق به دنیا‌ آمده‌اند که لاغرها بخندند و روحیه بگیرند. این، به دلیل وجه تمایزی است که بین آنها و باقی آدم‌ها وجود دارد. در دورانی که در سریال «باز مدرسه‌ام دیر شد» بازی می‌کردم در تئاترشهر در یک نمایش روی صحنه می‌رفتم. آن زمان من مدام دنبال بچه‌های تپل می‌گشتم تا بتوانم از روی رفتار و حرکاتشان الگو بگیرم.

یک روز که از تئاترشهر بیرون آمدم ناگهان یک بچه تپل را دیدم که با پدرش به پارک آمده بود. بچه تا مرا دید گفت: چطوری اکبر گامبو؟ پدرش او را دعوا کرد و گفت چرا این طوری حرف می‌زنی؟ من هم گفتم دعوایش نکن، بچه که دروغ نگفته است. بعد به بچه گفتم فامیل من عبدی است. می‌توانی چیز دیگری هم درباره من بگویی؟‌ گفت نه ولی ادامه‌اش می‌شود سرتو بشور با شامپو، منم گفتم دیگه ادامه نده!/ خبر آنلاین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها