تو چند سال اول ساعت 6 ـ7 هفت صبح از خونه میزدم بیرون و ساعت 11ـ12 برمیگشتم خونه. الان چند سالیه که بیشتر از پنجشنبه تا یکشنبهها شیفت شب میرونم و خلاصه دیگه مسافر روز ندارم. دوم هم اینه که مسافرهای روز بیشترشون کت شلواری و شیک هستن که یا میرن سر کار یا میرن سر قرار کاری و خلاصه حوصله و اعصاب گپ زدن با راننده رو ندارن چه برسه که از زندگیشون واسه آدم بگن و بزارن عکسشون رو بگیری. مسافرهای شب هم بیشتر همون آدمان ولی عقربه ساعت که از 12 میگذره، یه اتفاقی میافته که یخهای محاوره یواش یواش ذوب میشن. شاید به خاطر نور مهتاب باشه و شاید هم مسائل دیگه، ولی من شکایتی ندارم و یه روز اگه ادارهها ساعت کارشون رو 7 شب تا 5 صبح بکنن، من دوباره شیفت روزی میشم.
این آبجی رو آخر شب سوار کردم و میرفت یکی از معدود برجهای مسکونی لوپ که قسمت اداری مرکز شهره. انداختم تو اتوبان کندی و عین بوئینگ لوفتانزا تو خط سرعت ارتفاع گرفتم و از کنار ساختمون هزار طبقه شرکت بوئینگ که رد شدم، از برج مراقبت راهنما زنان اجازه فرود گرفتم و از خروجی رندولف اومدم بیرون. بعد از این سالها اونم تو شیکاگو که از سعادتآباد و ششصد دستگاه مشهد جغرافیای سادهتری داره، بیشتر مسیر رو با اتو پایلت مخم میرم و دیگه خیابونها هم یه جوری واسه چشمهام بیات شدن. تو خیابون بعدی که پیچیدم خیلی مؤدبانه گفت: آقا بلدین از چه مسیری برین؟ منم همیشه واسه همچین سوالهایی یه جواب دارم: نه خانوم. من دارم همینجوری الکی میرم ببینیم از کجا سر درمیاریم. همینجوری که میپیچیدم سمت راست گفت: آقا یعنی چی؟ این کوتاهترین مسیر نیست. با آرامش گفتم: خانوم من ده ساله که این کار رو میکنم. معلومه که میدونم دارم کجا میرم. ساختمون شما هم کنارش یک مکدونالده و جلوش هم برج فلان. راضی شد: معذرت میخوام. روی پل رودخانه شیکاگو به سمت خونش چراغ قرمز شد: اشکالی نداره. راستش آنقدر این خیابونها رو بالا پایین کردم که جذابیتشون هم واسم تکراری شدن. چراغ سبز شد: میفهمم. منم بعضی موقعها همچین حسی دارم. تو لوپ که سوت و کور بود مثل کالسکه یورتمهوار حرکت میکردیم: چی کارهای؟ ـ وکیلم. ولی در شرف تغییر شغلم. میخوام یه شرکت بازاریابی برای پروژههای خیریهای تأسیس کنم. رسیدیم جلوی خونش. بهش گفتم دوست دارم بیشتر واسم بگه. از نوشتن از مسافرهام واسش گفتم و قبول کرد: من وکالت خوندم و چند سالیه که وکیل شرکتهای سرمایهداریام. خانوادت هم تو همین حرفهاند؟ خندید. کاملا برعکسش. پدر و مادرم از اون هیپیهای صلحطلب بودن که قبل از آشناییشون هر دو تو راهپیمایی معروف واشنگتن که دکتر مارتین لوترکینگ سخنرانی من یک رویا دارمش رو تو تاریخ آمریکا ثبت کرد، شرکت کردن. پدرم یک سوسیالیست ضد سرمایهداریه که از جوونیهاش درگیر کار مدیریت موسیقی فولکلور شد و با ستارههای اون موقع مثل پیتسیگر کار میکرد. جلوی برج بلند شیشهای که یه جایی اون بالا بالاهاش سکونت داشت، ماشین رو خاموش کردم: جالبه که باوجود پدر مادری که داری با همچین پیشینهای، رفتی سراغ وکالت واسه سرمایهدارها. ـ آره. ولی من اول وکالت رو واسه این انتخاب کردم که به اونایی که نیاز دارن صدایی قویتر بدم. من هنوزم با طبقه کارگر کار میکنم و بهشون کمک میکنم و خوب بزودی این کار رو به شغل تمام وقتم تبدیل میکنم. ماشین رو روشن کردم. کرایه شو داد و خداحافظی کردیم. در حالی که دنبال مشتری جدید میگشتم فکرم مشغول شد: از سوال آخرم پشیمون شدم. زندگی و هدف و بینش آدمها به سادگی هندسه سوم دبستان نیست که با کشیدن یک خط راست بشه قضاوتش کرد.
شیکاگو ـ زمستان ١٣٩٣
احسان مشهدی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)