بزرگی، سفارش‌کردنی نیست!

توی جمع خانوادگی، پدربزرگ حرف اول را می‌زد. مدرسه که رفتیم، مدیر و معلم شدند همه‌کاره. خسته و مانده می‌رسیدی خانه، برادر بزرگ‌تر حرف آخر خانه را می‌زد. باید حواست می‌بود پاهات زیادی دراز نباشد وقتی بزرگ‌تر بود؛ زبانت هم. توی دانشگاه استاد شد ملجا آمال‌مان. توی جمع‌های دوستانه کسی که بزرگ‌تر بود، می‌شد مدیر گروه. توی محیط کار کسی که بزرگ‌تر بود و زودتر از ما مشغول کار شده بود، می‌شد همه‌کاره و حرف روی حرفش نبود. اصلا یادمان داده بودند بزرگ‌تر یعنی اتمام حجت.
کد خبر: ۷۹۱۰۰۷

یعنی اگر خواهرت یک سال از تو بزرگ‌تر بود صندلی جلوی ماشین حق اوست. تو باید چای تعارفش کنی. تو باید وقت تصمیم‌گیری و لباس خریدن به حرفش گوش کنی. استادت یا معلمت هر چه گفت درست است، یک وقت توی حرف‌هایش اما و اگر نیاوری. اصلا هر چه گفتند چشم بسته بگویی چشم؛ که گفتیم. خب بزرگ‌تر بودند و دوستشان داشتیم. بزرگ‌تر بودند و هوایشان را داشتیم و احترام‌شان کردیم. چشم‌مان را بستیم و یک عبارت را بدون آن‌که باورش داشته باشیم تحویل بزرگی‌شان کردیم: «هر چه شما بگویید». آنها هم گفتند؛ بعضی‌ها درست و بعضی‌ها نادرست. می‌خواهم بگویم یادمان دادند که احترام کنیم، قدرشان بگذاریم، چهارزانو بنشینیم، روی حرفشان حرف نزنیم، اما یادمان ندادند که با آنها حرف بزنیم. یادمان ندادند اگر یکی بزرگ‌تر گفت و یکی هم ما، اسمش نمی‌شود بگو و مگو و بی‌احترامی. هی سفارش کردند: روی حرف بزرگ‌ترت حرف نزن. هی یادمان آوردند آنها بزرگ هستند، ریش‌سفیدند، استادند. به ما نگفتند بزرگی نیاز به سفارش و اصرار و تمنا ندارد. حتی نیاز ندارد یک عمر خودت را درگیر شأن و منزلت دست‌نیافتنی‌اش بکنی. بزرگی سفارش‌کردنی نیست. منصوب‌شدنی حتی. بزرگی منطق سرش می‌شود. اصلا یک‌جور علاقه عاقلانه است که تو تشخیص می‌دهی به سمت چه کسی روانه‌اش کنی. اصلا بزرگی چشم‌بسته نمی‌شود. یعنی جور درنمی‌آید. بزرگ که باشی، دانایی. دانایی هم چیزی نیست که ریش و موی سفید ضمیمه‌اش باشد حتما. دانایی حتی با سواد هم تکمیل نمی‌شود. دانایی کوچک و بزرگ نمی‌شناسد. خودش محترم است، احترام هم می‌گذارد. دانایی اصلا قبول نمی‌کند بنشینی روبه‌رویش دهن بسته بگویی چشم، حتی اگر قرار است اشتباه‌ترین و بی‌منطق‌ترین کار زندگی‌ات را انجام دهی. دانایی به ستوه می‌آید، اگر حرفت منطق نداشته باشد. دانایی کمک حال است نه بار اضافی، فهیم و با درک است. نمی‌نشیند آن بالا، تو این پایین هی مدحش بگویی. به دانایی برمی‌خورد هی قربان صدقه‌اش شوی و از او بترسی. دانایی خوب می‌داند دنیا همه تجربه‌هایش را یکجا تحویل بزرگ‌تر‌ها نمی‌دهد. می‌داند دنیا خسیس‌تر از آن است که همه دانسته‌هایش را فقط به چند نفر منتقل کند. می‌داند کار دنیا ذره‌ذره و تدریجی است؛ از یکی می‌گیرد به آن یکی می‌دهد. اصلا مگر همه آدم‌ها می‌توانند یک‌جا دنیا را تجربه کنند؟ می‌خواهم بگویم این دنیای فانی بزرگ‌تر، کوچک‌تر سرش نمی‌شود. درس درس است تجربه هم تجربه. یک وقت با یکی بد تا می‌کند و با یکی راه می‌آید. برایش فرقی هم نمی‌کند، این یکی چند سال از آن یکی زودتر به این دنیا آمده است. این دانایی است که همه چیز را تعادل می‌بخشد؛ حرفش حرف است و وقت ندانستن خیلی آرام چشم توی چشمت می‌شود، می‌گوید: نمی‌دانم. سرخ و کبود نمی‌شود از شدت شرم. می‌داند بزرگی به دانستن و ندانستن نیست. اعتماد می‌کند و خوشبین است. اصلا دانایی به جای پهلو زدن به گذشته به آینده چشم دارد. نمی‌نشیند یکجا گذشته هیکلی را بزند توی سر آینده استخوانی. به آینده خوشبین است و دست دوستی دراز می‌کند سمتش. دانایی است دیگر؛ محترم و عاقل و احترامش واجب.

مهراوه فردوسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها