یک روان شناس متخصص حتما با سریال های تلویزیونی خانواده فرق می کند و مجری های برنامه های صبح لابد با بیلبوردهای بزرگ شهرداری تفاوت هایی دارند.
کد خبر: ۷۵۵۹۰
صفحه «زندگی » روزنامه جام جم و همایش های بزرگ «موفقیت فقط با یک بشکن » مسلما 2 چیز جداگانه است اما همه اینها یک جایی شبیه همه می شوند، همه تا سرحد خودکشی تلاش می کنند ما را به زندگی و آدمها امیدوار کنند.
چه کسی در مقابل همه این بزرگان قدرقدرت به خودش جرات می دهد که بگوید این امیدواری خطرناک است. خیلی خطرناک. وقتی باورمان می شود شبها پرتقالی اند و روزها مثل شیرموز.
در مقابل هر اخمی، خشونتی، هر نامردای بشدت غافلگیر و آسیب پذیر می شویم. مثل کسی که در خواب به او سیلی بزنند، کلی طول می کشد تا بفهمیم چه بلایی سرمان آمده، در مقابل مریضی، مرگ ، نامردی ، فقر، بدهکاری و بی اعتنایی دیگران بی دفاع می شویم ؛ چون با لبخندی گشاد و چشمهایی خوش بین راه می رویم و به عالم و آدم لبخند می زنیم و گمان می کنیم دنیا را از کیک شکلاتی درست کرده اند.
بعد وقتی جیبمان را می زنند، وقتی کسی از پشت به ماشینمان می زند و کلی هم طلبکار می شود، وقتی کودکان با حق ناشناسی جواب مان را می دهند! وقتی از نزدیکان سردی و نامردی می بینیم ، لبخند که از صورتمان می پرد هیچ ، آن وقت بدجوری به عالم و آدم بدبین می شویم ، به همه حق و ناحق فحش می دهیم.
وقتی دیگران رعایتمان را نمی کنند وقتی حقمان در یک سینی نقره به ما تعارف نمی شود، وقتی متوجه خستگی ما نیستند، از همه متنفر می شویم ، تلخ و بد و گزنده و پر از نیش های زهرآلود می شویم و تازه ایمانمان به خودمان هم از دست می رود.
تنها حاصل باور کردن پرتقالی بودن شبها و شاه توتی بودن روزها، امیدی اندک و ناامیدی طولانی ، بسیار و عمیق است. ناامیدی از آدمها و جهان ، به معنی دشمن داشتن آدمها نیست ، آدمها نه خوبند نه بد. آدمها هم خوبند هم بد.
اگر روی خوبیهایشان خیلی حساب کنی بدیهای معمولی شان در حد نفرت انگیزی آزارت خواهند داد. ناامیدی از آدمها و جهان یعنی انتظار نداشتن از آنها، یعنی فرض همیشگی این که بدی هست و وجود دارد. حتی اگر اساس جهان بر خیر استوار باشد که هست.
احساس تنهایی ، تلخکامی و بدبختی زمانی است که فرض کنیم حتما دیگران باید کنارمان باشند، خوشحالمان کنند و هوایمان را داشته باشند. این که فرض کنیم عالم بر مدار آرزوهای ما می چرخد که اگر دلش خواست و به هزار و یک دلیل و حکمت نچرخید زندگیمان واویلا می شود.
من شوپنهاور را دوست ندارم (به خاطر نظریه هایش درباره عشق) اما اگر یک کلمه حرف حساب زده باشد که زده این است: «فقط یک اشتباه مادرزادی وجود دارد و آن این است که می پنداریم زندگی می کنیم تا خوشبخت باشیم.
تا زمانی که بر این اشتباه مادرزادی پافشاری می کنیم، جهان پر از تناقض به نظرمان می رسد؛ زیرا در هر قدمی در مسائل کوچک و بزرگ، مجبوریم این امر را تجربه کنیم که جهان و زندگی قطعا به منظور حفظ زندگی و پر از خوشبختی و شادمانی آرایش نیافته اند».
اما راستی جهان پر از بدبختی و لجن و ناامیدی است؛ نه ، جهان بدبختی و لجن و ناامیدی هم دارد. نادیده گرفتن آن مثل این است که دستهایمان را با بی خیالی در جیب شلوارمان فرو کنیم، سرمان را بالا بگیریم و به بازی ابرها نگاه کنیم و سوت زنان با احساسی از این که «من خوبم، جهان خوب است همه شاد و خوش به حالیم» در یک میدان مین قدم بزنیم.
بعد وقتی پایمان در چاله ای رفت (وای به روزی که مین منفجر شود) به خدا و جهان و ملائک و بشر نفرین کنیم که این دیگر چه دنیای نامرد پست بدی است و بعد هم به عنوان اعتراض یک کاسه مرگ موش را با بیسکویت سبوس دار بخوریم.اما حقیقت این است امید در خود ماست ، ما فقط اختیار همین گوشه از دنیا را داریم.
ملک خصوصی ما، همین جسم چندده کیلویی چند ده سانتی متری است نه بیشتر. اگر دستوری می دهی در همین کشور چند وجب در چند وجب لازم الاجراست نه در تمام جهان ، تمام لشکر تو همین است. اگر تغییرش بدهی ، بازسازی اش کنی ، آبادش کنی یا اگر ویرانش کنی همین است که مال توست.
اما نکته اینجاست که اگر مملکت را درست بشناسی ، درست بسازیش ، جهان را فتح می کند و اگر بشکنی اش ، می تواند مثل شکاف خوردن هسته اتمی ، جهانی را ویران کند. ناامیدی از جهان و آدمهایش یعنی کنار گذاشتن توقع و انتظار از آنها.
یعنی آماده بودن برای هر ضربه ای. آن وقت نه تلخی و نفرینی هست نه کاسه مرگ موشی ، واقعیتی است که باید آن را فهمید، پذیرفت و چاره اش کرد. ناامیدی از جهان و آدمهایش یعنی به اندازه دوست داشتن آنها، یعنی پذیرفتن آنها با بدی های بسیار و خوبیهای بسیارشان.
ناامیدی از جهان و آدمها یعنی فقط روی خودت حساب کن. چون تنها دارایی تو همین است. تو فقط اختیار این گوشه از جهان را داری که کم هم نیست.
این حرف را منسوب به حضرت علی ع گفته اند؛ اما علی وار است:
درد تو از خود توست تو بدان آگاهی نداری
دوای تو نیز در خود توست تو به آن بصیرت نداری
گمان می کنی جرم کوچکی هستی؛
در حالی که عالم بزرگ در تو مندرج است.