اما یکی از آنها که بسیار مغرور بود، راضی به حرکت و رفتن نشد و گفت شما باید اول از من میپرسیدید و بعد تصمیم به رفتن می گرفتید. حالا با هم بروید، من همین جا میمانم و خانهای را که برای خودم ساختهام، از دست نمیدهم. یکی از پنگوئنها گفت: خانهات در حال آب شدن است، ولی او قبول نکرد و سر جایش ایستاد. بقیه پنگوئنها به سمت مکان جدید حرکت کردند تا زودتر و قبل از تاریک شدن هوا نقل مکان کنند.
پنگوئن مغرور همچنان در جای خودش ایستاده بود و طبق معمول ساز مخالف میزد. ساعتی گذشت به دور و برش نگاه کرد، تا چشم کار می کرد آب و یخ بود، و هیچ موجود زندهای در آنجا یافت نمیشد. پنگوئن مغرور هم روی تکه یخی روی آب شناور بود. به دور و برش نگاه کرد تا شاید یکی از دوستانش را ببیند ولی هیچ فایدهای نداشت چون پنگوئن بیچاره بهخاطر غرورش تک و تنها مانده بود و هیچکس نبود به او کمک کند و نجاتش دهد .
پنگوئن قصه ما خیلی دلش گرفت و میترسید. هر چه هوا به تاریکی نزدیک میشد، بیشتر ناراحت می شد و از کرده خودش پشیمان بود. کز کرد و گوشهای نشست و اشکهایش آرام آرام سرازیر شد که ناگهان صدای دوستانش را شنید که گروهی برای نجات او آمده بودند. پنگوئن خیلی خوشحال شد و آن روز پی برد که در زندگی نباید غرور داشت و باید به نظر دیگران احترام گذاشت.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد