یک روز پیمان و من توی اتاق نویسندهها هر کدوم پشت یک میز مشغول نوشتن قسمتهای خودمون بودیم. طبق معمول هم وسطای کار به هر چیزی میرسیدیم که به نظرمون جذاب بود با هم حرف میزدیم. پیمان داشت روی یک سکانسی کار میکرد که قرار بود توش فرهاد و داوود (مهران و جواد) بشدت وارد رقابتی بشن در رابطه با چاپلوسی از رئیسشون. پیمان که ذهنش حسابی درگیر شده بود گفت میخوام این چاپلوسی رو تبدیل به یه شیوه و روش مرسوم بین بررهایها بکنم و دلم میخواد یک اسم مناسب برای این رفتار پیدا کنم، ولی واژه چاپلوسی خیلی لوس و قلمبه است و به اندازه کافی حس واقعی این رفتار رو نمیرسونه. میگفت کاش میشد یه ترکیب هم وزن پیدا کنیم که هم حس درستش رو برسونه، هم اشکال پخش نداشته باشه. منم همونطور که مشغول کار خودم بودم درجا گفتم پاچه خاری... پیمان یک کم فکر کرد و گفت خوبه. همینو مینویسم. این شد که ما اون روز موفق شدیم واژه جدیدی رو وارد ادبیاتمون بکنیم و ملتی رو راحت کنیم و از نگرانی برهانیم. حالا پدر و مادرهای دیگه افتخار میکنن که بچههاشون واکسن کشف میکنن و ماهواره هوا میکنن و دکتر و مهندس میشن، پدر و مادر ما هم میتونن افتخار کنن که بچههاشون موفق شدن برگی زرین به دفتر ادبیات پارسی اضافه کنن»