خانه بروبچه ها

خانه‌تکانی نگاه

چشم‌های ماه را شستم تا مرا بهتر ببیند. شاید گرگ‌های زوزه‌کش شب نگاه او را از من بدزدند. شاید طمع سلول‌های بنیادین چشم‌هایم به امید دیدن طلوع آفتاب نگاهم را از ماه برگیرند. باید سراپا چشم شوم و خیره به آسمان که مبادا ابری شود و ماه من در پشت هاله‌ای از سیاهی بلعیده شود. می‌دانی؟ گاهی فقط خیره می‌مانم به سیاه‌روشن آسمان، بی‌آن‌که بدانم هنوز شب نشده؛ به بارانی که می‌بارد و ماه مرا دزدیده است.
کد خبر: ۷۷۸۵۲۹

تصمیم گرفته‌ام با چشمان باز بخوابم و محو ماه. شاید حرف‌های نگفته‌ام را در انعکاس چشم‌هایم می‌فهمد که اینچنین آرامم. شاید شهر پشت دریاهای سهراب از ماه پر باشد. باید دست به کار شوم. قایقی می‌خواهم...

چشم سوم از قائم‌شهر

دیگه اگه می‌خوای دس‌به‌کار شی، با قایق چرا؟ سریع یه بلیت هواپیما بگیر زودتر قال قضیه رو بکن بره رد کارش دیگه! دو روز دیگه همه خونه‌تکونی‌هاشون رو تموم کردن تو هنوز روی شیشه چشمات موندی!

سوء تفاهم

تو زمانی با من قهر کردی که من داشتم فکر می‌کردم توی این دنیا پس کی به فکر منه؟ دنبالت نیومدم چون دنبال جواب سوال خودم بودم. من هم مث تو دلِ خوشی از کسی ندارم. یه دلخوشی دارم اونم تویی. تا وقتی دنبال بهانه می‌گردی از من به دل بگیری هیچ وقت به جواب سوالمون نمی‌رسیم. خیلی سخته بی‌منظور حرف بزنی اما مجبور باشی مدام منظورت رو توضیح بدی. می‌دونم به خودم ربط داره اما دلم برات تنگ شده؛ می‌بینی؟ به مستقیم‌ترین شکل گفتم تا دوباره سوء تفاهم نشه!

پیمان مجیدی معین

سوال فلسفی

فکرهای من شبیه هزارپا شده‌اند؛ که هر پایی به سمتی می‌کشد جسم و روحم را! تو بگو هزارپا را چگونه در یک جفت کفش جا کنم و با زندگی همقدم شوم؟!

نشمیل نوازی از بوکان

من اگه بودم هر ۹۹۸ پای اضافی رو می‌ذاشتم یه کنار، جفت کفشه رو می‌کردم تو حلق هزارپای مذکور! (چیه خب؟ دِ! بیا و افکار نوآورانه از خودت در کن! بیا و نگاه متفاوت به قضایا داشته باش! خب آقا وقتی نمی‌شه هزار تا پا رو تو یه جف کفش جا داد یه بار هم تست بزن برعکسش رو! عیب داره؟! می‌خنده!)

عشق ماشینی

۱-بزرگ شدن برای کودکی‌هایمان آرزوست و کوچک ماندن برای ما بزرگ‌ها هنر است.

۲-به خودم می‌گفتم مگر می‌شود ماشین وقتی خاموش است جابه‌جا شود؟! اوایل نمی‌دانستم چرا ماشین نازنینم همیشه کمی به سمت جلو و ماشین همسایه می‌رود؛ همیشه کمی جابه‌جا می‌شد! بعد از چند سالی فهمیدم قضیه چیست: دیروز که ماشین همسایه فروخته شد، برف‌پاک‌کن‌های ماشین نازنینم مغرورانه‌ترین و بیهوده‌ترین کار دنیا را انجام می‌دادند؛ هر چه خودشان را می‌کشیدند، به انتهای شیشه نمی‌رسیدند که تمام اشک‌ها را پاک کنند.

۳-تاریخی‌ترین کشف من ‌ حین زمین خوردن توسط محبوبم (که باعث شد مثل بعضی‌ها داد بزنم: یافتم... یافتم...) این بود که وقتی بزنی زمین هوا می‌ره! حالا از آن بالا برایش دست تکان می‌دهم و او در عکس سلفی من و او اندازة مورچه‌ای بیش نیست!

احسان ۸۷

هومممم... اون تعبیر پاک کردن اشک‌ها برای برف‌پاک‌کن خوب بود (باباطاهر هم براش سوال پیش اومده و اومده می‌گه: تو چرا داری درس دکتری می‌خونی پس با یه‌همچی ادبیاتی؟!)

دوروبری‌ها

یه آدمایی هستن که وقتی برای بار اول می‌بینی‌شون، عجیب باهاشون احساس نزدیکی می‌کنی. آدمایی که همیشه لبخند رو لبشونه، همیشه می‌گن خوبن. آدمایی که همیشه باحوصله جواب پیامک‌هات رو می‌دن. می‌تونی خیلی راحت دستشون رو بگیری و شونه‌به‌شونه باهاشون یه خیابون دراز رو قدم بزنی. می‌تونی خیلی راحت تو بغلشون جا بشی و اونا با دو تا جمله آرومت کنن.

آدمایی که نه تو گذشته‌ت بودن، نه مطمئنی که توی آینده‌ت باشن؛ ولی به حالت یه رنگ تازه می‌زنن. آدمایی که خیلی معمولی‌اند ولی لحظه‌های تکراری زندگیت رو خاص می‌کنن. همونایی که وقتی هم که نیستن شیش‌دانگ خیالتون از بابتشون جمعه. همونایی که حاضری برای بودنشون دنیا رو بدی ولی باشن.

آدمایی که می‌شه روزی چند بار بهشون گفت: خیلی خوبه که هستی. آدمایی که دقیقاً نمی‌دونی چه حسی بهشون داری ولی وقتی می‌رن انگار یه جزئی از وجودت رو با خودشون می‌برن.

همونایی که حضورشون ریشه می‌کنه تو همة وجود و جاشون برای همیشه تو قلب آدم امنه.

این آدما اومدن و رفتنشون شبیه تغییر فصل‌هاست: تازه و دلگیر و خاطره‌انگیز. این آدما یادگاری‌اند. حسی که بهت می‌دن برای همیشه تو خاطرت می‌مونه.

پویا ب.جهانی،‌۲۴ ساله از تهران

بزبیاری

فصل خانه‌تکانی در راه است. باید برای در رفتن از این کار طاقت‌فرسا ترفند تازه‌ای جور کرد. حرف زدن از کم‌آبی می‌تواند راه درروی خوبی باشد؛ بخصوص وقتی بگویی تلویزیون گفته: بحران آب جدی‌ست؛ همه باور می‌کنند. شب عید که برسد دوباره مجری‌ها در تلویزیون جمع می‌شوند و ما را به مهمانی «نورافکن و خواننده» دعوت می‌کنند.

لحظة تحویل سال باز همان دلشوره همیشگی به سراغت می‌آید که کسی در حمام نمانده و آب سرد نشده باشد. توپ که در برود، عید می‌شود و همه پیام‌های «سند تو آل» ارسال می‌کنند. بزودی مهمان‌ها از راه می‌رسند و دوباره قضیة «چه کسی چای ببرد؟»، «چه کسی ظرف‌ها را بشورد؟» و... دعوا راه می‌افتد.

مهمان‌ها نرسیده رمز «وای فای» را می‌پرسند و موبایل‌ها و تبلت‌هایشان را به هم نشان می‌دهند و ریزریز می‌خندند و موقع جدا کردن مغز فندق از کاسة آجیل حرف‌های سیاسی می‌زنند. وقت رفتن کسی دست به جیب نمی‌شود و سنت عیدی دادن فراموش می‌شود. فقط مانده سیزده به در شود تا بقچة نان و سبزه به بغل به دل طبیعت بزنیم و بعد از این‌که طبیعت را با آشغال‌هایمان آشتی دادیم سیزده را به در کنیم!

زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان

حسابش رو بکن که سال بز هم هست... بز هم که می‌گن با هر آشغالی رفاقت دیرینه داره!

تردید

زمستان هم با همة اسم و رسمی که داشت داره تموم می‌شه؛ بعضی ریشه‌ها خشک شدن و بعضی هم در حال خمیازه کشیدنن که بیدار شن از این خواب طولانی. قصة ریشه‌ها،‌ قصة ما آدماست؛ گاهی نرم نرم می‌شیم طوری که به هر سمت و سویی قابلیت خم شدن داریم، گاهی هم تیز و برنده، این‌قدر برنده که ریشه‌هامون رو برمی‌داریم و تمرین تبر بودن می‌کنیم... که چی‌کار کنیم؟ به کی بزنیم؟

نه، مشکل از سرما و ریشه‌ها نیست؛ از آدماست. کاش نذاریم زمستان ما رو گرفتار سردی خودش کنه. بیایم هر زمستون تصمیم بگیریم ریشه‌هامون رو حفظ کنیم از سرما، یاد بگیریم تردید رو کنار بذاریم و به مسیر پیش رو بنگریم.

رضوان

زمستون سال بعد اگه زنده بودیم... چشم! امسال اون‌قدر سرما و برف زیاد بود که مسیر پیش رو یه خشکسالی عظیم رو توی بهار و تابستون جلو چشمامون گذاشته. ریشه که رفت (دیگه کاریه که شده!) سرمون هم داره به باد فنا می‌ره!

خنده، درد بی‌درمان

با یک ماشین کرایه‌ای یک سفر آمده‌ایم به یکی از شهرهای این سرزمین عجیب و غریب. از لطف راننده و کیفیت جاده‌ها، ضربان قلبمان را در گوشه پایین سمت راست شکممان حس می‌کنیم. جای تمام اعضا و جوارحمان عوض شده! راه به راه می‌کوبند به ماشینمان، از موتور و دوچرخه گرفته تا ماشین و گاری و ریکشاهای معروف هندی. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنیم قرار است یک درگیری حسابی -یا دست کم لفظی- بین زننده و خورنده به وجود بیاید، می‌بینیم که رانندة محترم هرهرهر می‌خندد! به چی؟ نمی‌دانیم! فقط می‌دانیم که می‌خندد! توی چاله می‌افتیم، می‌خندد. ما دل و روده‌مان را بالا می‌آوریم، او می‌خندد. تصادف می‌کنیم، می‌خندد! کلاً اعجوبه‌ای‌ست برای خودش! البته اگر ما بگذاریم زنده از این شهر کذایی برگردد. فی‌الواقع به خونش تشنه‌ایم!

فاطمه ب.جهانی از دهلی

مشارکت در سریال آینه

نوشتن همیشه برایم تسکین‌دهنده دردهایم بوده. همیشه و هر گاه از هر کسی و هر چیز سرخورده و دلگیر می‌شدم، کاغذ و قلم تنها مونس و همراهم بود. همه ترکم کردند اما این دو یار جدانشدنی کنارم ایستادند؛ حتی به قیمت خرج کردن از جانشان.

چه روزهایی که به فکر روزهای گذشته سپری شد و چه شب‌هایی که نوشتن از نامرادی‌ها تنها راه علاج دردهایم بود. هفته‌ها تنها با یک لیوان چای تلخ و سیگار نم‌کشیده‌ای می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم. نمی‌دانستم کسی هست که دستنوشته‌های مرا بخواند یا آن سطل کهنة کنار میز آخرین مقصد چرکنویس‌هایم است اما من همچنان می‌نوشتم بی‌آن‌که بمانم؛ کاغذ سیاه می‌کردم در این روزگاری که هر چه به کار دیگران کار نداشته باشی باپرستیژی!

گاهی آن‌قدر می‌نوشتم که انگشتانم دیگر نای بغل گرفتن قلم خسته‌ام را نداشت. تازه به سراغ لیوان چای می‌رفتم که از فرط انتظار به سردی گراییده بود؛ گویی دیگر او هم جانی در بدن نداشت اما لیوان را سرکشیدم، سردی، تلخی‌اش را بیشتر نمایان می‌کرد.

گذر ثانیه‌ها دیگر برایم بی‌معنا شده بود. نمی‌دانستم چندم برج است. شب و روز را تنها با دیدن از پنجره کوچک و شیشه‌های مه‌گرفته و ترک‌برداشته می‌فهمیدم. با رفتنش هفته‌ها بود که کسی زنگ این خانه را نزده بود. دیگر تنهایی شده بود یار غار شب‌های پر از سکوتم. چه عشقی که با تنهایی‌ام نکردم! اگر هیچ‌کس نبود، لااقل او بود و این بودنش را به همة نبودن‌ها ترجیح می‌دادم.

سیاوش منصور (میثاق)

۹+۱ قانون طلایی برای ارسال متن

[اگه دست من بود، همین یه قانون رو می‌ذاشتم:] ۱-از نوجوون تا پیر، هر کی هر چی دل تنگش می‌خوادبگه، خُ بگه! [تموم شد رفت!] آمممماااا [متوجه شدم که دست من نیست و بسا که دست و پای دیگه‌ای درکاره!] پس: ۲-متنت باس حاصل فکر و قلم و تلاش خودت باشه، وگرنه می‌ری توی تلگرافخونه. ۳-نفرست آقا... نفرست؛ دِ! این پیامکای باحالی که به دستت می‌رسن و شعر و نوشته‌هایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران نوشتی و خوندی رو... نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه کُپی‌کارها، بعد شاکی می‌شی می‌یای می‌گی که آی اِلِه‌وبِلِه و چم‌دونم دیگه جیم‌بِله! ۴-دقت کن آخر ایمیل، نامه، یا پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو بنویسی؛ باز بلندنشی بیای بگی چرا اسمم چاپ نشد و دوباره اِله‌وبِلِه و این دفعه دیگه حتماً جیم‌بِله! ۵-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام». ۶-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نه‌رییییم ۷- بیشتر از صد کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. ۸-آقا اصاً خوش دارم برا مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟! بیگی که اومد! زاااارپ!) ۹-پارتی نداری؟ آاااخی... بمیرم من! خُ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «حالا منظـــــور؟» خودم هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا! گفته باشم) ۱۰-تموم شد رفت پی کارش!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها