او نمایشنامهنویس، کارگردان، گوینده و مجری رادیو، بازیگر، و ترانهسراست که با لهجه و گویش منحصربه فردش، از اول برای رادیو، نمایشنامه مینوشت. صالحعلاء که این روزها نیز، از طریق امواج رادیو پیام و رادیو تهران با شنوندگان همراه است، در واپسین دقایق زمستان سال1392، همان دقایقی که به قول خودش بهار معطل کسی نمیماند، از بخش شامگاهی رادیو پیام، به همراه حسینآهی و مریم واعظپور گوینده توانمند رادیو، مخاطبان را همراهی کرد و هنگام تحویل سال1393، با این جمله، بهار را از انتظار درآورد: خدایا به بندگی تو پز میدهم!
در شرایطی که رادیو به دنبال جذب مخاطبان جدید است، با کدام ویژگی میتوان نوروز متفاوت و جذابی را برای مخاطبان رادیو فراهم کرد؟
باتوجه به تجربههای تاریخیام در رادیو، میگویم رادیو رسانهای پارادوکسیکال است. از یک نظر پدیدهای مظلوم است، هم خودش و هم کارکنانش؛ از یک نظر نیز پدیدهای دیکتاتور است که فقط حرف میزند و اصلا نمیشنود. از اول برای رادیو گوش اختراع نشده است و یکسره حرف میزند، اما ویژگیهایی دارد که رسانههای مدرن و پیشرفته دیگر ندارند. رادیو و به طور کلی هر اثر زیباشناختی و هنری، باید زیر پای مخاطبانش را خالی کند. مخاطب در برخورد با یک پدیده هنری، باید عکسالعملش شبیه مواجهه با یک دایناسور باشد، یا مثل کسی که برای نخستین بار اقیانوسی را میبیند یا برای اولین بار ماه را تماشا میکند، یا محبوبش را. باید کاری کنیم که مخاطب با دهان باز ذهنی با اثر ما مواجه شود و برنامه برای او، مثل خاطرهای فراموشناشدنی شود. هر اثر زیباشناختی، باید آهان آهانها داشته باشد. البته باید با حجب و هیبت، اثری حرفهای، دانشی و زیباشناختی فراهم کنیم، نه با تجهیزات پیش پاافتاده، که معمولا آدمیزاده حوصله فکر کردن ندارد. هرچند دل آدمیزاد، چیزهای آماده و بیزحمت میخواهد. (کسی به هنرمندی که بالای پلهها ایستاده بود، گفت بیا پایین، برای من بالا آمدن از پلهها سخت است. هنرمند نجیب هم گفت: باشد، حالا که برای تو بالا آمدن سخت است، من میآیم پایین، خدمت شما.) به نظر من، هنرمند هیچگاه نباید حاضر شود پایین پلهها بیاید، حتی به قیمت از دست دادن کارش، باید بگوید هر طور شده شما تشرف بیاورید اینجا که من ایستادهام.
باتوجه به اهمیتی که در اجرای یک برنامه رادیویی وجود دارد و همینطور انتظاراتی که شنوندگان رادیو از ویژه برنامههای نوروزی دارند (از نظر فرم و محتوا)، استفاده از فرم مجری ـ مولف در چنین برنامههایی تا چه اندازهای میتواند جوابگوی نیازها و ضرورتهای مخاطبان رادیو باشد؟
مجری ـ مؤلف، از سینما و از دوران توروفو و ژان لوکگدار آمده است. به نظرم مجری ـ مؤلف، گویندهای است که خودش موضوعات را تعیین میکند و مینویسد، یا نظریهدار است؛ کسی است که کارش خوب است؛ چه اول بهار، چه آخر پاییز، چه اوج زمستان، یا چله تابستان. مجری ـ مؤلف میتواند با سبک یا شیوه خاص خود در اجرا، پاسخگوی نیازها و ضرورتهای مخاطبان باشد.
با توجه به نقش یک متن خوب در ارتقاء کیفیت یک برنامه رادیویی، نویسندگان برنامههای نوروزی به چه دقایق و ظرایفی باید توجه داشته باشند؟
در این روزگار، رادیو رقبای پولداری مثل سینما و تلویزیون دارد. در کشور خود ما، دهها رادیوی فارسی زبان (با لهجه و بیلهجه) شنیده میشود. در چنین شرایطی برنامهساز باید دائما از خودش بپرسد: باوجود این همه فرستنده یا هووهای رسانهای بسیار، من چرا باید برنامه بسازم و چگونه بسازم؟ شاید فکر کنید رادیوهای داخلی، برای پول و امکانات میتوانند یکهتاز و موفق باشند، اما رادیو و تلویزیون ما طبق نص صریح قانون اساسی، دولتی است و هر چیز دولتی تلویحا نظارتهایی دارد که رادیوهای خارج از کشور آن را ندارند. آنها هر چه دلشان بخواهد میگویند؛ هر موسیقی را پخش میکنند و امکان طرح مسائل و موضوعاتی را دارند که ما نداریم. نمیخواهم بگویم آنها آزادی دارند که آزادی بحث مستوفی دارد؛ از قضا به نظر من آزادی، محدودیت است. اصلا آدمیزاد میل پنهانی به شنیدن چیزهای ممنوع دارد. در هر حال، فکر کردن کار دشواری است و برنامهسازان باید بدانند خیلیها طرفدار ندانستن هستندو بعضی رادیوها نیز از این فرصت استفاده و مشتریان زیادی را جمع میکنند.
پس باید خاطرات زیادی از رادیو داشته باشید؟
در رادیو، دل من لبریز خاطره است، در همه وقت... چه نوروز، چه غیر آن. تقریبا همه عمرم در چنین ایامی سر کار بودم؛ خیلی سالها در چند رسانه کار میکردم، یعنی هم تلویزیون هم رادیو، آن هم در چند شبکه رادیویی که از این شبکه به آن شبکه میرفتم. چند سال هنگام سال تحویل سرکار بودم. یک سالهایی هم، شادی و غم، بالش به بالش کنار هم بودند. یعنی نوروز و محرم و صفر مماس هم شدند، یا تاسوعا و عاشورا و نوروز، مثل مجموعه سین سرخ.
اما از خاطرههای رادیوییام، خاطرهای دارم که مربوط به نوروز ده، پانزده سال پیش است، سالی که در خدمت استاد حسین آهی و همکار دیگری بودم و برای سال تحویل برنامه داشتیم. آن سال من مجموعه تلویزیونی عاقبت نقد فروشی، عاقبت نسیه فروشی داشتم، بنابراین چند شبانهروز بود که نخوابیده بودم. اولین قسمت برنامه تلویزیونی را تحویل دادم و سپس سراسیمه عازم رادیو شدم. در راه خیلی سرحال بودم، اما همین که وارد استودیو شدم و با هموطنان جان، سلام علیک کردم، بیگاه همان جا، پشت میکروفن سرم را روی میز گذاشتم و در کنار استاد آهی، بیهوش شدم و خوابم برد. استاد آهی قصیدهای نوروزی از منوچهری دامغانی میخواند. بعد رو به من گفت: حالا ببینیم صالح علاء چه میگوید. من غرق خواب بودم و درست زیر میکروفن نفسهای عمیق میکشیدم. تهیهکننده برنامه، جبرا موسیقی پخش کرد و بعد مرا کشانکشان به اتاق مدیر پخش بردند و مرا روی مبل رها کردند. خوشبختانه ویژهبرنامه نوروزی، سه، چهار ساعته بود؛ بنابراین من تخت خوابیدم و همکاران زمانی بیدارم کردند که باید بُدو بُدو به استودیو برمیگشتم و پای میکروفن مینشستم و میگفتم: هموطنان جان! چه خوب که این سر چراغی و اول دشتی بهار، باهم بودیم و به پای هم پیر شدیم و اکنون رسیدهایم به حماسه خداحافظی... هموطنان جان، خداحافظ.
نسترن داداشی
نمیتوانم هموطنانم را بخندانم
تا به حال در رادیو، تلویزیون، سینما، و با نوشتهها و ترانههایم، نتوانستهام هموطنانم را بخندانم. خنداندن، بلدی میخواهد و با نوک قاشق مرباخوری اغماض، باید عرض کنم خنداندن نیاز به نبوغ دارد. کارهای خود من اما، خندهدار نیست. من حتی هنوز نمیدانم تکنولوژی خنده در آثار دراماتیک چیست. خیلی که بامزه باشم، با نوشتههایم میتوانم تولید تبسم کنم.
رادیو هم نیاز به هنرمندانی چون اکبر عبدی، علیرضا خمسه، مهران مدیری، و طنزپردازان متین و کاربلدی چون رضا رفیع و شهرام شکیبا، دارد. ما در رادیو، قدر استادان خنده را ندانستیم و با بیمهری آنها را به سینما و تلویزیون هل میدهیم. ما در رادیو، دیگر شبیه منوچهر نوذری، علی تابش و حمید قنبری و دیگران نساختیم.
راستش خنداندن مخاطب در رادیو، دشوارتر از سینما و تلویزیون است. زیرا مخاطب رادیو، دیرخند است؛ زیرا شنوندگان رادیو، اشخاصی دانشی و عمیقترند، اما من میدانم که خودم مناسب نوروز نیستم. چون اغلب حرفهای دانشمندی میزنم و هموطنانم به من و حرفها و کارهایم نمیخندند و همانطور که گفتم فقط میتوانم تولید تبسم کنم. چون آدمیزاد خندهداری نیستم.
ببینید! از پاییز، بیصدایی طبیعت افتتاح میشود؛ اوج سکوت در زمستان است، چون برگی نمانده که خشخش کند، یا پرندهای که آواز بخواند. برفها هم که بیصدا میریزند؛ فقط کلاغها کمی قارقار میکنند و دیگر هیچ. حال آنکه رادیو چیزی جز کلمه و موسیقی ندارد. این دو یکدیگر را قابل تامل میکنند. ما همانقدر که به کلمه نیاز داریم، به موسیقی نیز؛ منتهی در رادیو، نیازمان به موسیقی بیشتر است. اما دائما و سراسر سال را که نمیشود و نمیتوان خندید؛ از کار و زندگی میافتیم. ملتی را تصور کنید که شب و روز یکسره میخندند. این اصلا خوب نیست، اما بین هر حرف و گفتوگوی رادیویی، احتیاج به موسیقی داریم؛ آن هم موسیقیای که مخاطب رادیو میپسندد، نه من برنامهساز و این دلیلی آشکار دارد: اینکه ما برنامه را، همواره برای مخاطبان میسازیم نه برای خودمان.