سلامها را جواب میدهم و حرف های دلم را به سیلندرها میگویم. بامداد است. صدای تانگو از رادیو فضای ماشین را به ریتمی زیبا مبتلا کرده و سکوت بهترین همنوازیای است که از دستم برمیآید. در صندلیِ عقب، مسافری خسته و از حال رفته ولو شده. نه او قصد شکستن سکوت داشت و نه من. ولی سر صحبت بیهوا و با تبعیتی دلنشین از تئوریِ کوانتوم، از هیچ و پوچ شروع شد و به چرت شبانهاش یواشیواش رخنه کرد. آشپز بود و 30 ساله.
11 ، 12 جمله بعد معلوم شد سرآشپز است و طراح غذاهای جدید و تلفیقی. واسه یک رستوراندار جوون به اسم برَندِن (Brenden) کار میکرد. تو سالهای بحران اقتصادیِ آمریکا، خیلی از رستوران های محله حلقه غربی (WestLoop) که درست در غرب مرکز شهر هست، کار و بار رو از دست دادند و تعطیل شدند. چهار پنج سال پیش، تازه نفس هایی مثل برَندِن از راه رسیدند و رستوران های تخته شده رو اجاره کردند و با ایدههای جدید دوباره راه انداختند. برندن از یک رستوران شروع کرد و الان 6 ، 7 تا دیگه باز کرده و تو محله به سلطان رستورانها معروف شده. گفتمش: برندِن رو میشناسم. دو سال قبل، از اولین رستوراناش به اسم مادز (Maude's) یکی باهام تماس گرفت و تا یک سال بعد، ماهی دوبار اونجا آکاردئون میزدم. پولش بد نبود و شام و نوشیدنی هم مجانی بود. خونسرد و بدون هیجان گفت: آره. تو رو یادمه. من تا پارسال تو مادز سرآشپز بودم. الان هم تو یکی از رستورانهای جدیدش کار میکنم. برندن پول خوب میده نه؟ آره. پول خوب در میارم. رسیدیم جلوی در خونهاش. صدای از حال رفتنش و چشمهای خستش دوباره سرنخی شد واسه کنجکاویم: پس از کار و بارت راضیای نه؟ نه... از کار کردن واسه این و اون خسته شدم. میخوام رستوران خودم رو باز کنم. آهسته کشیدم کنارتر تا راه ماشین هایی که تک و توک از کوچه رد میشدند رو نبندم. دکمه توقف تاکسی متر رو زدم: ایدهات چیه؟ واسه چی باز نمیکنی؟ میخوام یه رستوران بزنم و غذای چینی رو با موزیک هویمتال تلفیق کنم، ولی پول میخوام. چقد؟ 400 هزار دلار. الان بیشتر از دویست هزار تا ندارم. مخم با صداخفه کن یهو سوت کشید. 200 هزار دلار پولی نیست که کسی داشته باشه و بازم از بیپولی غر بزنه. ولی میتونستم پشت نگاهِ بیحالش غمی رو ببینم که با یک میلیون دلار هم از بین نمیرفت: حالا نمیتونی با دویست هزار تایی که داری یه جوری راه بندازی رستورانتو؟ ولش کن. نمیشه. هیچی درست نمیشه. با جمله آخرش نخواستم گلاویز بشم. شاید اگه مسیرش طولانیتر بود، ولی تو 10 دقیقه نمیشه حرف دل آدمها رو تا ته رفت و برگشت. شاید همین تجربههای نارسِ غریبههاست که من رو همیشه اندر خم کوچههاشون تنها میگذاره و همینه که هنوز تو تاکسیام و در جستجو... میخوام ازت بنویسم. میتونم عکستو بگیرم؟
احسان مشهدی