تاب‌تاب عباسی

«تاب‌تاب عباسی، خدا منو نندازی، اگه منو می‌ندازی، بغل بابا بندازی»، کودک که بودیم چند صدبار این شعر کوتاه را خواندیم و به وجد آمدیم از این که خدا با ماست و بابا همین نزدیکی است، بعد هم دورخیز کردیم، نفس عمیق کشیدیم و خودمان را پرت کردیم سوی آسمان؛ جایی که خدا هست و بابا پایینش ایستاده.
کد خبر: ۷۴۲۰۷۴

چقدر دلمان قرص بود، چه بی پروا و نترس بودیم، چه سرِ پرشوری داشتیم و چه قدر مشتاق خطر کردن بودیم، شاید کودکی بودیم شبیه این پسر که روی طناب نازک رخت، نشسته و سنگینی‌اش را انداخته روی چند تکه چوب که ستون فقرات تاب است؛ بی‌نگرانی از شکستن، افتادن و نقش زمین شدن.

هوا سرد است، برگ و بار درختان ریخته، آسمان آماده تپیدن است، ولی این پسر با این پاهای لخت درون دمپایی پلاستیکی، گرم بازی است، مثل همه ما وقتی که کودک بودیم و هیچ چیز به اندازه بازی گرممان نمی‌کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها