در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بیصدا فقط گریه میکردم...
صفورا طهمورث هستم. فرزند جواد و زهره. 50 سال عمر از خدا گرفتم و 13 خواهر و برادر دارم که من دهمین آنها هستم. ما اهل روستای دستگردی از روستاهای دهستان خانه شور شهرستان ثلاث باباجانی در شمال غرب کرمانشاه هستیم. خیلی از پایتخت دور است، نه؟ خیلی هم خوب و عالی. من که میگویم دوری و دوستی. همان سالی یکبار که میروم خانه پسرم در تهران تا به نوههایم سری زده باشم، بس است و کافی.
کودکیام را اصلا به یاد ندارم، چون همیشه مریض بودم و در تب میسوختم. همسایهای داشتیم که طبیب بود و مادرم ماهی دو سه بار من را میبرد پیش او که برایم جوشانده و علف سبز و گیاه درمانی نسخه بپیچد، ولی فایدهای نداشت. هر هفته یک تکه از موهایم بیدلیل میریخت و در ده سالگی همه موهای سرم ریخت و به قول محلیها «گَر» شدم.
روزگار خوبی نبود. هیچ بچهای با من بازی نمیکرد، حتی خواهر و برادرهای خودم میترسیدند نزدیکم بشوند، به همین خاطر همیشه تنها بودم، صد قل هوالله تعدادمان هم آنقدر زیاد بود که مادرم همان که به پخت و پز و بساب و بشور میرسید، هنر زیادی میکرد، بیچاره یک سر داشت و هزارتا سودا. کار خانه و بچهداری یک طرف، کمک به پدر در گوسفندداری و مزرعهداری هم یک طرف. دیگر فرصتی برای توجه و محبت کردن به من و این که من را پیش یک دکتر حاذق ببرند، نمیماند.
من همیشه به خاطر مریضیام یک روسری قرمز گلدار سرم بود. میخواستم با گلهای ریز آبی و بنفش و صورتی آن گَر بودنم را جبران کنم. خیال میکردم این طوری کسی متوجه بیموییام نمیشود. حتی وقتی میخوابیدم هم از سرم در نمیآوردمش. در حمام هم به غیر از مادربزرگم کسی حق نداشت سر من را ببیند. خدا رحمتش کند، بهترین ساعات عمرم وقتی بود که مادربزرگم من را حمام میکرد. هیچ وقت دوست نداشتم آن دقایق تمام شود. آن دستهای گرمش را آرام میکشید روی سرم و نوازشم میکرد. میگفت تو خوشگلترین دختر دنیایی. وقتی بزرگتر شدی، یک شب میخوابی و صبح که بلند میشوی، میبینی ده هزار تا موی طلایی رنگ روی سرت درآمده. ده هزار تا خیلی زیاد بود. چه شبهایی با این داستان مادربزرگ خیالبافی کرده باشم بس است؟
روز اول مدرسه برای من بدترین روز عمرم بود، هنوز هم که تعریف میکنم بغض راه گلویم را میبندد. سر صف بودیم که پسر بدجنس همسایه از پشت سر، روسری ام را کشید و پا به فرار گذاشت. احساس بیکسی میکردم، اول همه بچهها من را با تعجب نگاه میکردند، بعد دو سه تا از پسرهای کلاس چهارمی زدند زیر خنده، تا حسین برادرم آمد کنارم و شروع کرد به داد و بیداد و من را محکم در بغل گرفت و برد به سمت یکی از کلاسها و در را بست. من بیصدا فقط گریه میکردم. آقای معلم آن دانشآموز را از مدرسه اخراج کرد و پسرهای دیگر را هم حسابی کتک زد، اما من دیگر به مدرسه نرفتم.
مادربزرگم وقتی دید اوضاع این طور است و من هر روز گوشهگیرتر میشوم، من را برد خانه خودش و جاجیمبافی را یادم داد. نور به قبرش ببارد. خیلی هوای من را داشت. میگفت صفورا! خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری. پس ناامید نشو و سعی کن یک هنری یاد بگیری. خیلی من را تشویق میکرد و کار یادم میداد. زن پرحوصلهای بود و خسته نمیشد. شانزده ساله بودم که جاجیم میبافتم و میفروختم. بعد هم گلیمبافی را یاد گرفتم و هر سال دو سه تا نمونه خوب میبافتم که پدرم میبرد بازار کرمانشاه و تهران و با قیمت خوب میفروخت. خیلی بهتر شدم، دیگر حرف میزدم و از مراودات روزانه نمیترسیدم، اما باز هم اعتماد به نفسم پایین بود. حق داشتم، نه؟
راستش هیچ وقت خواستگاری نداشتم، همه دستگردیها میدانستند که من گَر هستم و مو ندارم، کسی دلش نمیخواست یک عروس بیموی کچل داشته باشد، مردم حق دارند. بالاخره میخواهند عروسشان قشنگ باشد، نه؟ من هم از کسی توقع نداشتم، شاید اگر خودم هم پسری داشتم نمیرفتم یک دختر گَر برایش بگیرم، اما راستش بدم نمیآمد که شوهری میکردم و خدا یک دختر زیبا به من میداد. یک دختر سفید که گیسهای طلایی داشت و بعد میگذاشتم گیسش آنقدر بلند بشود که بتوانم دو رشته برایش ببافم و تویش یک عالمه گل سر رنگی برایش بزنم.
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از همسایهها رفتم بهزیستی کرمانشاه و گفتم بچه میخواهم، گفتند نمیشود. هزار و یک جور سنگ جلوی پایم انداختند که هر کدام را برمیداشتم باز هم میدیدم یکی بزرگتر جلوی پایم پرت میکنند. بعد از چهار سال قیدش را زدم و گفتم شما این همه بچه را بیسر و سامان اینجا نگه داشتهاید که چه بشود؟ ده بار آمدید خانهام را دیدید، زندگیام را دیدید، ملک و املاکم را رصد کردید، از من تست سلامت روانی و جسمی گرفتید، بعد هم دست آخر گفتید که چون همسر نداری نمیتوانی! آخر این چه حرفی است؟ مگر من تا این سن که رسیدم همسر من را بزرگ کرده؟ مگر کسی بالای سرم بوده؟ خودم؛ هم آقای خودم بودم هم خانم خودم. واقعا آدم دلش به حال این بچهها و قوانینی که بعضی وقتها بیخودی سختگیر است، میسوزد. خدا نگذرد از ایشان. دلم را بدجور سوزاندند. اگر سنگ نمیانداختند برای یکیشان مادری میکردم و سایه بالای سرش میشدم.
ولی با وجود این باز هم ناامید نشدم، دو سالی است که هفتهای سه روز به بچههای بهزیستی کرمانشاه جاجیم و گلیمبافی یاد میدهم و کارهایشان را به یک تاجر تهرانی خوب میفروشم. پنج شش نفرشان هستند که حسابی راه افتادهاند و کمکم دارند برای خودشان استاد میشوند. هر چقدر نگاهشان میکنم یاد خودم میافتم، این که اصلا اعتماد به نفس نداشتم و میخواستم دنیا بر من تمام شود. دخترهای گوشهگیری که خودشان را بیکس و کار حساب میکنند و دائم دنبال فرار از زندگیاند. من که میگویم هیچ چیز دنیا عوض نمیشود، صد هزار سال هم که بگذرد باز هم عدهای غمگیناند و عدهای خوشحال. عدهای زندگی خوب دارند و عدهای ندارند. دنیا مثل همین نقاشیهای تکراری بچههای پنج شش ساله میماند. نه؟
چند روز پیش مجری یکی از این برنامههای تلویزیونی با لحن خاصی داشت میپرسید برای زندگی چه کردهاید؟ من داشتم ناهار رشته پلو میخوردم، غذا در دهانم ماسید. ته دلم خالی شد. تا شب خودخوری کردم که زندگی من بیهوده و پوچ بود، ولی فردا صبحش وقتی نشستم پای گلیم یکی از بچهها تا به او نمره بدهم، حس کردم بزرگترین کار دنیا را کردهام، من توانسته بودم یک دختر فراری را به زندگی برگردانم. او خیلی خوب رج زده بود.
راوی: فهیمهسادات طباطبایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: