سنجاقک پیش یک گل زیبا رفت و گفت: گل زیبا، اجازه میدهی من روی گلبرگهایت بنشینم و کمی استراحت کنم؟
گل زیبا با غرور گفت: هرگز .
سنجاقک پرسید: چرا؟
گل خندید و گفت: چون تو زشتی... سنجاقک پیش چند تا گل زیبای دیگر هم رفت، آنها هم همین حرفها را به او گفتند. یکی میگفت چشمهایت گرد و بدترکیب است، دیگری میگفت دست و پایت مثل سوزن لاغر است و...
سنجاقک خیلی ناراحت شد و غصهدار گوشهای نشست و به پرواز و رقص پروانهها نگاه کرد. در همین موقع بود که آسمان تیره و تار شد و بادی وزید و باران گرفت و دانههای تگرگ تمام گلبرگ گلها را نابود کرد و از بین برد.
وقتی باران تمام شد سنجاقک با تعجب نگاه کرد و خندید و گفت: هاها ها... حالا کی زشته؛ من یا شماها؟ نگاه کنید، من در باران سالم ماندم ولی گلها و پروانهها در باران و تگرگ زخمی شدند. تا شماها باشید دیگران را مسخره نکنید.
بچهها، مسخره کردن دیگران باعث مسخره شدن خود شخص میشود، پس هرگز کسی را مسخره نکنید.
گلنوشا صحرانورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)