بازهم اگر راستش را بخواهید وقتی قصه زندگی آقا معلم را میخواندم، حس میکردم که این قصه خیلی خلاصهوار است و در ایشان هنوز قصهها برای آن که الگوی خوبی باشد، وجود دارد.
فارغ از آن که معلمی برای آقای غیاثی احتمالا سود مالی چندانی نداشته و او به ازای آن که این همه کارکرده، اندوختهای درخور ندارد بازهم احتمالا... باید گفت همین که او حالا میتواند این همه خاطره خوب داشته باشد و این همه با افتخار از شاگردانش یاد کند که به جاهای بالا رسیدهاند، خودش میشود سوژه یک حرف کلیشهای که همه خوشبختی در پول خلاصه نمیشود. خب همه کلیشهها بد نیست.
در مورد آقای غیاثی خیلی کلیشههاست که میتوان بازنویسی کرد. مردی که همه زندگیش را ضرب و تقسیم و مشتق و انتگرال به دیگران درس داده و راه حساب و کتاب درست را نشان داده، اما زندگی را بدون حساب و کتاب پیش برده است و حالا در جایی ایستاده است که میتواند نشان دهد که میتوان یک زندگی خوب داشت، یک زندگی که میتوان ساعتها در موردش حرف زد و حرف خوب زد... آدم دلش میخواهد حالا که او عمرش دیگر به دنیا نیست، نه مثل آخرای کلاس که برای تمام شدن که اتفاقا از صمیم قلب به او بگوید:خسته نباشید آقای غیاثی!
افشین خماند