چه خوب که امروز نه روز سالمند است ، نه روز حمایت از محرومان ، نه روز تامین اجتماعی و نه روز... چه خوب که امروز که من این یادداشت را می نویسم به بهانه هیچ روز خاصی ، مناسبت و سفارشی نیست.
کد خبر: ۷۹۳۵۰
اما امروز من در مورد سالمند محرومی می خواهم بنویسم که هیچ قانونی از او حمایت نمی کند. امروز در خیابان ولیعصر حول و حوش پارک وی دوباره سوار پیکان او می شوم که مثل خودش بسیار فرسوده است.
روی صندلی ای می نشینم که می دانم فنرهایش توی کمرم فرو می روند و بالابر شیشه هایش کار نمی کند و توی هر دست اندازی که می افتد از همه جایش صدا بلند می شود. امروز که در تقویم ، به طور استثنا روز هیچ چیز و هیچ کسی نیست ، این اوست که نشسته است پشت پیکان سی و چند سال پیش و دودستی فرمانی را چسبیده است که هر لحظه فکر می کنی شاید به کوچکترین بهانه ای از بدنه جدا شود و دیگر به آن نچسبد.
اما من هیچ وقت برای ماشین های فرسوده و جمع آوری آنها و ضرورت از رده خارج کردنشان ننوشته ام. حتی حوصله خواندن در مورد آنها را هم ندارم ، امروز این راننده سالخورده است که فرسودگی اش مرا گرفتار خودش می کند.
قصه را می دانم. چند ماه پیشتر هم در همین مسیر سوار اتومبیل او شده ام. می دانم اگر چه می گوید 60ساله ام ، اما چروک های صورتش گواهی می دهند که بالای 70سال دارد.
می دانم که همه دار و ندارش را به خاطر جبران بدهی های پسرش از دست داده است و چند سالی است که شده است راننده تنها مایملک زندگی اش. دفعه پیش که سوار ماشینش شدم ، گفتم این را بفروش با پولش زندگی کن و او حساب کرده بود که اگر پول این ماشین عتیقه را بگذارد بانک ، ماهی 30هزار تومان هم دستش نمی رسد.
اما این طوری اگر هفت صبح از آن سر شهر استارت بزند و خودش و ماشین قراضه اش را بکشاند بالای شهر، می تواند تا بعد از ظهر شش هفت هزار تومان از مسافرکشی جمع کند و خرج خودش و پیکانش کند.
اجاره خانه را پسرش می دهد که دوباره سرکار می رود و آنقدر در می آورد که مادرش هنوز باید روی پیکان حساب کند.
من این بار در روزی که می دانم تقویم ها می گویند روز حمایت از کسی نیست ، فقط با پیرزن حال واحوال می کنم و چشم می دوزم به دستش که روی دنده می لرزد و می لرزد.