پیام‌های‌کوتاه

فارسی را پاس بداریم، زبان‌های دیگر را زاپاس! زین پس، جای زاپاسِ آس‌وپاس، نامأنوس، بیگانه، بد، اَخ، تُف، اییییشششش، و بدم می‌آدِ «آی.دی»! بگوییم: کبوتران خیالتان را [بَه‌بَه!]، افزون بر چاپار [اَه‌اَه!]، می‌توانید به «شناسة» pasukhgoo در gmail.com هم ایمیل کنید.
کد خبر: ۷۷۶۱۸۱

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ (خلاصه هر چی که از مخچۀ خودت دراومده) رو به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده هم می‌تونی پیامک کنی (دیگه چی می‌خوای؟! فقط باز تکرار می‌کنم: نیام سرچ کنم ببینم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش؛ بعد گله کنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س و اینا! گفته باشم...! حواستِ خووووب جَم‌کُ، گوشات نبُرُم بذارُم کف دستت!)

قنبر یوسفی از آمل: انگار که دامن مرا آه گرفت/ یا جان مرا بلای جانکاه گرفت/ یک شعر فروختم به چندین جا و.../ یک دوست مرا سر بزنگاه گرفت.

شاعر شیرین‌سخن در سخنانی اندکی تلخ می‌فرماید: «تا تو باشی که آب در شیر نکنی...» بقیه ابیات رو هم هر چی فکر کرد یادش نیومد! اما به جاش گفت: «حالا مهم نیس، فقط حواست باشه برای عایقکاری سقف خونه‌تون دوغاب در قیر نکنی»!

ابراهیم منصوری از ملایر: دلم بهانة تو را دارد. تو می‌دانی بهانه چیست؟ بهانه، همان است که شب‌ها خواب از چشم خیس من می‌دزدد. بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم‌ها، چشمانم را پی تو می‌گرداند. بهانه همان صبری است که به لبانم سکوت می‌دهد تا گلایه‌ای نکنم از نبودنت. براستی اگر این همه عاشقانه‌ای که من برای تو گفتم، کوه به کوه می‌گفت، به هم رسیده بودند.

براستی اگر من هم مطمئن بودم اینا از مخچه ناب خودت شکل گرفته عوض اینجا توی اون یکی صفحه رفته بودی! (آخه می‌دونی؟ حافظ گفت: من که حافظه‌م قد نمی‌ده و همچی چیزی قبلاً نخونده‌م، ولی فعلاً بذارش اینجا، اگه مشتری همیشگی شد و کسی هم نگفت کپی بوده، خودش راهش رو به صفحه اصلی باز می‌کنه. دیدم همچی بد هم نمی‌گه!)

بچه مشد: اشکالی ندارد. تو همان حرف‌های تکراری‌ات را به من بزن ولی نگاهت را از من نگیر. چشم‌هایت هر بار حرف‌های تازه‌ای برای گفتن دارند.

ف. از قم: هرازگاهی سراغی بگیر، پیامی بده، احوالی بپرس. خیلی نگذشته است از روزهایی که عزیز دلت بودم.

هادی ۵۵ ساله: من هم بزودی لباس سفید خواهم پوشید. اون‌وقت شما با اون رخت‌های سیاه، حسرت خواهید خورد که حیف... تا زنده بود قدرش را ندانستیم!

شب‌های برفی: می‌گن عاشقی هنر می‌خواد، حرفه می‌خواد، دیپلم و دکتری می‌خواد. ای وای بر ما. روحم و جسمم عاشق کیست؟ عشق یعنی چی؟ به چی‌ها عاشقی کنیم؟ افکار رفته، وجودم محو کلمه عشق شده. نان خشکی که مادرم خرد خرد می‌کرد یادمه. داد می‌کشم فریادهای خفه رو بیرون می‌ریزم. ای عشق من یاد دستان مادرم عاشقم کرد. صورت چروکیده و پاهای زخمی‌اش و کمر خمیده‌اش عاشقم کرد. ای همتا وجودم به وجود گرمش بسته شده. عاشقی یعنی مادر.

بیتا ایمانی: [...]بازم به معرفت شما که این چند ساله دستمون رو گرفتید و پابه‌پا بردید تا شیوه جدیدی از زندگی و نگاهی نو به خودمون رو یادمون دادید و خسته نشدید و دستمون رو ول نکردید. شما خیلی اهل رفاقت هستید[...]

اولندش این شما و بروبچ دیگه بودین که دست من رو گرفتین و پا به پا هر هفته (غیر از ایام تعطیل البته!) با این صفحه همراه موندین و همراه شدین و من از همین تریبون! از همه‌تون تشکر و قدردانی و قندمانی و سلام‌علیکم قربون‌دس‌تون‌برم می‌کنم! دویومندش پاچه‌خواری تا به چند؟ تا به کی؟ حافظا؟! ها؟ نه واقعاً... ها؟! (دیگه فقط چون دفعه پیش نشد شعرت چاپ شه و ابوالمعالی هم که می‌شناسیش: یه دل داره رحیییمممم! هی اصرار می‌کرد که نچاپیدن حداقل اندکی از نوشتار ایشان ستم بود بر پلنگ تیز دندان!! گفتم جهندم و ضلر، بذار بدین وسیله ممنون محبت تمام بزرگوارانی مثل شما اعلام دارم که تریبون و اینا! پاچه‌خواری هم بلایی سر آدم میاره‌ها؟! نکن دیگه با ما، یه همچی کارها!)

فرشته ۶۷۳ از شمال: ببین من دو تا پیامک فرستادم. یکیش اسمم رفت تلگرافخونه! دومیشم نمی‌دونم چیکارش کردی. حالا این خانم [...] پیامکش تکراریه چاپیدی؟ رو صورتت سیمان بریزم با تخته‌سنگ صاف ازت عکس سلفی بگیرم آیا؟ کارت، کار درستیس آیا؟ اعصاب من رو خرد نکن. دیدی سلام یادم رفت؟! سلام!

ببین آبجی! حالا از دو تا پیامکت یکیش که یادم نیس کپی بوده یا چی آیا و در نتیجه رفته تو تلگرافخونه (نتیجه می‌گیریم اگه دستم برسه حداقل یه اسمی از فرستنده حتی توی تلگرافخونه چاپ می‌شه)؛ یکیش هم که اسمت رو ندیدی و معلوم نیس کار غضنفر همراهت بوده یا حالا هر چی، اونم من به خودم نمی‌گیرم! ولی دیگه آخه واقعاً باس این همه خشونت نشون داد؟ سیمااااان آاااخهههه! سنگ صاااااف؟! حالا بازم اینا هییییچ! عکس سلفییییییی؟ خرخره خرس دستت گرفتی مگه که بخوای باش عکس یادگاری بگیری؟ دیدی یادم رفت آخرش بگم آیا؟!

یوسف: رفتار تو را می‌نویسم. در سکوت چشمان من چرا پیدا نمی‌کنی ازدحام تنهایی‌ام را؟ سال‌هاست بر این خشکی‌ها عادت دارم. بر این کویر نمی‌تابی چرا؟ آفتاب نگاهت ذره‌ذره دارد آب می‌شود در دلم، رفتار تو را می‌نویسم، روی تمام ریگ‌ها؛ پراکنده خواهم کرد در تمام دره‌ها، دشت‌ها، دریاها، که گواه باشند بر این تنگدستی تو.

مژگان ۷۰ از همدان: منم با حرف ذره‌بین موافقم. اگه بچه‌ها فقط یه خرده تو خوندن روزنامه دقت می‌کردن می‌فهمیدن حسامی مرده یا زنه!

نرگس عباسی از اراک: تو که رفتی آسمان هم نفس نمی‌کشید. از غم روزهای تاریکت ناله می‌کرد و بارانی‌ترین غروب زندگی‌ات را به یاد می‌آورد. قلبش آکنده از ناامیدی می‌شد وقتی چشم به پنجرة غروب تابستان می‌دوختی و با او درددل می‌کردی. تو درد می‌کشیدی و او اشک می‌ریخت و دلش می‌شکست که نمی‌تواند با سرنوشت مبارزه کند. آری تو رفتی و غم یک روز غم‌انگیز دلمان را به آتش کشید. آتشی که گرمایش هنوز هم قلبمان را می‌سوزاند.

فاطمه ب.جهانی از دهلی: دست‌هایم را قلاب کرده‌ام دور لیوان چایی که از یک پیرمرد خسته، گوشه پیاده‌رو خریده‌ام. توی این هوای سرد، چیز خوبی است برای گرم کردن انگشت‌های یخزده‌ام و گرم کردن دلم. هرچند کمی می‌سوزاند اما اگر دست‌هایم را بردارم خیلی زود دوباره اسیر این سرمای طاقت‌فرسا می‌شوند. آهسته راهم را می‌گیرم و می‌روم و با خودم فکر می‌کنم که چقدر این لیوان چای وسط این هوای سرد، به تو شباهت دارد.

کامران غفاری: (درسته خیلی وقته برای صفحه عزیزم چیزی ننوشتم ولی همه‌ش متن زیبای بچه‌ها رو می‌خونم؛ هرچند شاید دیگه ما رو فراموش کرده باشین) نمی‌دونم براتون پیش اومده که بعد از فکر کردن زیادی به یه موضوع خوشایند براتون که می‌دونین نه دیگه تکرار می‌شه و نه می‌تونین همون دلخوشی رو با یه نفر دیگه یا یه جور دیگه خلقش کنین، بهتون چه حس و حالی می‌ده؟ ولی من بعضی اوقات از بس خسته می‌شم می‌گم کاش اصلاً همون موضوع برام پیش نمی‌اومد و زندگی معمولیم رو داشتم یا این‌که یه ساعت زمانی داشتم که وقت رو به اون دقایق شاد برمی‌گردوندم و این‌قدر مثل بچه‌های شر و شیطون می‌خندیدم؛ درست مثل یه بچه نوپایی که برای اولین بار تونسته چند متری رو بدون کمک کسی دیگه به تنهایی راه بره.

پع! چی فک کردی؟ درسته که آلزایمر دارم ولی دیگه نه به این حد! (گفتم یه شتری، گوسفندی، بکشن بابت خیر مقدم! گفتن هیچ‌کدوم موجود نیست! دستور دادم جاش یه چند تا پشه از هوا بگیرن سر ببُرن! دیگه تقصیر خودته که رفتی آخر صف واستادی!)

رها: دیروز در ایستگاه قرارهای همیشگی مردی را دیدم! ببخش، انتظار، دلم را سنگ کرده بود.

دریا بابادی از شهرکرد: تنها در خیابان قدم می‌زنم؛ غرق در دنیای خودم، خیره می‌شوم به مغازه‌ها گاهی، به قنادی‌ها، کافی‌شاپ‌ها و... امروز برعکس اغلب اوقات شلوغند. برایت یک بسته شکلات می‌خرم با پاپیونی صورتی که بر جلدش خودنمایی می‌کند. راهم را کج می‌کنم؛ پیش کودکانی می‌روم که کودکیشان زیر دست‌های زمخت زندگی کبود شده است. می‌خندند؛ آن‌قدر با ولع می‌خورند که انگار بهترین خوراکی دنیا را دارند. آرام اما محکم راه می‌روم، خوشحالم، خوشحال از این‌که پیام دوست داشتنت را با دینا تقسیم کرده‌ام.

مینای مهتاب: وقتی‌که بسته شدن چشمای تو به روی من، فکر می‌کردم که دیگه چیزی نمونده واسه من. فکر می‌کردم که دیگه دنیای من تموم شده. فکر می‌کردم که دلت جای دیگه بسته شده. فکر می‌کردم که دیگه فرصت موندن نداری. واسه عشق من دیگه جایی تو قلبت نداری. شاید اون احساس من یه قصة تکراری بود. شاید اون حس عجیب یه ترس اشتباهی بود[...].

گوشت رو بیار نزدیک، بقیه متوجه نشن! حافظ گفت حتماً بهش بگو یه‌وخ راه رو اشتباهی نره و فکر کنه اینا توی قوالب شعری می‌گنجن! (بفرما... خیام هم اومد همون حرف خودت رو تکرار کرد: می‌شه شما همون نثر...! البته همین‌طور که داشت غر می‌زد، فرمایش شما رو هم بهش گفتم و دیگه جمله‌ش رو ادامه نداد!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها