حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
منیره مرادی فرسا از همدان: ثانیههای عمرم در جدال با تو گذشت. من چون کودکی میدوم به دنبال خیال هایی که برای خود ساختهام و تو چون بادبادکی به هر طرف که باد بیاید میگریزی. نخ محبتت روزهاست که از دستانم رها شده. فاصلهای که میان ماست مثل یک قانون فیزیک به اثبات رسیده است. هر چقدر من نزدیک میشوم به همان اندازه تو دور میشوی. این فاصله همیشه یک مقدار ثابت است، نه کم میشود نه زیاد. فقط مدام تکرار میشود.
جکا از اردبیل: نصیحت های مادر که بی خبر از دختر بودن ذهنم ناخنهای مخم را میگیرد و تصویر نیم نگاه تشویشبرانگیز پدر که آگاهانه از ذهن دخترانهام اطاعت میطلبد. کاش در پیشروی پرورشم افق مشخصی برای شخصیتم قائل نمیشدند. حال من با یک شخصیت تحمیلی از درون به دور از چشم آشنایان، خودم هستم و با شخصیت تحمیلی دیگری از برون به دور از چشم خودم با دیگران! کاش می شد چشم ها را شست! کاشها همه فدای تنفر من از کلیشه! چشم ها را باید شست، نه با آب مقطر، با امید به گل شدن همۀ غنچهها؛ با تصور دیدن باریکهای از خورشید آگاهی در این غار.
دختر عشق ورزش: ازدواج کردم و حالا خارج از ایرانم. دلم برای صفحه تنگه. اینترنتی میگیرم روزنامه رو. اینجا دلتنگی امون آدم رو میبره[...].
بهبه! تبریک. پس حالا که دم دستت هستن ازشون بپرس چرا وقتی میخوان بخندن هم با آه میخندن و میگن: خنده کرتاهه! بگو: خب اگه خندهس، دیگه آه کشیدنتون چیه؟ چپهاین؟!!
جوجه اردک زشت از قائمشهر: 1-حال دلم خوب نیست. مثل کویر خشک و بیآب و علف است. ابرهایش دیگر نمیبارند. نمیدانم چه بر سرش آمده که خشکی زمینش به آسمانش هم سرایت کرده و نمیبارد. 2-به کجا اینرو شتابان میریم و هیچ مانعی جلودارمون نیست. از هر آدمی رد میشیم تا به مقصد برسیم. فقط خودمون مهمیم و حق زندگی داریم. یکی نیست بگه: ایست... کجا؟ این زندگی، این زمین و آسمون، تنها به تو تعلق نداره، مال همه است. بایست و با همه زندگی کن. دنیا رو با همه تقسیم کن. توی این فکرم [که] با این اوصاف، آخرش به کجا میرسیم؟
دریا بابادی 17 ساله: «ستاره سقوط کرد»! تیتری که با فونت درشت روی صفحه مجلات به چشم میخورد با عکسی از ستاره. لبخند میزنم؛ مگر میشود ستارهای سقوط کند؟ ستاره اکنون تبدیل به هزاران ستاره شده است و هر کدام از آنها در هزاران قلب جای گرفتهاند، نورانیتر از گذشته. آدمها عادت میکنند به ندیدن، نشنیدن، و سخت است قصه تلخ فراموشی؛ اما وقتی یادی به ضمیر جان گره بخورد، آنوقت است که جاودانگی به بار مینشیند[...].
فراموششده 72: دخترک در خانهای میلیاردی در اتاق خواب شیک مخصوص خودش خیره به عروسکهای گرانبهایش، چشمانتظار پدری که روزهاست او را ندیده و در حسرت آغوش گرم پدر است تا به درددلهای دختر کوچولویش گوش دهد و با دستانش دخترک را نوازش کند... اما در آن سوی شهر دخترکی غمگین در خانهای 40 متری در آغوش گرم پدر و دستان پینهبستۀ پدر نوازشگر دخترک... دخترک در دلش حسرت عروسک گرانقیمت پشت ویتریین.. چه تناقض و تشابه دردناکی.
مامانبزرگم میگه: وا... مادرجون تو هم همین اول کاری میخوای پا بذاری روی تحلیلهای ناب و کلیشهای فکر کنی و کلیشهای نتیجه بگیری؟ بیا بیرون از این شیوه و روش، اگه میخوای نگاهت به اوضاع دوروبرت منطقی و عاقلانه باشه.
نرگس عباسی از اراک: رفتارت را به پای بیمرامیات میگذارم نارفیق! درد مرا فقط آن آدمک تنها میفهمد که لب پنجرۀ اتاقم بدون هیچ تغییری رها شده. میدانی دلم از چه میسوزد؟ روحم با جسمم هماهنگ نیست! بدجنسی نکن. بگذار برای همیشه بخوابم. روح افسرده با جسم متحرک! مگر میشود؟ بیخیال، از دست تو هم که کاری ساخته نیست. اما چشمهای من هنوز به یک خواب خیره مانده است؛ یک خواب بدون بیداری.
سکوت: گاهی یه کلمه کافیه دل آدم بشکنه. کاش بعضیها زبونشون اینقدر تند نبود. کاش قبل از اینکه حرفی را بزنن خودشون رو بذارن جای طرف مقابل ببینن چه حسی پیدا میکنن.
روجا بختآور از قائمشهر: صبح که شد پنجره را باز کردم. به بهانه دیدن تو گل را آب دادم. به خیال آمدنت شعری زمزمه کردم. زمان گذشت اما تو نیامدی. با اشکی پر از ندامت پنجره رو بستم. ای کاش آن چیزی که دیده بودم خواب بود. اما تو بیخیال از انتظار من، از کنار پنجره دزدانه گذشتی.
نادیا از تهران: اگر سرنوشت است که زندگی را میسازد، پس زندگی هم سرنوشت را میسازد؛ بنا بر قضیۀ دو زاویۀ مکمل.
صبا ج. از ماکو: نمیدانم چرا همیشه وقتی چیزی را از دست میدهیم برای داشتنش افسوس میخوریم؟ افسوسی برای قدر نداشتن آن چیز. افسوسی برای همۀ کارهایی که با بودن آن میتوانستیم انجام دهیم اما ندادیم. چرا وقتی کسی را از دست میدهیم تازه برایمان عزیز میشود. یادمان میافتد که او را چه قدر دوست داشتهایم. چه قدر در زندگیمان نقش داشته. چه قدر وابسته به او شده ایم. چرا نمیشود قبل از ازدستدادن هر چیزی آنگونه که شایسته است رفتار کنیم[...].
سیاسفید: چی کار کنم واسه فراموش کردن خاطرههایی که وقتی میان تو ذهنم میگم: واااای، من چقد احمق بودم؟!
هیچی... کارت ساختهس! (این خیام ما که این جور مواقع یهو میگه: اَه... خب که چی خودم رو اذیت کنم؟ بعدم حواسش رو به چیزای دیگه پرت میکنه و از شر افکارش خلاص میشه!)
زنگوله چوبی: کلبۀ چوبی و تخت نمناک و فصل پاییزم را به دوریات ترجیح میدهم؛ به بیاعتنائیهایخانوادهام، به دلتنـگیهای قدیمیام. به دلبــستگیهایی که به چشم آنها جز عشق کورکورانۀ جوانی نیست. به دم و بازدمهایی که هر لحظه سنگینتر میشود. به قلبی که دیگر امیدی ندارد تا پمپاژ کند. به دستی که مداد در آن سنگینی میکند.
نسیم م. از توابع بهبهان: نمیدونم این آدمایی که خیلی راحت تحقیر میکنن، توهین میکنن، تهمت میزنن، فخر میفروشن، مسخره میکنن، یه کلام، «دل میشکونن» تا کجا میخوان ادامهش بدن؟ تازه اگه یه روزی از این کاراشون پشیمون بشن چه جوری میتونن تکتک این اشخاص رو پیدا کنن و ازشون حلالیت بطلبن و اگه پیدا بشن و حاضر به بخشش نشدن چیکار میکنن؟
شبنم از سنندج: همیشه دوست داشتم یه چیز خوب بنویسم؛ یه چیزی که حالم رو خوب کنه و شاید حال بقیه رو. با اینکه نوشتههای زیادی در سر داشتم ولی هیچ وقت موفق به نوشتن نشدم. نمیدونم چرا؟ فقط میدونم اینقدر کلمات سخت و سنگین بودند که آوردنشون روی کاغذ کار من نبود. با این وصف، همۀ اون نوشتهها رو توی لابلای سلولهای مغزم فـــایلبندی کردم و فرستادمشون توی بایگانی. شاید روزی بشه که نوشت و شاید هم برای ابد با من زیر خروارها خاک دفن بشن.
پس شیوۀ راه رفتن آموز! تا میتونی نوشتههای نویسندگان خوب رو از این زاویه بخون که چطور یه فکر و ایدهای رو نوشتهن. از چه کلماتی استفاده کردهن، کجا ضربه کاری رو بر فرق سر خواننده فرود آوردهن! دایرۀ لغاتشون برای بیان یه ایده چقدر بوده و غیره و ذلک و هکذا و قس علی هذا و بدین منوال و بر این نمط و الخ!! باشد که رستگار شوی.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....