مجمع دیوانگان

اشکمو درآوردی!

بعضی‌ها کم‌حرف هستند و بعضی‌ها هم پرحرف. این یک دسته‌بندی کلی است. مثلا می‌گویی «آخی. طفلی خیلی‌ هم کم‌حرفه!» یا می‌گویی: «اوف! ماشالا چقدر هم حرف می‌زنه.» به هر حال فرقی نمی‌کند آدم‌ها کم‌حرف باشند یا پرحرف. در هر صورت بعد از مدتی حوصله‌ات را سر می‌برند. یکی از دلایلی که دیوانه‌ها حوصله آدم را سر نمی‌برند این است که همزمان نه کم‌حرف هستند و نه پرحرف. نه این که فکر کنی به‌جا و به اندازه حرف می‌زنند. نه اتفاقا این دسته آدم‌ها خیلی زودتر از دسته یک و دسته دو حوصله آدم را سر می‌برند.
کد خبر: ۷۷۷۱۸۸

نکته متمایزکننده دیوانه‌ها این است که گاهی اصلا حرف نمی‌زنند و گاهی می‌افتند به وراجی. وقت‌هایی که حرف نمی‌زنند با مرموز بازی‌هایشان یک جور جذابیت خاص برای مردم دارند. مثلا شما ممکن است بگویید: «لامصب معلوم نیست توی مغزش چی می‌گذره.»

اما در بازه‌های زمانی خاصی هم می‌افتند به پرحرفی. وقتی می‌گویم در بازه‌های زمانی خاص، از یک جور مالیخولیای خزنده و غافلگیرکننده حرف می‌زنم. دیوانه‌ها وقتی می‌افتند به پرحرفی، جمله‌های نغزی برای گفتن دارند. ممکن است با واژه‌هایشان شما را تا یک آسمان دوردست ببرند یا وارد یک رویای خام کودکانه کنند. اصلا نمی‌توانی پیشبینی کنی که این بار قرار است کجا بروی. این خودش به اندازه کافی هیجان‌انگیز است. البته برای آدم‌هایی که به خلاقیت و احساسات و رویاهای خارج از دسترس بشر اهمیت می‌دهند. به حرف‌هایی که شبیه حرف‌های روزمره نیست. این بار که توی دل یک شب تاریک یا پشت شیشه یک کافه در مجاورت هیاهوی روزمره، یک دیوانه به تورتان افتاد که وقت پرحرفی‌اش بود، خودتان را آماده کنید که قاه قاه بخنداندتان یا این که بنشیند رو به رویتان بی‌خود و بی‌جهت برای اندوه مبهم بشری‌اش گریه کند.

الناز اسکندری

دنیایی که در آن حرف‌ها همه شعرند

آنها همه جا هستند. تکثیر می‌‌شوند و قابلیت حیات در هر شرایط، محیط و زمانی را دارند. در مهمانی، جلسه کاری، کلاس درس، مترو و تاکسی، حتی در سالن سینما و مطب دکتر و... آنها قابلیت این را دارند که هر اتمسفر و فضایی را برهم بزنند و دیگران را اسیر حضور خود کنند. تنها روزی می‌‌توانی نبودنشان را تصور کنی که... نمی‌‌دانم سخت است حتی تصور چنین روزی، با وجود تهی شدن جهان یا کامل و روشن شدن همه چیز هم به نظر می‌‌رسد که آنها وجود داشته باشند و حضورشان آرامش را تهدید کند. بله حتی با وجود این‌که تهی بودن و خالی شدن جهان به معنای باقی نماندن حرفی درباره آن است یا کامل شدن و به اتمام رسیدن ابهامات به معنای وضوح کامل و نبود الزام به سخن گفتن است، باز هم هستند آدم‌هایی که حرف می‌‌زنند، آن‌قدر که از حرف و کلمه و جمله و هر چیزی که نشانی از گفتن دارد بیزار می‌‌شوی. بیایید برگردیم به عقب، چرا آدم‌ها شروع به حرف زدن کردند؟ برای این‌که خود چیزها کافی نبود، برای این‌که فکر کردند برای توضیح و به اشتراک گذاشتن چیزهای ندیدنی درونشان نیاز دارند که حرف بزنند. با این فرض معقول که به ذهن من دیوانه رسیده است و حاضرم دیوانه‌وار از آن دفاع کنم، پس هرگاه که درباره چیزی که همه می‌‌دانند و ابهامی در آن نیست، حرف می‌‌زنیم، کارمان بیهوده است. هرگاه که از درونمان صادقانه حرف نمی‌‌زنیم، تنها داریم صدا درمی‌آوریم، بدون هیچ معنایی. گاهی آدم‌ها فکر می‌‌کنند پشت چیزها، چیز دیگری هم باید باشد، مثلا پشت زیبایی رازآمیز طبیعت یا یک تابلوی نقاشی، باید قصد و علتی باشد و ملال بعد از جمعه حتما سببی دارد و شعر حافظ را حتما باید معنی کرد و همین طور ساده نمی‌‌توان در آن غرق شد. حرف زدن از زمانی آغاز می‌‌شود که احساس می‌‌کنیم، چیزی اگر خودش باشد تهی و پوچ است، اما گاهی خود چیزها کافی هستند و حرف زدن از آنها صرفا خراب کردن زلال بودنشان است، خراب کردن درکی است که فقط در مغز و کلمات نیست بلکه همه تن و جان را دربر گرفته است.

جهانی را ستایش کنید که حرف زدن در آن تزئین کردن سکوت است و شعر برای ستایش زیبایی و التیام درد کافی است.

علیرضا نراقی

پرحرفان عزیز و غیرعزیز!

چندی پیش یکی از مترجمان روزنامه مطلب جالبی را ترجمه کرده بود، در آن مطلب نشانه‌های پرحرفی را توضیح داده بود، مثلا گفته بود اگر در میانه مکالمه‌هایتان حس کردید، مخاطب‌تان به دور و برش نگاه می‌کند، نگاهش به شما نیست، ساعتش را نگاه می‌کند یا مثلا با دکمه لباسش بازی می‌کند، بدانید که وارد فاز پر‌حرفی شده‌اید. فکر می‌کنم برای همه ‌ما موقعیت مشابه پیش آمده، چه به عنوان مخاطب آدم پرحرف و چه وقتی خودمان پرحرفی کرده‌ایم و مخاطب بیچاره کلافه شده است.

با این حال من مخالف پرحرفی نیستم، فقط برایش شرایط و ضوابطی قائلم که نیاز به توضیح دارد.

مثلا دیوانگان قاعدتا یا باید خیلی پرحرف باشند یا خیلی کم‌حرف، مگر دیوانه معمولی که جایش دیگر این صفحه نیست.

برای من به عنوان عضوی از این مجمع هر دو حالت صادق است؛ گاهی کم‌حرف و گاهی بشدت پر حرف، اما قبل از این که این کم‌حرفی و آن پرحرفی یک خصلت باشد، بیشتر یک شاخص است. بجز حرف‌های روزمره و افاضات کاری و معمول، از خود گفتن و پرحرفی کردن‌هایم مخصوص یک عده خاص است. آنهایی که باید تحمل کنند پرحرفی‌هایم را، در گروه دوستان نزدیک هستند، برای آنها می‌توانم ساعت‌ها حرف بزنم و حتی مناسب است که بگویم احتیاج دارم که برایشان از زمین و زمان حرف بزنم. آنها که معمولا کنارشان در سکوت و کم‌حرفی بسر می‌برم و جملات کوتاه تائیدی یا مخالفت‌های خنثی و کم‌اثر می‌گویم، کمتر دوست و رفیقم هستند.عکس موضوع هم به همین منوال برقرار است، آنهایی که پرحرفی‌هایشان را دوست دارم و با گوش جان ساعت‌ها حاضرم حرف‌هایشان را بشنوم، رفیق‌های جان هستند. با این توضیحات برای من پرحرفان به دو گروه عزیز و غیر عزیز تقسیم می‌شوند که اگر دسته اول کم‌حرف شوند باید تجدیدنظری در خودم داشته باشم و اگر خودم برای دوستی کم‌حرف شوم، باید در او تجدیدنظری کنم. بر این اساس زنده باد پرحرفی که ملاکی برای شناخت خودم و دوستان است.

مستوره برادران نصیری

سکوت کنیم...

حرف، حرف، حرافی و لفاظی و یک‌نفس گفتن و گفتن و نشنیدن... به آتش کشیدن حرمت واژه‌ها و سکوت است. بر مدار لفاظی چرخیدن خاموش کردن فاز فکر است. بیرون جهیدن از دایره خودب بودن. تصویر سرگیجه‌آور ناقصی است از خود در برابر دنیایی که کلام تنها یکی از راه‌های ارتباط با آن است. ارتباط، ارتباطی که خلاصه شود در کلام و حرف و حرافی نه پیام راستینی می‌فرستد و نه تصویر واقعی از فرستنده دریافت خواهد کرد. چیزی نیست جز مشتی واژه پراکنده در فضای میان انسانی. جایی که اندیشه زمین می‌ماند و کلام، زبان باز می‌کند. همین زبان‌بازی همین ماندن و گیر کردن در جادوی خنثی‌شده واژه‌هاست که این چنین جهان را از معنا تهی کرده است. کسی نیست که چیزی بگوید به جان بنشیند و در جان برود. حرافی و زیاد گفتن فضیلتی است برای پیش رفتن و پیش بردن خود و امورات روزمره. سکوت به کنجی خزیده. حرف‌ها وقایع و حقایق را محاصره کرده‌اند. خفه کرده‌اند. گردوغباررویی شده‌اند برای هر حقیقت. باید دست کشید و چشم غبارگرفته امورات و آنچه بوده را لمس کرد تا بفهمی که پشت این همه حرف چیزی هست یا نه. آدم‌ها، سخنگویانی شده‌اند که واژه‌ها را بد مصرف می‌کنند. می‌گویند تا فقط گفته باشند. می‌گویند تا فقط شنیده شوند. در هر بابی و از هر دری حرف می‌زنند. عقیده و ایمان مصوت شده. شنیدنی شده. کشف‌شدنی نیست. در هوا رها می‌شود و به قلاب ذهن هیچ اندیشه‌ای هم گیر نمی‌کند. بلا روزگاری شده زیستن در میان این همه کهنه‌واژه مستعمل چرکی که از معنای نخستین و از هزاران معنای نهفته خود خالی شده‌اند. این جسدهای افتاده دیگر هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کنند. جهان تشنه سکوت است. تشنه نگفتن. تشنه رازداری و ابهام و ایهام و پیچیدگی. اینها همان از دست رفته‌های جهان پر از حرف و هیاهوی ماست. کمی ساکت باشیم و بیشتر با خودمان و دیگران خلوت کنیم.

رضا جمیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها