در واقع نبود اعتماد، احترام و محبت به یکدیگر باعث طلاق عاطفی بین زن و شوهر میشود. در این خانوادهها، همسران به جای حمایت از همدیگر در جهت آزار و ناکامی و تنزل عزت نفس یکدیگر عمل میکنند و هر یک به دنبال یافتن دلیلی برای اثبات عیب و کوتاهی در طرد دیگری هستند. نبود احترام به عقاید دیگری اگر با طلاق پایان نیابد، زندگی را از درون خالی میکند و آن را به زندگیای تبدیل میکند که فاقد عشق، مصاحبت و دوستی هستند. وقتی احترام و به دنبال آن عشق و علاقه، یکی پس از دیگری در زندگی زوجین از بین برود، زن و شوهر بتدریج احساس رضایتمندی خود را از دست میدهند. از دست رفتن سطح رضایت بین زوج باعث گسست روانی، عاطفی، اجتماعی و در نهایت طلاق میشود. زن یا مردی که در زندگی زناشویی خود دچار دلزدگی شده است، به نوعی میخواهد بگوید این رابطه دیگر برایم کافی است، دیگر تحمل آن برایم سخت است.
دلزدگی به دلیل ناکامی در عشق ظاهر میشود؛ جمعشدن فشارهای روانی تضعیفکننده عشق، افزایش تدریجی خستگی و یکنواختی و انباشتهشدن رنجشهای کوچک، به بروز دلزدگی کمک میکند. امنیت روانی نتیجه احترام به حقوق فرد است و زمانی ایجاد میشود که شخص احساس آرامش کرده و به حقوقش احترام گذاشته شود.
جایی که حقوق یک فرد رعایت نشود، امنیت روانی وجود نخواهد داشت. به نظر من در این پرونده نیز زوج جوان به دلیل احترام نگذاشتن به نظرات یکدیگر و سلیقههایشان دچار تزلزل شده و در نهایت در یک تصمیم آنی راهی دادگاه خانواده شدند.