نامه ای از یک دانش آموز فلسطینی : من بمب دوست ندارم
بگذارید این بار از دستهای بی مرهم آوارگانی بگوییم که چشمان به خون نشسته آنها به آسمان و زمین که به نامرادی خویش است از پدران و مادران و خواهرانی که شاید چشم انتظار معجزه ای اند
کد خبر: ۷۹۸۷
تا بوتیمار دلشان به هوای آبادانی وطن، پر بگیرد بگذارید از مردمانی بگوییم و کودکانی که بی گناهند بگذارید بازهم از بی گناهان فلسطینی بگوییم.بگذارید با یک کودک فلسطینی همزبان شویم ، وقتی به شوق دیدن مادر می رود اما دیروز هشت هواپیما به شهر ما آمدند شهر ما در کرانه باختری قرار دارد ما خیلی خوشحال شدیم هواپیما خیلی قشنگ است خواهر من گریه کرد من و برادرم و بچه های همسایه به هواپیماها نگاه کردیم ما برای آنها دست تکان دادیم هواپیماها بمب پرت کردند صحرا آتش گرفت ما ترسیدیم ما گریه کردیم ما به خانه برگشتیم خانه ما خراب شد خانه همسایه ها هم خراب شد خاله جان و مادر جان گریه کردند خالو عبدالملک خواب بود پدر من روی تل خاک گریه کرد همسایه ها به خانه ما آمدند آنها به پدر کمک کردند پدر و همسایه ها خالو عبدالملک را از زیر خاک بیرون کشیدند لباسهای خالو عبدالملک از خاک پر شده بود کله خالو عبدالملک خونی بود. پدر و همسایه ها هم ، خالو عبدالملک را زیر خاک قایم کردند تا هواپیماها او را نبینند دیشب ما زیر درخت خوابیدیم پدر و همسایه ها، بز همسایه را از زیر دیوار بیرون آوردند لباسهای بز مثل لباسهای عبدالملک خاکی بود کله بز خونی بود پدر، کله بز را جدا کرد خاله جان و مادرجان قابلمه را از زیر خاک بیرون کشیدند مادرجان آتش درست کرد مادرجان و خاله جان برای ما غذا پختند صفدر گفت : خدا کند صبا طیاره ها باز پس بیایند پدر بالای صفدر غضب کرد پدر گفت بی رخصتی به صحرا نشویم ما بچه ها با آتش بازی کردیم بزرگترها با آتش بازی نکردند بچه ها آتش بازی را دوست دارند میرویس جان پسر همسایه گفت : آقای رئیس جمهور سگ دارد میرویس جان گفت : سگ حیوان باوفاست در ولایت ما سگ باوفا نیست در ولایت ما سگ نجس است آقای رئیس جمهور! سگ شما بیسکویت دوست دارد ؛آقای رئیس جمهور! سگ شما خانه دارد؛ ما خانه نداریم من دوست دارم در خانه بالای چوکی بخوابم آقای رئیس جمهور! من دوست دارم بزرگ بشوم من دوست دارم وقتی بزرگ شدم رئیس جمهور بشوم من دوست دارم هر روز غذا بخورم من دوست دارم با شیرینی بزرگ شوم من بمب دوست ندارم.