مهمان فسقلی

امیرمحمد توی اتاق مشغول نوشتن تکالیف مدرسه‌اش بود و سعی می‌کرد ‌ کارهایش را با دقت و مرتب انجام بدهد تا بتواند از معلم‌شان کارت امتیاز بگیرد. مدتی ‌گذشت وکمی احساس خستگی و گرسنگی کرد، برای همین از جا بلند شد و سراغ مادرش رفت و از او خواست تا برایش کمی خوراکی بیاورد و مادر هم در جواب گفت که به اتاقش برود ، خودش تا چند دقیقه دیگر خوراکی‌ها را می‌آورد.
کد خبر: ۷۹۲۳۵۷

امیرمحمد به اتاق برگشت و همین که خواست بقیه مشقش را بنویسد به نظرش آمد یک چیزی روی صفحه سفید دفترش حرکت می‌کند. وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد ‌ یک مورچه کوچولوست. خیلی برایش جالب بود و نمی‌دانست مورچه از کجا و چطوری توانسته روی دفترش بیاید. کمی سرش را پایین‌تر آورد و گفت: فسقلی، تو دیگه از کجا اومدی؛ چطور اومدی روی دفترم، نکنه می‌خوای درس بخونی؟!

دلش می‌خواست با مورچه بازی کند، برای همین دفترش را بالا آورد و هر طرف که مورچه می‌رفت با مدادش راه او را می‌بست و مورچه کوچولو به طرف دیگری می‌رفت. از این کار خیلی خوشش آمده بود و مرتب آن را تکرار می‌کرد و می‌خندید. در همین موقع مادرش با خوراکی‌هایی که در یک سینی گذاشته بود وارد اتاق شد و بلند گفت: خب بفرمایید، این هم تغذیه قوی و خوشمزه برای پسر گلم.

امیرمحمد سریع دفترش را زمین گذاشت و به مادرش نگاه کرد و با ذوق و شوق دست مادر را کشید و گفت: مامان جون بیا ببین مهمون داریم.

مادر که از این حرکت پسرش جا خورده بود پرسید: مهمون داریم؛ یعنی چی؟

امیرمحمد با هیجان دفترش را نشان داد و گفت: ببین مامان جون اینجاست، یه مهمون فسقلی!

مادر نگاهی به دفتر انداخت و با تعجب پرسید: کو کجاست؟ اینجا که چیزی نیست.

امیرمحمد وقتی دوباره به دفترش نگاه کرد متوجه شد که مورچه آنجا نیست. بنابراین با ناراحتی پرسید: مامان مورچه منو ندیدی، خودم گذاشته بودمش رو دفتر.

مامان که تازه متوجه ماجرا شده بود با لبخند گفت: پس مهمونت یه مورچه بوده؛ حالا کجا رفته این مهمون.

• نمی‌دونم مامان، همین الان اینجا بود.

مامان با مهربانی دستی به سر امیرمحمد کشید و گفت: پسر عزیزم، مورچه که یک جا نمی‌مونه، بعدشم اون این‌قدر ریزه که خیلی سخت میشه پیداش کرد.

• آخه داشتیم با هم بازی می‌کردیم.

• باریکلا، به جای درس خودن داشتی بازی می‌کردی؟

• نه مامان، یه لحظه کوچولو بود ولی خیلی مزه داشت.

مامان لبخندی زد، گفت: خب بهتره خوراکی رو بخوری و به درسات برسی؛ در ضمن اگه بهش دست زدی حتما باید دستاتو بشوری.

• چرا مامان، اون که کثیف نیست.

• نه پسرم، اتفاقا چون مورچه‌ها روی زمین راه می‌رن آلوده هستن و نباید بهشون دست بزنی.

امیرمحمد نگاهی به دست‌هایش کرد و گفت: مامان، من می‌رم دستامو بشورم.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها