بعدازظهر ماشین را روشن کردم تا بروم دستهگلی را که سفارش داده بودم، تحویل بگیرم. باران ملایمی داشت میبارید و اهل فن میدانند که وضع خیابان در دقایق اول باران، چقدر نافرم است. ماشین جلوییام یک شاسی بلند حرفهای بود. فاصلهمان هم انصافا استاندارد بود. یک بار ترمز گرفت و من به زحمت ماشین را جمع کردم. شدیدا سرعت گرفت و من هم به خیال اینکه جلو باز است، از او تبعیت کردم. کمی جلوتر ولی باز هم ناگهان ایستاد. این بار من هرچه کردم، ماشینم نایستاد و با شدت قابل توجهی تصادف کردیم. کپ کردم. محفظه زاپاس و بخش قابل ملاحظهای از ماشینش را عملا ترکانده بودم. با احتساب قیمت ماشین، یکی دو میلیون تومان حداقل پیشبینیام برای خسارت بود. آقای راننده ولی خیلی آرام پیاده شد، یک نگاه به ماشین خودش و من انداخت و گفت اشکالی ندارد برویم، تا همین جایش را داشته باشید تا یک ماجرای دیگر تعریف کنم.
حدود یک هفته پیش، مادرم با موتور تصادف کرد. من آنجا نبودم، ولی بعدا فهمیدم تصادف نسبتا شدید بوده و بیم صدمات خطرناک میرفته است. با وجود اصرار در و همسایه و اقوام و رهگذران که آنجا جمع شده بودند، گذاشته بود موتوری مورد نظر برود پی کارش. خیلی عجیب بود، چون آدم سهلگیری در اینگونه موارد نیست. خصوصا اینکه آرنجش هم حداقل از نظر شکل ظاهری تا مرز شکستگی پیش رفته بود. بعدا شنیدم تلفنی برای کسی تعریف میکرد که درست کمی پس از تصادف، با دیدن دلشوره و حال نزار موتوری، یاد تصادف من افتاده و گذشت آن راننده شاسیبلند... کات.
کسی چه میداند، شاید قبل از تصادف با من، کسی در حق آن آقای راننده هم گذشت کرده بوده که به آن راحتی از خیر خسارت شاسیبلندش گذشت. شاید آن موتوری هم برود و در مواجهه با یک آدم دیگر از حق خودش بگذرد. دنیا چقدر جای خوبی میشد برای زندگی، اگر آدمها همینطوری زنجیره گذشت را قطع نمیکردند، نه؟
عباس رضایی ثمرین