آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
وقتی در خانه سالمندان هستی، فرقی نمیکند دکتر بودهای یا زن خانهدار. حتی فرقی نمیکند که تو بیش از صد خانه تاریخی مرمت کرده باشی و نیمه گمشده دهها و صدها هنرمند بودهای، آن هم صدها سال بعد از دوره زیستشان. یک جور یاس عمیق هست در حرفها و گفتههای آدمهایی مثل طیبهخانم که آدم را نسبت به ذات زندگی ناامید میکند.
وقتی طیبه خانم بعد از این همه تلاش برای زدودن غبار از تن میراث فرهنگی این کشور، میگوید در این سالها حتی یک نفر سراغش را نگرفته، آدم باید همه این حرفهای شیک و مجلسی در مورد اهمیت تلاش و منزلت تلاشگر را بگذارد در کوزه و آبش را بخورد.
راست میگوید طیبه خانم، چه فرقی میکند چه کار کردهای و به کجاها رسیدهای، وقتی قرار است آخر مسیر به خانه سالمندان ختم شود؟ او حق دارد گلایه کند از ذات سست و بیبنیاد دنیا. تلخ است که همه سرمایه مادی و معنوی زندگیات را بگذاری روی کاری و حتی پای خطاهای ناکرده بایستی و دودمانت به باد برود، اما در نهایت سرنوشتت گره بخورد به کنج غمور و دلگیر یک چاردیواری که اسمش را گذاشتهاند خانه سالمندان. یک غم بزرگی است در انتهای داستان طیبه خانم که آدم را اذیت میکند. برای یک لحظه همه فرازونشیبهای عمر او جلوی چشم کمرنگ میشود.
همانطور که برای خود او نیز چنین است. برای او سخن از روزگار رفته اگر حسرت است، برای ما یک تلنگر است، یک تلنگر که از خودمان بپرسیم، آخر قصه ما به کجا میرسد...
عرفان پارسایی فر
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....