حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بیدغدغه اینکه دروهمسایه چه میگویند؛ فلانی بفهمد چه فکر میکند؛ اخوی ناراحت میشود؛ ابوی قهر میکند و... . در معرض قضاوت «سخیف» دیگران نبودن خوبی کم ندارد. زیستت غریزیتر و طبیعیتر و بدون شک دلچسبتر است. حالا مهم نیست به دل بقیه ننشیند، همین که به دل خودت بچسبد کافی است، اما از قضاوت گریزی نیست. جمعی زندگی میکنیم، جمعی و قاطی و درهم. دست و پای زندگی و داشتهها و نداشتههایمان گرهخورده در هم. فکر و برداشتهایمان گیر میکند توی هم. نمیتوان کاری برای این درهمتنیدگی کرد. عادت نداریم به دیده و برآورد نشدن توسط دیگری، اما قضاوت هم کارکردش را از دست داده. از غرولندهای معمول که بگذریم خودمان هم زیرزیرکی خوشمان میآید از شیرینی نقد و قضاوت مثبت آدمها و اکانتهای پیرامونمان. تائید گرفتن، دل خوشی روزمره مردم زمانه شده است. دوست داریم شِیر شویم، تیپ و استایل جدیدمان لایک بگیرد، خرده خروجیهایمان بازنشر شود و بهبه و چهچه بشنویم و ذات همایونیمان حلوا حلوا شود. قضاوت تقلیل پیدا کرده به یک کلیک. قضاوت هم بیمایه و معنا زدوده شده. رفقا بیرحمی سابق را ندارند. کسی زبان باز نمیکند تا از این بیهودگی و میانمایهگی علیهمان بشورد و قلعه ساختگیمان را با خاک یکسان کند. قضاوتها رفتهاند پشت لایکها و اسمایلیهای کاذب؛ اخته و پنهان شدهاند. همین قضاوتهایی که آدرس اشتباهی میدهند به غورههای مویزنشده. همانها که خوانده نشده، شیر میشوند و آن وقت باید رفت در جستجوی خر، با نیت بار کردن باقالی. قضاوت هم بیخود شده. خدا لعنت کند فیسبوک و اینستاگرام و هرچه مفهوم چرک و دستمالی شده و خالی از خود را!
رضا جمیلی
قضاوت از شما، نگفتن هم از شما
راستش میخواهم این یادداشت را خیلی صادقانه بنویسم، البته قبلیها هم کم صادقانه نبود، اما این صداقت شاید قضاوت شما را در مورد من تغییر بدهد و من باید خطرش را بپذیرم.
به نظرم مساله قضاوت کردن یا نکردن نیست، مساله توانستن یا نتوانستن است، حالا مدتهاست انگار مد شده باشد، همه به هم میگویند قضاوت نکن! حرف بدی نیست، اما همین که به کسی بگویی فلانی را قضاوت نکن، خودش یک قضاوت است، نه اینکه من هدفم تائید قضاوت کردن باشد، نه واقعا! ماجرا این است که قضاوت نکردن غیرممکن است، حالا غیرممکن هم نه، اما خیلی خیلی سخت است.
مثلا یک فضای ماز گونه را تصور کنید، همان بازیای که صدها راه پیچ در پیچ و تو در تو دارد و از یک نقطه شروع میشود و شاید به پایان برسد، حالا تصور کنید در این فضا، یعنی در همان شروع ماز، یک شیلنگ آب بگذارند، آب با سرعت راههای تو در تو را میپیماید و بسرعت به نقطه پایان میرسد، حالا همین ماز را بگیرید و بروید سراغ ذهن و قدرت مغزتان.
متاسفانه ذهن همان فضای ماز گونه است و آن شیلنگ آب قدرت مغز و فکر که بیهیچ محدودیتی همه مسیرها را میرود و هنگام قضاوت با همان سرعت میبرد و میدوزد و میپوشد!
امان از این قدرت؛ راستش را بخواهید یکی از صمیمیترین و البته قدیمیترین دوستانم را تا قبل از این که بشناسمش، قضاوتهایم در موردش منفی بود. از این نوع موارد در زندگی همه ما وجود دارد، اما حقیقت این است که ناآگهی، ضعف تربیتی، اشتباه، خطا و دهها دلیل مشابه وجود دارد که میتواند بسادگی ما را به اشتباه یا همان قضاوت نادرست بیندازد. اجازه بدهید فقط به همین قناعت کنم و بگویم، اگر نتوانستیم قضاوت نکنیم هم خیلی اشکالی ندارد، دستکم این که آن را به زبان نیاوریم و در همان هزارتوی ماز ذهنمان نگه داریم.
مستوره برادران نصیری
قضاوتهای جسورانه یک دیوانه
از این جمله قضاوت نکن بهعنوان یکی از شیکترین، عامیانهترین و البته غیرواقعیترین جملاتی که در سالهای اخیر مد شده، مثل اغلب مدهای زبانی بظاهر اخلاقگرا بشدت متنفرم. میدانید چرا؟ چون از چیزی غیرممکن یک لفظ ساده میسازند و به شما میگویند کاری که نمیشود کرد را انجام دهید و این ما را از خودمان ناامید و دلزده میکند. آدمها در طول روز مدام قضاوت میکنند برای اینکه باید با دیگران دوست شوند، کار کنند، تحمل کنند، مراقب دیگران باشند و در ارتباط با آنها احتمالا تجدیدنظر کنند، هر گونه انتخابی با میزانی از قضاوت همراه است و از قضاوت نمیتوان اجتناب کرد. اما اینکه بفهمی قضاوت تو قضاوت شخص توست و زندگی دیگران زندگی شخصی دیگران مهم است؛ اینکه از متفاوت بودن نترسی و لذت ببری از آدمهایی که جور دیگری هستند و تلاش میکنند به تمامه خودشان باشند و شکلی که هستند و باور دارند و راحتند، زندگی کنند، مهم است. قضاوت بدون این ملاحظات است که ناجور و آزاردهنده میشود.
ما میتوانیم درباره همه عالم قضاوت کنیم؛ بیرحمانه، مثل یک دیوانه بیآبرو که تصمیمش را بیمحابا درباره دیگران میگیرد. اما موضوع در این است که دیوانه گنجایش پذیرفتن متفاوتترین آدمها را با متفاوتترین رفتارها دارد و تحت کلیشههای عوامانه و بیمعنایی که تنها در سطح کلمات تکرار میشوند ـ مثل همین جمله قضاوت نکن ـ درجا نمیزند.
قضاوت کردن بد نیست، چون اجتنابناپذیر است، عوامانه درباره دیگران فکر کردن و نتیجه گرفتن است که بد است. عوامانه فکر کردن یعنی اینکه جمع، به جای یک آدم فکر کند و باورش را بکند قضاوت یک نفر درباره دیگران. قضاوت کنید اما اینگونه عوامانه، شبیه به ترسوها نه، بلکه جسورانه مثل دیوانهها.
علیرضا نراقی
یک فنجان چای با زندانیان بند فلان
یکی از خصوصیات بارز دیوانهها این است که نسبیتگرا هستند. این ویژگی معایب خودش را دارد که البته انکار نمیکنم. ولی یکی از حسنهای بزرگش این است که باعث میشود شما بفهمی اگر نمیتوانی خودت را جای کسی بگذاری، حق نداری دیگری را بیاوری بگذاری جای خودت و «تحلیل محتوا»یش کنی!
به همین سادگی. چون قضاوت کردن دیگران نیاز به دادههای اولیهای دارد که باید مثل قوانین ریاضی یقینی باشد. اما درباره کنشهای انسانی کم و بیش هیچ «باید» یا «قانون» خاصی وجود ندارد. البته خط قرمز اخلاق است، ولی شما تا هزار جلد از آن کتابهای سیاه جلد گالینگور حقوقی را پاس نکرده باشی، در جایگاهی نیستی که بخواهی برای کسی خطکشی کنی و لب بگزی و «وای وای» سر بدهی.
بنابراین بسته پیشنهادی مجمع به کسانی که جزو صنف شریف قضات نیستند این است که بیایند این چند صباح عمر را ردای رندی و دیوانگی تن کنند و دست از سر مردم بردارند. اجازه بدهند که هر کس در زندگی شخصی خودش آزاد باشد. اصلا زیگزاگ راه برود. زندگی خودش است دیگر. دلش خواسته مثل شما فکر نکند، مثل شما نخندد، مثل شما راه نرود، غذا نخورد....
وقتی یک دیوانه نسبیتگرا باشی، میتوانی دیگران را همان طور که هستند دوست داشته باشی. دیدهای این آدمها را که عمر خودشان را صرف میکنند که مثلا به مجرمان توی زندان، سواد یاد بدهند؟ اینها خیلی خوب هستند. اوج وارستگی هستند. میتوانند بروند روبهروی یک مجرم بنشینند و با او چای بنوشند و مثل یکی از اعضای خانوادهشان با او رفتار کنند. بدون این که توی ذهنشان برایش حبس ببرند و شلاقشان بزنند.
الناز اسکندری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....