اما یکی از عوامل جذابیت آثار کیارستمی بینشهایی است که در آنها وجود دارد، بینشهایی ملموس، انضمامی و روشن که به کار زندگی روزمره و عامه مردم میآید تا نگاهی بهتر و متفاوتتر به جریان زندگی خود داشته باشند. نگرش کیارستمی به زندگی اغلب رهاییبخش و امیدآفرین است بدون اینکه تقلبی و متظاهر باشد. شورانگیز است بدون اینکه در جاذبههای دروغین و کلکهای روایی پیچیده شود. اینها چیزهای کمی نیست برای اینکه فیلمهای او مورد توجه عده بیشتری از مردم قرار بگیرد. ساختار سرراست، ساده و فکر شده آثار او بدون اینکه بخواهد سادهلوحانه و سهلانگار باشد، اغلب موجب میشود که فیلمهایش شفاف و در عین حال ظریف باشند؛ یعنی در عین روشن بودن و داشتن داستان و روایتی قابل فهم، نکاتی ظریف و هنرمندانه را در دل خود داشته باشند که نیاز به کشف داشته باشد و فیلمهای بزرگ همیشه لذت کشف را دارند هرچند که ممکن است گاه شفاف نباشند.
حالا فیلمی متفاوت از کیارستمی در سینماهای تهران و در گروه هنر و تجربه اکران شده است. فیلمی که چند سالی است از ساخت آن و نمایش موفقش در جهان میگذرد اما موضوع درخشان و ساختار دلچسب و درام پرکشش و مساله اساسیاش از آن فیلمی ساخته که چندباره باید دیدش و هر بار هم لذتی تازه به انسان میبخشد و گرد زمان تنها زیباتر و خواستنیترش میکند نه کهنه و اسقاطی، فیلمی ساده که در درون بشدت پیچیده است. فیلمی با یک گردش خلاصه اما پر و پیمان در شهری زیبا که زیباییاش در قابهای کوچک هم بزرگ است. فیلمی درباره کپی بودن و اینکه همه چیز کپی است و اصالت توهمی بیش نیست و اگر هم باشد یک کپی زیبا به اصیلترین چیزهای دنیا میارزد. فیلم به لحاظ فرم بشدت شبیه سهگانه محبوب
ریچارد لینکلیتر یعنی پیش از طلوع، پیش از غروب و پیش از نیمهشب است. در این سه فیلم هم دو شخصیت به نام سلین و جسی با بازی ژولی دلپی و اتان هاوک به طور اتفاقی با هم آشنا میشوند و درباره روابط انسانی، جهان و آمال و آرزوهای خود در سه شهر مختلف و در سه سن مختلف حرف میزنند. فیلم کیارستمی حتی از نظر مضمون هم شبیه این سه فیلم است، چون کپی برابر اصل هم در واقع درباره روابط انسانی است اما از دریچه هنر و اصل و کپی بودن اثر هنری وارد این مضمون غنی و محبوب میشود و به جای اتفاق، دلایلی رازآمیز و چندگانه را واسطه ارتباط دو شخصیت اصلیاش میکند.
کپی برابر اصل به یک اعتبار روند یک رابطه چند ساله را از آشنایی تا بنبست در یک روز نشان میدهد. انگار که هر روز زندگی یک زن و شوهر میتواند به نوعی مینیاتور یک عمر زندگی آنها باشد. شاید اگر به این چشم به کپی برابر اصل نگاه کنیم و از حدس اینکه دقیقا آدمهای فیلم در چه زمانی دارند تظاهر میکنند (آیا به زن و شوهر بودن تظاهر میکنند یا به زن و شوهر نبودن) درگذریم چیزهای بیشتری نصیبمان شود. البته از یک زاویه دیگر مساله تظاهر هم مساله مهمی است، بخشی از جاذبه و جادوی فیلم است و بخشی از کلمات و بازیای که گویی آدمها را با خود میبرد و هویت شخصیتها را تصرف میکند. اگر بخواهیم کپی برابر اصل را به داستانی خلاصه تقلیل دهیم (در فیلم دیدن عادت به خلاصه داستان گفتن و شنیدن نکنید و اگر هم گفتید و شنیدید جدی نگیرید چون فیلمها بسیار فراتر از آن چند جمله هستند) میتوانیم اینگونه بگوییم: فیلم با سخنرانی نویسندهای انگلیسی به نام جیمز میلر در معرفی کتابش به نام کپی برابر اصل شروع میشود که مربوط به اصالت و قدمت یک اثر هنری و اثری است که عیناً بر اساس آن خلق شده، به طوری که تمایز میان نسخه اصل از بدل دشوار است. زنی (ژولیت بینوش) که عاشق آثار هنری و عتیقهفروش است نیز در سخنرانی حضور دارد و میخواهد نویسنده چند نسخه از اثرش را برایش امضا کند، اما به دلیل نقزدنهای پسر کوچکش مجبور میشود سالن سخنرانی را ترک کند. زن تلفن و آدرساش را برای جیمز میگذارد تا به گالری او سری بزند. مرد (نویسنده) بعد از سخنرانی به سراغ زن میرود و از او میخواهد که شهر را به او نشان دهد. آنها سوار اتومبیل زن میشوند و در جادهای بسیار زیبا در ارتفاعات توسکانی ایتالیا، به طرف مکانی تاریخی به نام لوسیگنانو میروند و طی این سفر، رابطه آنها بتدریج از رابطه یک نویسنده و خواننده، به یک رابطه زناشویی پیچیده و بحرانزده تبدیل میشود. این رابطه اصل است یا کپی مهم نیست، مهم این است که آنها مسائل اساسی را مطرح میکنند و بخشی از پیچیدگیها و زیباییهای یک رابطه را به گفتوگو مینشینند و در ما به مساله تبدیل میکنند.
علیرضا نراقی