البته از نظر او دوستش تقصیرکار بود و نباید دست به وسایلش میزد؛ اما از طرفی هم قهر بودن و حرف نزدن ناراحتش میکرد . دلش میخواست یک طوری یک اتفاقی بیفتد تا پسر همسایه بیاید و معذرتخواهی کند و او هم فوری بپذیرد و آشتی کنند و دوستیشان دوباره شروع شود، ولی چطور باید این کار را میکرد خودش هم نمیدانست؟
خیلی دربارهاش فکر کرد تا بلکه بتواند راهحلی پیدا کند، اما به نتیجه نرسید و تصمیم گرفت از مادرش کمک بگیرد. بنابراین به سراغ مامان رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. مادر بعد از شنیدن حرفهای محمد رضا کمی فکر کرد و بعد با لبخند به او گفت: خب پسرم چرا نمیری آشتی کنی؟
محمدرضا اخمی کرد و گفت: آخه تقصیر اون بوده که اومده پاک کن منو بدون اجازه برداشته .
مامان با تعجب پرسید: به خاطر یک پاککن قهر کردید .
نخیر مامان دلیلش پاککن نیست که، اون بدون اجازه وسیله منو برداشته؛ تازه پاک کنم نو بود و هنوز خودم یه دفعه ازش استفاده نکرده بودم؛ به نظر شما کار درستی کرده .
مامان دوباره با مهربانی پسرش را نوازش کرد و گفت: البته دوستت کار خوبی نکرده و باید از شما اجازه میگرفت اما اگه فکر میکنی که پشیمون شده و فهمیده که اشتباه کرده بهتره ببخشی و دوباره با هم دوست بشید.
منم دلم میخواد که باهاش دوست بشم اما میترسم اگه اول من جلو برم اون فکر کنه کار درستی کرده .
اینجوری فکر نکن، الان حتما دوستتم ناراحته و فهمیده کار بدی کرده و بهتره که گذشت کنی اگه اون یه اشتباهی کرده شما نباید این طوری جوابش رو بدی .
پس چه کار کنم؟.
به نظر من فردا برو باهاش صحبت کن و بهش بگو که دلت نمیخواد با هم قهر باشین و ازش بخواه بهت قول بده که دیگه این کارو تکرار نکنه.
محمدرضا وقتی خوب به حرفهای مادرش گوش داد؛ متوجه شد که او درست میگوید شاید یک لحظه دوستش را شیطون گول زده و این کار بد را کرده باشد و حالا اگر پشیمان باشد بهتر است همه چیز را فراموش کند و مثل سابق دوستهای خوبی برای هم بشوند. برای همین فردا پیش دوستش رفت و از او معذرتخواهی کرد و دوباره با هم دوست و مهربان شدند.
رضا بـــهنام