حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در این میان، پدری به همراه پسر کوچکش سوار قطار شدند و خودشان را در یکی از کوپهها جا دادند. پسرک دوید و کنار پنجره، لابهلای چند نفر آدم بزرگسال که کوچکترین علاقه و توجهی به او نشان نمیدادند، نشست.
با خود گفتم: چه پسربچه شجاعی. به جای آن که بر دل بابایش بنشیند، رفته میان یک مشت آدم دمغ و اخمو که به هیچکدامشان نمیآمد حوصله او را داشته باشند.
قطار پرسر و صدا به راه خود ادامه میداد تا اینکه به یک تونل رسید و وارد آن شد. تاریکی چیره شد و تنها کورسو، چراغهای داخل تونل بود که کمک میکرد به زور بتوانیم همکوپهایهای یکدیگر را ببینیم که ناگهان پسربچه کاری عجیب کرد.
او از جایش بلند شد و به سمت من آمد. من که فکرکردم از تاریکی ترسیده و میخواهد پیش پدرش بنشیند، کمی خود را کنار کشیدم تا پسر بتواند بهراحتی از آنجا عبورکند، اما او قصد گذشتن از کنار من را نداشت. دو دستش را کنار گوشهایم قرار داد و خواست سر من را خم کند. احساس کردم او میخواهد چیزی به من بگوید، به همین دلیل سرم را خم کردم تا او راحتتر بتواند صحبت کند، اما او حرفی در گوش من نگفت. در عوض، لبهایش را روی گونهام گذاشت و صورتم را بوسید. بعد از من سراغ نفر بعدی رفت و او را بوسید و این کار را به ترتیب روی یکی یکی مسافران انجام داد. هرکدام از ما با بوسه معصومانه او، حال بهتری پیدا میکردیم، اما در عین حال از کار او تعجب زده بودیم. چه دلیلی دارد یک بچه، عدهای هم قطاری غریبه را ببوسد؟
قطار از تونل بیرون آمد و تقریبا همزمان، بوسیدنهای پسربچه تمام شد. او خندهای کرد و بعد دوباره به نزدیکی پنجره رفت. پدر او که نگاههای پرسشگر ما را بر چشمان خود میدید، گفت: پسر من به بیماری مهلکی مبتلا شده بود و همه ما فکر میکردیم از دست خواهد رفت. ما راجع به مرگ با پسرمان صحبت کرده بودیم و او میدانست قرار است ترکمان کند، اما خوشبختانه معجزهوار سلامتاش را بازیافت. او الان خیلی خوشحال است که دوباره موهبت زنده بودن را یافته و عاشق زندگیاش است. او پیشتر هم پسر خوشقلبی بود، اما اکنون عاشق همه شده و دوست دارد به طرزی به همه ابراز علاقه کند. یک کلام، پسرم از ته دل شاد است. روز به خیر آقایان !
این را گفت و دست پسر کوچکش را گرفت و به همراه هم از قطار پیاده شدند. آنها رفتند و قطار هم به راه افتاد، در حالی که من هنوز از گرمای بوسه لطیف و پرمهر آن کودک، لبریز از حسی متفاوت بودم. بچهای که سپاسگزار نعمت زندگی است و عاشق حیات و همه آدمهایی است که دور و بر خود میبیند. در واقع او قدردان تکتک ثانیههایی بود که به او هدیه شده و دوست داشت این مهربانی درونش را به همه تقدیم کند. من و او در یک محیط و سوار بر یک قطار بودیم؛ در حالی که من در اندرون خود فقط ناله و شکایت از سرما و از افراد هم کوپهایام داشتم و از آنها چیزی جز یک مشت انسان اخمو با رفتار غیردوستانه دریافت نکرده بودم. در عوض او همه ما را دوست داشت و با تقدیم بیشترین چیزی که از دستش برمیآمد، حالمان را تغییر داد. او رفت و من ماندم، شرمسار از احساسات و حالهای بدی که سالها در درون خود پرورانده بودم، در مقابل کودکی که بابت نفسهایی که میکشید شکرگزار بود.
منبع:family / مترجم لیلا رعیت
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....