دختر مهربان

در یک دشت پهناور و زیبا تک‌درختی بزرگ با برگ‌های سبز روییده بود و چند ماه اقامتگاه تعداد زیادی پرنده شده بود و هر شب صدای جیک و جیک آنها تمام فضای دشت را پر می‌کرد. با سرد شدن هوا برگ‌های سبز درخت به برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی تبدیل شد که هر روز تعداد زیادی از آنها به زمین می‌ریخت.
کد خبر: ۷۴۷۲۴۱

در آن نزدیکی دختربچه‌ای با مادرش زندگی می‌کرد.

اما در یکی از روزهای سرد پاییزی پرندگان تصمیم گرفتند مهاجرت کنند و به یک مکان خوش آب و هوا کوچ کنند. در میان آنها گنجشک پیری بود که به خانه‌اش دلبستگی زیادی داشت و با آنها مخالفت کرد و گفت: من که همراه شما نمی‌آیم. من می‌خواهم امسال زمستان را در همین لانه خودم بمانم. اما بقیه پرنده‌ها نسبت به اعتراض او واکنش نشان دادند.

یکی از پرندگان گفت: امسال زمستان سرد و سختی در پیش داریم. ما نمی‌توانیم برای یک نفر تصمیم‌مان را عوض کنیم. اگر اینجا باشیم همه ما از سرما یخ می‌زنیم. بقیه پرنده‌ها هم حرف او را تائید کردند. بالاخره تصمیم به پرواز گرفتند و فقط یک نفر در خانه‌اش ماند؛ گنجشک پیر.

هوا سرد شده بود و گنجشک پیر هیچ چیزی برای خوردن نداشت و افسرده و ناراحت در گوشه‌ای از لانه‌اش نشسته بود که ناگهان دختربچه مهربان را دید که از آنجا می‌گذشت. در دست او یک تکه نان بود، کمی از نان روی زمین افتاد.

گنجشک پیر بلند شد و به سمت نان رفت. دختربچه ابتدا ترسید ولی بعد متوجه شد که گنجشک گرسنه است و تمام تکه نان را برای گنجشک انداخت. از فردای آن روز گنجشک پیر دیگر گرسنه نماند.

دختربچه هر روز برای او نان می‌برد، به این ترتیب گنجشک زمستان سخت را بخوبی پشت‌سر گذاشت. سرمای هوا تمام شد و دوستانش به لانه‌های خود بازگشتند و گنجشک پیر را سرحال‌تر از قبل دیدند و با تعجب پرسیدند: زمستان را چگونه گذراندی؟ گنجشک پیر گفت: عالی و بعد ماجرا را برای آنها تعریف کرد. و گفت: با وجود این انسان‌های مهربان ما می‌توانیم در زمستان هم زندگی خوبی داشته باشیم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها