رقیبم حرفهای بود و من هم هنوز آماتورم. جینو 38 سالشه و سه چهار ساله که واسه مسابقات «یو اف سی» مشغول تمرینه. تو شهر کوچیک «راکفورد» زندگی میکنه و تو یه انبار صنعتی کارگر حمل و نقله با جرثقیل مخصوص. ـ من بچه شیکاگوام. تو محله «هامبولد پارک» بزرگ شدم. اصلیتم هم پورتوریکو و گواتمالا ایه. فرمون رو گرفتم چپ. این محله که بیشتر ساکنانش اهل پورتوریکو هستن، این روزها با ساخت و ساز جدید و ورود بچه مرفهها کمی عوض شده ولی تا همین چند سال پیش توسط «گَنگ»های آمریکای لاتین کنترل میشد و خودم که یکی دو سالی ساکناش بودم، هنوز انعکاس صدای تیراندازیهاشو تو حافظهام میشنوم. ـ موقعی که اونجا زندگی میکردی با گنگها و مافیاها قاطی نشدی؟ ـ چرا شدم. وقتی تو این محلهها بزرگ میشی، بعضی وقتها چارهای جز عضویت تو این گروهها نداری. ـ تا کی باهاشون بودی؟ ـ تا موقعی که رفتم زندان. رسیدیم جلوی مکدونالد و رفتم تو خط سفارش با ماشین. شیشهاش رو کشید پایین و تو میکروفن نصب شده سفارش داد: ـ دو تا برگرِ فلان با سیب زمینی و کوکا. تو چیزی نمیخوای؟ خندیدم: ـ نه داداش من خیلی وقته که مک دونالد نمیخورم... پشت سر ماشینهای منتظر آروم آروم به سمت پنجره پرداخت پول و تحویل غذا راه افتادم: ـ جرمت چی بود؟ ـجرم سنگین... ترجیح میدم وارد جزئیاتش نشم. ولی 10 سال تو یه زندان ایالتی حبس بودم. ـ عجب... نذاشتم سکوت بینمون طولانیتر از کنجکاویم واسه مسافر چهارشونم بشه: ـ تجربه زندان چه تاثیری روت گذاشت؟ ـ راستش حماقت کارم رو درک کردم. گانگستربازی احمقانه بود ولی بزرگترین تاثیرش به خاطر از دست دادن خانوادهام بود موقع حبس، من بابام رو که مثل خودت راننده تاکسی بود از دست دادم. سرطان گرفت. برادر کوچیکم هم که عضو یه گَنگ بود کشته شد و من نتونستم حتی موقع مراسم دفن پیششون باشم. موقع دستگیریم بچهام 2 سالش بود و زنم هم حامله دومین بچهمون. 10 سال از بچههام دور بودم و زنم هم ازم طلاق گرفت که خوب کاری کرد چون من لیاقتش رو نداشتم. ـ هست دلار و 50 سنت. جینو پول رو از پنجره کوچیک و مجهز به دوربین مداربسته، به کارگر مکدونالد داد و غذا رو تحویل گرفت و خندید: ـ میدونم که مکدونالد چه آشغالیه ولی تو این ساعت بهتر از این گیرم نمیآد. ـ نوش جونت. ببینم بچههاتو الان میبینی؟ ـ آره. هفتهای دو روز حق دیدنشون رو دارم. عاشقشونم. زندگیم هستن. از قلمروی مکدونالد اومدیم بیرون و به سمت هتلش راه افتادم: ـ ببینم بعد از آزادی، پیدا کردن کار واست سخت نبود؟ ـ معلومه که بود. به آدم سابقهدار سخت کار میدن. میدونی، همه واسشون مهمه که قبلا چه غلطی کردی نه اینکه آیا گذشتهات عوضت کرده یا نه؟ راستش من خیلی شانس آوردم که کار گیرم اومد. بعضی مجرمها بعد از آزادی به خاطر بسته بودن همه درها چارهای جز برگشتن به گانگستربازی ندارن. الان از کارم راضیام و با بوکس و تمرین واسه «یو اف سی» انرژیِ منفیام رو تخلیه میکنم. گذشتهها گذشته. من آینده رو میبینم و دیگه هیچ.
بخارست، بهار ١٣٩٤
احسان مشهدی