خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

داستان یک مرد

ادامه از هفته قبل مادر‌ جوون و دو تا بچه‌اش رو اول رفتیم تا برسونیم. از خیابون «وسترن» انداختم سمت شمال و بعد از رسیدن به خیابون «مدیسون» با فاصله‌ای شش کیلومتری موازی «دان تان» downtown شدیم. «ترویْ» Troy، مرد پنجاه و چهار ساله و من شروع کردیم به گپ زدن. شش سال پیش از شیکاگو به شهری کوچیک در ایالت آلاباما مهاجرت کرده بود. ایالتی که جنوب آمریکاست و آب و هواش تمام سال گرم و شرجی.
کد خبر: ۷۷۲۴۱۳

آلاباما از ایالت‌های اکثریت جمهوریخواه و ضد اوباما و دست راستی آمریکاست و تاریخچه‌اش با برده‌داری گره خورده. گفتم: جنوب شهر با این همه چمدون معلومه که تازه رسیدی شیکاگو. حالا چی شد که تو این سرما برگشتی اینجا؟ الان آلاباما هوا تی شرتیه. گفت: مادرم سکته مغزی کرده و با خواهرم تو همون جایی که سوارم کردی زندگی می‌کنه. خواهرم می‌خواد بزارش خانه سالمندان ولی من شاید بیارمش پیش خودم. یواش یواش نزدیک اولین مقصد می‌شدیم. وقتی نگه داشتم، مادر جوون به مردش زنگ زد که البته نیومد پایین تا کمکش کنه. تشکر کرد. پسر کوچیک‌اش هم گفت: مرسی که ما رو رسوندین. ترویْ کالسکه رو بهشون داد و گفت: مواظب مادر و داداش کوچیکت باش. سوار شد و راهی شدیم. گفت: این بچه‌ها تو این محله‌ها، نوجوونیشون با گانگ‌ها بعضی وقتا گره می‌خوره. من از ده سالگی تو جنوب شیکاگو بزرگ شدم و زمان ما این گانگ‌ها و دار و دسته‌ها خیلی بیشتر بودن. ولی از من محافظت می‌کردن. من سرم تو کار خودم بود و درس و مشق. گفتم: این روزها هم مثل قدیم‌ها اینجوریه؟ گفت: آره. گانگ‌ها هوای بچه‌هایی رو که قاطی کارشون نمیشن و به جاش به درس‌شون میرسن رو دارن. خیلی از بسکتبالیست‌های «ان‌بی‌ای» NBA هم از این محله‌ها میان و از موقعی که یه سر و گردن از بقیه تو بازی بالاتر میرن محافظت میشن. وارد خیابون پهن «شمال» North ave شدم و رفتم سمت شرق. ترویْ با لحن آرومش واسم از زندگیش می‌گفت: ـ با قدیمی‌ها که محافظت‌ات می‌کردن در تماس هستی؟ ـ یکی شونو هنوز می‌شناسم. بعد از سال‌ها جرم و زندان الان به مسیح رو آورده و داره تو همون محله به نوجوون‌ها واسه دور موندن از زندگی گانگستری کمک می‌کنه. به خاطر سابقه‌اش هم کسی باهاش کاری نداره چون می‌دونن اگه اذیتش کنن واسه خودشون مشکل ایجاد می‌شه. گفتم: تو این سال‌ها شغل‌ات چی بوده؟ ـ من تا چند سال پیش کار و بار خودم رو داشتم. تو کارای ساختمونی و کاشی و موزاییک. چهل و نه سالگی خودم رو بازنشست کردم و تو آلاباما یه خونه خریدم و رفتم اونجا. توی آلاباما همه چیز آرومه و تنها خطر تورنادوهای فصلیه. گفتم سفیدپوست‌های افراطی چی؟ ـ من مشکلی ندارم اونجا. یکی از همسایه‌هام از اوناست ولی باهم رفیق شدیم و بهم میگه من از خیلی از رفقاش قابل‌اعتمادترم. از خیابون «هالستد» و از کنار «اَپل استور» گذشتیم: ـ بچه که بودی دوست داشتی چی کاره میشدی؟ ـ معمار. من از بچگی نمره‌هام خوب بود و عاشق طراحی بودم. یک بار هم تو مسابقه نقاشی دبستان‌های شهر سوم شدم. طراحی ساختمون‌ها رو دوست داشتم چون خط های راست و موازی واسم همیشه جالب بوده. گفتم: چطور ادامه ندادی؟ ـ اتفاقا دو سه تا دانشگاه بورسیه گرفتم ولی واسه خرج تحصیل کافی نبود. به جاش رفتم دوره کارای ساختمونی دیدم و مشغول شدم. یواش یواش نزدیک کوچه‌اش می‌شدیم: ـ اینجا خونه کسیه که میری الان؟ ـ آره. پسرم. بیست سالشه و تازه برگشته شیکاگو. 14 سالش که بود از شیکاگو بردمش می‌سی‌سی‌پی یه شهر کوچیک که اونجا بره دبیرستان. نمیخواستم تو محله‌های خطرناک اینجا بزرگ شه. مادرش سن اش پایین تر از منه و هیچوقت نخواست واسه بچه اش وقت بزاره. همش مهمونی و خوشگذرونی. طلاق‌اش دادم و پسرم رو خودم بزرگ کردم. سر به راهه و هیچ وقت کارش به پلیس و پاسگاه نکشیده. می‌خواد بره دوره جوشکاری ببینه و من دستشو بند کار می‌کنم. رسیدیم جلوی ساختمون‌اش. باهم چمدون هاشو آوردیم بیرون و باهم دست دادیم و اجازه داد عکسشو بگیرم. راهی شدم. یک شب دیگه رو با همراهی یک غریبه به پایان رسوندم. «ناصر» راننده الجزایری شیفت صبح احتمالا داشت چایی شو تو آشپزخونه‌اش آروم آروم میچشید و تا یک ساعت بعد جای من بشینه پشت فرمون و غریبه های شهر رو از تنهایی دربیاره.

شیکاگو ـ زمستان ١٣٩٣

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها