یک. دو. سه

تو نشانه خدایی

1. خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می‌دهد تا به شکل‌های گوناگون بر هم اثر بگذاریم. می‌پرسید چه شد که به این فکر افتادم؟ سوال خوبی بود. دوست من از قول فردی به نام ویکتور، داستانی را برای من تعریف کرد که مرا به این نتیجه‌گیری رساند. از طرفی با توجه به این‌ که بخش بزرگی از زمان روزانه خوانندگان این ستون در محل کسب و کارشان می‌گذرد به نظرم رسید به موضوع ستون بی‌ارتباط و شنیدنش هم خالی از لطف نیست.
کد خبر: ۷۴۵۷۹۱

یکی از روزهای سال اول دبیرستان ویکتور از مدرسه به خانه برمی‌گشته که یکی از بچه‌های کلاس به نام مایکل را می‌بیند که داشت همه کتاب‌هایش را با خود به خانه می‌برد. توجه کنید در کانادا دانش‌آموزان می‌توانند کتاب‌هایشان را در مدرسه رها کنند. عجب حماقتی، نه؟ نمی‌دانم چطور این همه دانشگاه طراز اول توی این کشور رشد کرده. اصلن مدارسشون شبیه مدارس مترقی جهان سوم نیست!

ویکتور همین طور که می‌رفت، تعدادی از بچه‌ها رو دید که به طرف مایکل دویدند و او را به زمین انداختند. کتاب‌هاش پخش زمین شد، عینکش افتاد چند متر آن طرف‌تر روی چمن‌ها و خودش هم روی خاک‌ها افتاد. سرش را که بالا آورد، در چشمانش غم خیلی بزرگی بود. ویکتور بی‌اختیار به طرفش دوید و همین طور که عینکش را به دستش می‌داد، گفت: «این بچه‌ها یه مشت آشغالن!» مایکل نگاهی کرد و گفت: «هی متشکرم!» و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. ویکتور کمکش کرد که بلند شود و ازش پرسید کجا زندگی می‌کند؟ معلوم شد که آنها نزدیک هم خانه دارند. ازش پرسید «پس چطور من تو رو ندیده بودم؟»

مایکل گفت که قبلا به مدرسه خصوصی می‌رفته. برای ویکتور خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بود. تا خانه پیاده قدم زدند و ویکتور بعضی از کتاب‌هایش را برایش آورد. بیایید از این به بعد مایکل را یاشار بنامیم. هان؟ ممنون! خلاصه یاشار واقعا پسر جالبی از آب درآمد. ویکتور ازش پرسید آیا دوست دارد با او و دوستانش فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. آنها تمام آخر هفته را با هم گذراندند.

صبح دوشنبه رسید و ویکتور (پیروز) دوباره یاشار را با حجم انبوهی از کتاب‌ها دید. به او گفت: «پسر تو واقعا داری بازو میاری‌ها، با این همه کتابی که با خودت این ور و اونور می‌بری!» یاشار خندید و نصف کتاب‌ها را در دستان پیروز گذاشت.

2. پیروز و یاشار چهار سال تمام بهترین دوستان هم بودند. پیروز می‌دانست که آنها همیشه دوستان خوبی باقی خواهند ماند حتی اگر کیلومترها فاصله بین آنها باشد. یاشار تصمیم داشت دکتر شود و پیروز می‌خواست به دنبال خرید و فروش لوازم ورزشی برود.

در جشن فارغ‌التحصیلی دبیرستان، یاشار از طرف کلاس باید سخنرانی می‌کرد. پیروز خوشحال بود که مجبور نبود در آن روز روبه‌روی آن همه آدم صحبت کند. یاشار خوش‌تیپ و عالی به نظر می‌رسید و از اون دسته کسانی بود که توانسته بود خودش را در دوران دبیرستان پیدا کند. حتی عینک زدنش هم به او می‌آمد. پسر، گاهی دوستش هم بهش حسودی می‌کرد!

یاشار برای سخنرانی‌اش کمی عصبی بود. پیروز دست محکمی به پشتش زد و گفت: «هی پسر! تو می‌تونی!»

یاشار با نگاه سپاسگزاری لبخند زد که: «مرسی.»

گلویش را صاف و صحبتش را این طور شروع کرد: «فارغ‌التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده‌اند تا این سال‌های سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهم‌تر از همه، دوستانتان... .

من اینجا هستم تا به همه شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه‌ای است که شما می‌توانید به کسی بدهید. پس بگذارید برای شما داستانی را تعریف کنم...».

پیروز با ناباوری به دوستش نگاه می‌کرد در حالی که او داستان اولین روز آشنایی آنها را تعریف می‌کرد. با صدایی گرفته گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه‌اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد. یاشار نگاه عمیقی به پیروز انداخت و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: «خوشبختانه من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیرقابل قبول باز داشت.»

وقتی این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه داشت درباره سست‌ترین لحظه‌های زندگیش توضیح می‌داد همهمه‌ای بین جمعیت پراکنده شد. پیروز نگاهی به اطراف انداخت. پدر و مادر یاشار را دید که به او لبخند می‌زدند. لبخندی پر از سپاس که تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بود... .

3. خلاصه این که این داستان خیلی عجیب بود. هیچ وقت تاثیر رفتارهای خود را دست‌کم نگیرید. با یک رفتار کوچک شما می‌توانید زندگی یک نفر را دگرگون کنید؛ برای بهتر شدن یا شاید بدتر شدن.

تک‌تک ما نشانه‌هایی از خدا هستیم. خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می‌دهد تا به شکل‌های گوناگون بر هم اثر بگذاریم. من و شما هم نشانه خداییم. ولی بیایید اگر دنبال خدا می‌گردیم، در وجود دیگران دنبال آن بگردیم. حالا من به شما دو انتخاب می‌دهم:

1) این نوشته را از روزنامه جدا کرده و آن را به دوستانتان نشان دهید.

2) یا این‌که آن را ریز ریز کنید، انگار نه انگار که دلتان عمق چنین داستانی را لمس کرده باشد.

دوستان شما، فرشته‌هایی هستند که شما را روی پاهایتان بلند می‌کنند، زمانی که بال‌های شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند. دوستان کسب و کار «شما» چه کسانی هستند؟

مصطفی پورمهدی

پژوهشگر و مشاور کسب و کار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها