ارسال آگهی تسلیت برای روزنامه؛ فیلمی که می‌شود دوستش داشت

ترجیح حال خوب به داستان بد

فیلم در خانه‌ای قدیمی شروع می‌شود. نه خیلی قدیمی، خانه‌ای که شاید 40 ، 50 سال پیش ساخته شده است. خب خیلی هم قدیمی نیست، درست است که در این شهر، خانه‌ها به یک دهه سن نرسیده‌ و هنوز پا نگرفته‌اند و در کوچه‌ها حضورشان به خاطر سابقه محترم نشده است، می‌شوند کلنگی و در کودکی چنان فرو می‌ریزند که حتی واژه جوانمرگ شدن برایشان کوچک است، اما با این حال خانه‌ای که برایتان می‌گویم خانه‌ای قدیمی در جهان پایای سینما نیست، سینما از این قدیمی‌تر را دیده است.
کد خبر: ۷۷۹۷۰۵

در دنیا برخی خانه‌ها صد ساله می‌شوند و در دل خود رازها و دروغ‌ها، حرف‌ها و حدیث‌ها و مردمی بزرگ و کوچک را به فضای جهان می‌سپارند و رازدار تجربه عالم می‌شوند، اما اینجا... بگذریم. می‌گفتم این خانه، خانه‌ای قدیمی نیست، اما در بستر شهری قرار گرفته است که از کوتاه‌مدتی همه چیز کلافه و کم‌حوصله است. در بستر شهری که از این خانه نه‌چندان قدیمی، فراموشخانه پر رمز و رازی ساخته است که تاریخ را به خود دارد. این فراموشخانه آقای آصف، مرد آلزایمر گرفته صاحبخانه که تنها زندگی می‌کند، شهروند فرانسه است و مردی جوان از او نگهداری می‌کند، حال خوبی دارد. در فضای آن بوی چوب را می‌توان بویید و این اتفاقا از پشت پرده سینماست که میسر است (راستی چرا در سینما بو نمی‌کشید تا ببینید فیلم‌ها چه بویی به مشامتان می‌رساند؟ از این به بعد برای شما پیشنهادهایی برای بوی فیلم‌ها دارم) صدای موسیقی و ترانه‌های دل‌انگیز، فارسی و فرانسوی از نوع قدیمی‌شان در خانه می‌پیچد. کتاب زیاد است و صندلی‌های خوش‌فرم، فنجان‌ها گل سرخ زیبای قهوه‌خوری مدام به رخمان کشیده می‌شود. پسر جوانی که درست است خیلی خوش‌تیپ نیست، اما ترکیب رنگ خوبی دارد در لباس پوشیدن، که نشانه سلیقه اوست و رفتاری نرم و مهربان دارد که نشانه دوست‌داشتنی بودنش است و از آصف نگهداری می‌کند. اسمش طاهاست و حتی اسمش هم خوب است، برازنده سادگی پوشش اما با سلیقه‌اش، نماز‌خواندن و سیگار کشیدنش، عاشق و مهربان و شوریده بودن در عین اخلاقگرا بودنش. طاها ازدواج کرده، عروسش دختر دانشجویی است که از شهرستان به تهران آمده. دختری شیرین اما کمی خرابکار، ضعیف اما ترحم‌برانگیز و قابل بخشش که همه چیزش خوب به قامت نازنین بیاتی خورده است. راستی آن پسر خوب، یعنی آقا طاها را هم صابر ابر بازی می‌کند، خب همین که در این فیلم گریه و زاری راه نمی‌اندازد و بازی خود و استعدادش در لبخند زدن و مهربان بودن را نشان می‌دهد خیلی خوب است و در کنار همه اینها فیلم یک پریوش نظریه دارد، بازیگر نقش‌های متفاوت که آبی آرام، بر آتشین مزاج‌ترین زنان می‌پاشد و پوستینی از حریر بر تن خبیث حتی دختری می‌کند که جسد پدرش را در خانه نگه می‌دارد تا به منافعش برسد. بله او نقش دختر آصف را بازی می‌کند.

«ارسال آگهی تسلیت برای روزنامه»، از شمایل همه چیز دارد، آن هم خوبش را. از ظاهر همه چیز دارد، آن هم گیرا و جذابش را. اما از داستان... حتی از آن هم تا پیش از رخداد اصلی و فاجعه مرگ آصف و شلوغ و پلوغ شدن فضای خانه ـ که کلیشه‌ای بودنش دیگر حال آدمی را بد می‌کند ـ چیزهای خوبی دارد، خوب آدم‌ها را معرفی و آشنا می‌کند و روان جلو می‌رود، اما ناگهان آن دگرگونی همه چیز را به سراشیبی پردست‌اندازی می‌رساند.

پیشنهاد این است در برابر این فیلم در برابر جفای فیلمسازش به فضای خوبی که ساخته باید مقاومت کرد. باید همچنان توجه را به جای داستان ضعیف معمایی و پیچیده‌اش و فاجعه‌محور بودن کلیشه‌ای به آدم‌ها، ظاهرشان و خانه و ظرایفش داد. خانه آدم‌ها را خوب می‌کند حتی اگر بد باشند. دلبستگی به خانه زیباست حتی اگر پرستاری ساده در آن باشی و به حساب نیاید جای انگشتانت بر چوب‌ها و دیوارها و لوازم آشپزخانه‌اش، حتی اگر کسی نفهمد که فلان جای خانه نماز خواندی و فلان ساعت روی تراس بزرگ و زیبایش دودی گرفته‌ای، ولو دزدکی و یواشکی. ارسال آگهی تسلیت برای روزنامه ساخته ابراهیم ابراهیمیان است، کارگردانی که فیلمی در لوکیشن محدود در یک خانه قدیمی را دیدنی و تجربه بصری‌اش را از تجربه دراماتیک ناقص‌الخلقه و دوست‌نداشتنی‌اش، بشدت خواستی و قابل اعتنا کرده است.

به دیدن این فیلم بروید و ببینید که می‌شود در سینما دل به داستان نداد، دل به حرکات کوچک و لحظات گذرا داد و عکس‌های زیبایی دید و به این اندیشید که خانه‌ای زیبا چگونه فراموشخانه می‌شود و آصفی که آلزایمر گرفته در هزار توی مغز مستهلک خود از چه چیزی حراست می‌کند؟

علیرضا نراقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها