خانه بر و بچه ها

الحکایات فی الرعایا

خواجه بصیر نارنجیِ راه‌راه، از اعاظم و اکابر حکام زمان خویش بودی و خلافتی در بلخ خاوری بر هم آورده بودی.
کد خبر: ۷۷۱۲۹۹

قضا را روزی با خدم و حشم بسیار از خلافتگه خارج بشدی و قصد دیدار رعایا بکردی و در شهر همی‌چرخیدی و همچنانک بر استر خویش بنشسته بودی، هی در کوچه و پس‌کوچه «دوردور» همی‌کردی! مردمان چون اوی بدیدی بلادرنگ بر خاک فتادی و تعظیم همی‌بکردی و چشم‌ها کور و گوش‌ها کر و زبان‌ها لال... چون قصه‌های بارها بشنیده.

بصیرِ نارنجی را از این حال، حالی خوش به دست دادی و چنانک کاتبان تواریخ وصف وی بکردی: «بسی خوش‌خوشانش بشدی»! و اما القصه! چنانک با اسپان و غلامگان در شهر می‌بگشتی و از دبدبه و کبکبه خویش مسرور ببودی، در میانة ره پیرزنی بدیدی راست‌راست و استوار بر خیابان می‌بگذشت! آقا...! بصیر را می‌گویی؟! چشمان وی چارچار گشتی تا بدان‌جای که نزدیک بودی گوی هر دو چشمان از کاسه‌گاه خویش برون جهیده، فرسنگ‌ها دوردست، بر زمین فتد! یک دست به آرامی رو به آسمان بگرفت، خدم و حشم دانستند که یعنی «بایستید».

بایستادند. سکوتی چندان طویل بر کویِ گذر بنشست آن‌چنانک دیگر باد هم جرأت می‌نکردی سوسوکنان و زوزه‌کشان از بیخ گوش کسی درگذرد یا که روی به صحرا نهد! مردمانی که تعظیم‌کنان بر خاک فتاده بودند، قلبشان گرومپ‌گرومپ همی‌تپیدی و زهره می‌نداشتی که سر برآورند و این دلیل بازماندن اسپان و غلامان بدانند.

بصیر لختی چند بنگریست و با خود گفت: «نگا کن تور به قرآن! اصاً انگار نه انگاااار که مام آدمیم! حاکم شهر بلخیم مثلاً»! آن‌گاه ندا درداد: «عُی! پیره‌زن!»

پیرزن انگار بِنَشنیده، بر راه خویش می‌برفت. بصیر بار دگر ندا دربداد: «عُی! با توام‌هاااا... دِ! پیری! فرتوت! پییییشت‌فووووشت! آبجی! حاج‌خانوم! کَری؟ ...مگر نمی‌دانی من کی‌ام؟ نکند می‌خواهی بگویم از گوش آویزانت کنند و درس عبـــ...» که ناگاه پیرزن موصوف نگاه در چشمان بصیر نارنجی بینداخته، گفت: «فهمیدم... به من متلک می‌گی مردک بی‌حیااااا؟ بگم نوه‌م بیاد پدرت رو در بیاره؟» این بگفت و وردنه بر فراز دست برگرفته، در هوا بچرخانیده، به سوی بصیر بشتافت و بر فرق سرش چنان بربکوفت که گنجشککان و پرندگان ریزجثه دور سر بصیر به پروازی دایره‌وار درآمدند و حالا نزن کی بزن! (نسخ قدیمی‌تر: دِ بزن که خیلی هم خوب می‌زنی! تک‌نسخة چاپ‌سنگی مروزی بلخزی: بر فرق سر وی برکوفت و دِ بزن، زدنی سخت عظیم‌!).

خدم و حشم چون پیرزن را از وردنة مبارکش بشناختندی و بر میزان اعصاب و مهارت کنترل خشم وی پی همی‌بردندی، حاکم و تخت و هر چه بود جملگی برگذاشتی و بسرعت دور همی‌بشدند و روی به صحرا همی‌نهادند. اسپان نیز شیهه‌کشان به بیابان تاختند. بصیر ماند و قلمبه‌هایی که بر سرش به بالا همی‌جهید. تمّت... فی سنة... اصاً مرا سننه!

ف.حسامی

در کلاس خلاصه‌نویسی چخوف

همکار خواهرم همیشه پیام‌هایش را خلاصه می‌نویسد. چند روز پیش زنگ می‌زند به خواهرم که مریض است و از او می‌خواهد که شیفت کاری‌اش را با او جابه‌جا کند؛ اما از آنجا که مدیر (خانم توتونچی) به مأموریت کاری رفته بود، باید با معاونش (خانم چلوئیان) تماس می‌گرفت و هماهنگ می‌کرد.

خانم چلوئیان که خیلی جدی و مقرراتی است می‌گوید: در صورتی مرخصی می‌دهم که به مدیر هم اطلاع دهید.

در نهایت، مجبور می‌شود زنگ بزند به خانم توتونچی و از او هم اجازه بگیرد. بعد همکار خواهرم یک پیام می‌نویسد تا برای خواهرم ارسال کند و از او بخواهد که فردا به خانم چلوئیان بگوید که با مدیر هماهنگ کرده؛ ولی پیام را اشتباهی برای خانم چلوئیان ارسال می‌کند! متن پیام این‌طور بوده: «به چلو بگو با توتون هماهنگ کردم».

معاون در جواب می‌نویسد: «لازم نکرده؛ خودتان تشریف بیاورید»!

پ.ن: بنا به مصلحت، اسامی عوض شده است.

زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان

هم آنتوان پائولوویچ چخوف، و هم گی‌دوموپاسان دو نفری و همزمان سرشان را از روی نامه سرکار برداشتند و گفتند: خخخخخ! سپس یک متن مشترک با همکاری یکدیگر نوشتند و برای همکار خواهرتان ارسال کردند. متن پیامک ایشان چنین بود: «بدبخ شدی رفت! آبجی کارت ساخته‌س که هیچ! از ما می‌شنوی دیگر به آن‌جا تشریفت را نبر»! پ.ن: همراه با شکلکِ کشیدنِ انگشتِ اشاره روی گلو!! (البته ضمن درآوردن صدای: ققققخخخ!)

رفیق ناباب

۱-وطن برای من، از چشمانِ پدرم آغاز می‌شود. هر بار که احساس غربت کردم مرا با خودم دوباره آشنا کرد.

۲-یک فنجان چای با مادرم می‌ارزد به هزار فنجان چای که تنها بوی غربت را داشت.

۳-بزرگ‌ترین اشتباهم این بود: جایی رفتم که جای من نبود.

۴-یکرنگ‌ترین فصل، زمستان [است]؛ فصلی که نقش بازی نمی‌کند.

۵-از بادها یاد گرفتم هر کسی که رفتارش را با من بلد نبود به سوی دره پرت کنم.

شادی اکبری

الان این معمولیه

مثل بقیة آدما، من و تو، می‌ریم با هم به یه جای معمولی؛ یه جایی که خیلی‌های دیگه مثل ما هم توش پیدا می‌شه: یک کافی شاپ نیمه‌تاریک که با نور شمع‌ها روشنه، بوی عود و عطرهای خوب، از همونایی که برات خاطره می‌شه؛ با یه آهنگ ملایم که احساسات آدم رو به بازی می‌گیره. همه چیز معمولیه، حرفای تکراری که دیگه حتی میز و صندلی‌ها رو به وجد نمیاره... [اما من] حرفای تازه‌ای برای گفتن دارم. چشمام رو به چشمات می‌دوزم. نیازی به گفتن و شنیدن نیست. فقط نگاه کن و با نگاهت به خواستنت معنایی دوباره بده و خط بکش بر همة معمولی‌ها.

دریا بابادی از شهرکرد

به تنهایی‌ات خیانت کن

یک زمانی می‌گفتم: تنهایی، همیشه هم بد نیست. می‌گفتم: تنها که باشم، می‌توانم بنویسم و بنویسم، به اندازة تمام شدن چندین و چند خودکار؛ اما حالا...

تنهایی اصلاً هم خوب نیست! از وقتی تو را دارم، تصور تنهایی هم می‌تواند براحتی از پا دربیاوردم؛ چه رسد به خود تنهایی. تو که نباشی، تنها که باشم، حتی نمی‌توانم بنویسم. حتی یک خط، یک کلمه...

روزگاری نبودنت بهانة نوشته‌هایم بود، حالا بودنت. پس باش؛ تا همیشه؛ تا بنویسم برای یک عمر با تو بودن.

فاطمه ب.جهانی از دهلی

تکلیف رو با خودت مشخص کن. الان پامی‌شه میاد که باشه... بعد باز میای می‌گی باشیدنت بهانه نوشته‌هایم بود!

قوانین تازه عبور و مرور

گفتم خداحافظ. گفتم این نقطة پایانی‌ست برای تمام بودن‌هایم و تشدید نبودن‌هایت، تمام دلتنگی‌هایم و تمدید نیامدن‌هایت؛ اما خداحافظ برای عبور از همه هیچ است و تو همه‌ای.

چشم بستن به روی –حتی- چشم‌های بستة تو معنای حقیقی تا ابد ندیدن است. چگونه می‌توانم بعد از هزاران نفس تپیدن به سوی تو ترک عادت کنم؟! اصلاً عادت دارم به دلتنگی، به انتظار، به چشم‌به‌راهی و در نهایت امید. دلتنگ که می‌شوم یعنی تو هستی؛ یعنی من منتظرم، هر چند نیامده‌ای اما شاید روزی... اگر هم نیامدی من هستم. دلتنگم، منتظرم، ترک عادت هم نمی‌کنم. فقط تو بدان که منی بودم در روزهایی دور از تصورت، در دنیایی که همیشه از آن بیخبر بودی؛ دنیایی به نام و رنگ و عطر تو و عابری به تنهایی من که استمرار داشت در حضور و نه عبور.

اسما حیدری از اصفهان

آرامش اعصاب

(یادم میاد یه عکس ازت توی صفحه بروبچ دیده بودم که داشتی به زور یه فیل رو می‌کردی توی لوله جاروبرقی! گفتم شاید اعصاب معصاب تو هم خراب بوده وگرنه این کار رو چطوری می‌شه کرد؟ عجیبه! معلوم بود که اعصاب معصابت تعطیل بوده. البته درکت می‌کنم. بالاخره گاهی وقتا اعصاب آدم می‌ریزه به هم:)

یکی از اقوام می‌گفت که عموم یه مدت رفته بود یکی از استان‌های وسط کشور برای کاری، چند ماه مشغول بود. یه روز راننده تاکسی ازش ۵ تومن ناقابل! (به قیمت ۱5-۱0 سال پیش) کرایه اضافه‌تر گرفته بود. اون هم جفت‌پا رفت روی کاپوت ماشین. اعصاب خراب. بعدش یه جفت پای دیگه روی سقف ماشین. اعصاب خراب‌تر. گام سوم یه جفت‌پا روی صندوق عقب ماشین. اعصاب در حد فشار روحی شدید. بعدش هم پرید پایین و یه ضربه سر به توپ و توی دروازه! نه ببخشید این بار جفت‌پا نه، بل‌که چهارپا فرارررررررررر!

(اعصاب بدتر از این سراغ داری خبر بده).

احمد از بابل

برای اطلاع از صاحبان «اعصاب بدتر از این» رجوع کن به کتاب «الحکایات فی الرعایا»، نوشته مروزی بلخزی! پاراگراف آخر!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها