گفت‌وگو با محمد صالح علاء؛ نمایشنامه‌نویس، کارگردان، گوینده و مجری رادیو

مثل دیدن یک دایناسور

«جامعه ما نیاز مبرمی به خنده دارد؛ به قول کمدی‎کارها: خنده‎های شلیکی؛ خنده‎هایی که آدما را روده‎بر کند، بویژه آن‌که خنده برای نوجوانان و جوانان، مانند اکسیژن است.» این را محمد صالح‌علاء به ما می‌گوید؛ در غروب روز سیزده به در سال 93 در قراری که از ساعات ابتدایی سال جدید گذاشته بودیم.
کد خبر: ۶۶۱۹۹۳

او نمایشنامه‎نویس، کارگردان، گوینده و مجری ‎رادیو، بازیگر، و ترانه‎سراست که با لهجه و گویش منحصربه فردش، از اول برای رادیو، نمایشنامه می‌نوشت. صالح‎علاء که این روزها نیز، از طریق امواج رادیو پیام و رادیو تهران با شنوندگان همراه است، در واپسین دقایق زمستان سال1392، همان دقایقی که به قول خودش بهار معطل کسی نمی‎ماند، از بخش شامگاهی رادیو پیام، به همراه حسین‎آهی و مریم ‎واعظ‌‎پور گوینده توانمند رادیو، مخاطبان را همراهی کرد و هنگام تحویل سال1393، با این جمله، بهار را از انتظار درآورد: خدایا به بندگی تو پز می‌دهم!

در شرایطی که رادیو به دنبال جذب مخاطبان جدید است، با کدام ویژگی‎ می‎توان نوروز متفاوت و جذابی را برای مخاطبان رادیو فراهم کرد؟

باتوجه به تجربه‎های تاریخی‎ام در رادیو، می‎گویم رادیو رسانه‎ای پارادوکسیکال است. از یک نظر پدیده‎ای مظلوم است، هم خودش و هم کارکنانش؛ از یک نظر نیز پدیده‎ای دیکتاتور است که فقط حرف می‎زند و اصلا نمی‎شنود. از اول برای رادیو گوش اختراع نشده است و یکسره حرف می‎زند، اما ویژگی‎هایی دارد که رسانه‎های مدرن و پیشرفته دیگر ندارند. رادیو و به طور کلی هر اثر زیباشناختی و هنری، باید زیر پای مخاطبانش را خالی کند. مخاطب در برخورد با یک پدیده هنری، باید عکس‎العملش شبیه مواجهه با یک دایناسور باشد، یا مثل کسی که برای نخستین‎ بار اقیانوسی را می‎بیند یا برای اولین بار ماه را تماشا می‌کند، یا محبوبش را. باید کاری کنیم که مخاطب با دهان باز ذهنی با اثر ما مواجه شود و برنامه برای او، مثل خاطره‎ای فراموش‌ناشدنی شود. هر اثر زیباشناختی، باید آهان آهان‎ها داشته باشد. البته باید با حجب و هیبت، اثری حرفه‎‎ای، دانشی و زیباشناختی فراهم‎ کنیم، نه با تجهیزات پیش پا‎افتاده، که معمولا آدمی‎زاده حوصله فکر کردن ندارد. هرچند دل آدمیزاد، چیزهای آماده و بی‎زحمت می‎خواهد. (کسی به هنرمندی که بالای پله‎ها ایستاده بود، گفت بیا پایین، برای من بالا آمدن از پله‎ها سخت است. هنرمند نجیب هم گفت: باشد، حالا که برای تو بالا آمدن سخت است، من می‎آیم پایین، خدمت شما.) به نظر من، هنرمند هیچگاه نباید حاضر شود پایین پله‎ها بیاید، حتی به قیمت از دست‎ دادن کارش، باید بگوید هر طور شده شما تشرف بیاورید اینجا که من ایستاده‎ام.

باتوجه به اهمیتی که در اجرای یک برنامه رادیویی وجود دارد و همین‌طور انتظاراتی که شنوندگان رادیو از ویژه برنامه‎های نوروزی دارند (از نظر فرم و محتوا)، استفاده از فرم مجری ـ مولف در چنین برنامه‎هایی تا چه اندازه‎ای می‎تواند جوابگوی نیازها و ضرورت‎های مخاطبان رادیو باشد؟

مجری ـ مؤلف، از سینما و از دوران توروفو و ژان لوک‌گدار آمده‎ است. به نظرم مجری ـ مؤلف، گوینده‎ای است که خودش موضوعات را تعیین می‎کند و می‎نویسد، یا نظریه‎دار است؛ کسی است که کارش خوب است؛ چه اول بهار، چه آخر پاییز، چه اوج زمستان، یا چله تابستان. مجری ـ مؤلف می‎تواند با سبک یا شیوه‎‎ خاص خود در اجرا، پاسخگوی نیازها و ضرورت‎های مخاطبان باشد.

با توجه به نقش یک متن خوب در ارتقاء کیفیت یک برنامه رادیویی، نویسندگان برنامه‎های نوروزی به چه دقایق و ظرایفی باید توجه داشته باشند؟

در این روزگار، رادیو رقبای پولداری مثل سینما و تلویزیون دارد. در کشور خود ما، ده‎ها رادیوی فارسی زبان (با لهجه و بی‎لهجه) شنیده می‎شود. در چنین شرایطی برنامه‎ساز باید دائما از خودش بپرسد: باوجود این همه فرستنده یا هووهای رسانه‎ای بسیار، من چرا باید برنامه بسازم و چگونه بسازم؟ شاید فکر کنید رادیوهای داخلی، برای پول و امکانات می‎توانند یکه‎تاز و موفق باشند، اما رادیو و تلویزیون ما طبق نص صریح قانون اساسی، دولتی است و هر چیز دولتی تلویحا نظارت‎هایی دارد که رادیوهای خارج از کشور آن را ندارند. آنها هر چه دلشان بخواهد می‎گویند؛ هر موسیقی‎ را پخش می‎کنند و امکان طرح مسائل و موضوعاتی را دارند که ما نداریم. نمی‎خواهم بگویم آنها آزادی دارند که آزادی بحث مستوفی‎‌ دارد؛ از قضا به نظر من آزادی، محدودیت است. اصلا آدمیزاد میل پنهانی به شنیدن چیزهای ممنوع دارد. در هر حال، فکر کردن کار دشواری است و برنامه‎سازان باید بدانند خیلی‎ها طرفدار ندانستن هستندو بعضی رادیوها نیز از این فرصت استفاده و مشتریان زیادی را جمع می‎کنند.

پس باید خاطرات زیادی از رادیو داشته باشید؟

در رادیو، دل من لبریز خاطره است، در همه وقت... چه نوروز، چه غیر آن. تقریبا همه عمرم در چنین ایامی سر کار بودم؛ خیلی سال‎ها در چند رسانه کار می‎کردم، یعنی هم تلویزیون هم رادیو، آن هم در چند شبکه رادیویی که از این شبکه به آن شبکه می‎رفتم. چند سال هنگام سال تحویل سرکار بودم. یک سال‎هایی هم، شادی و غم، بالش به بالش کنار هم بودند. یعنی نوروز و محرم و صفر مماس هم شدند، یا تاسوعا و عاشورا و نوروز، مثل مجموعه سین سرخ.

اما از خاطره‎های رادیویی‎ام، خاطره‎ای دارم که مربوط به نوروز ده، پانزده سال پیش است، سالی که در خدمت استاد حسین ‎آهی و همکار دیگری بودم و برای سال تحویل برنامه داشتیم. آن سال من مجموعه تلویزیونی عاقبت نقد فروشی، عاقبت نسیه فروشی داشتم، بنابراین چند شبانه‎روز بود که نخوابیده بودم. اولین قسمت برنامه تلویزیونی را تحویل دادم و سپس سراسیمه عازم رادیو شدم. در راه خیلی سرحال بودم، اما همین که وارد استودیو شدم و با هموطنان ‎جان، سلام علیک کردم، بی‎گاه همان ‎جا، پشت میکروفن سرم را روی میز گذاشتم و در کنار استاد آهی، بی‎هوش شدم و خوابم برد. استاد آهی قصیده‎ای نوروزی از منوچهری‎ دامغانی می‎خواند. بعد رو به من گفت: حالا ببینیم صالح ‎علاء چه می‎گوید. من غرق خواب بودم و درست زیر میکروفن نفس‎های عمیق می‎کشیدم. تهیه‌کننده برنامه، جبرا موسیقی پخش کرد و بعد مرا کشان‎کشان به اتاق مدیر پخش بردند و مرا روی مبل‎ رها کردند. خوشبختانه ویژه‌برنامه نوروزی، سه، چهار ساعته بود؛ بنابراین من تخت خوابیدم و همکاران زمانی بیدارم کردند که باید بُدو بُدو به استودیو برمی‎گشتم و پای میکروفن می‎نشستم و می‎گفتم: هموطنان جان! چه خوب که این سر چراغی و اول دشتی بهار، باهم بودیم و به پای هم پیر شدیم و اکنون رسیده‎ایم به حماسه خداحافظی... هموطنان ‎جان، خداحافظ.

نسترن داداشی

نمی‌توانم هموطنانم را بخندانم

تا به حال در رادیو، تلویزیون، سینما، و با نوشته‎ها و ترانه‎هایم، نتوانسته‎ام هموطنانم را بخندانم. خنداندن، بلدی می‎خواهد و با نوک قاشق مرباخوری اغماض، باید عرض کنم خنداندن نیاز به نبوغ دارد. کارهای خود من اما، خنده‎دار نیست. من حتی هنوز نمی‎دانم تکنولوژی خنده در آثار دراماتیک چیست. خیلی که بامزه باشم، با نوشته‎هایم می‎توانم تولید تبسم کنم.

رادیو هم نیاز به هنرمندانی چون اکبر عبدی، علیرضا خمسه، مهران مدیری، و طنزپردازان متین و کاربلدی چون رضا رفیع و شهرام شکیبا، دارد. ما در رادیو، قدر استادان خنده را ندانستیم و با بی‎مهری آنها را به سینما و تلویزیون هل می‎دهیم. ما در رادیو، دیگر شبیه منوچهر نوذری، علی تابش و حمید قنبری و دیگران نساختیم.

راستش خنداندن مخاطب در رادیو، دشوارتر از سینما و تلویزیون است. زیرا مخاطب رادیو، دیرخند است؛ زیرا شنوندگان رادیو، اشخاصی دانشی و عمیق‎ترند، اما من می‎دانم که خودم مناسب نوروز نیستم. چون اغلب حرف‎های دانشمندی می‎زنم و هموطنانم به من و حرف‌ها و کارهایم نمی‎خندند و همان‌طور که گفتم فقط می‎توانم تولید تبسم کنم. چون آدمیزاد خنده‎داری نیستم.

ببینید! از پاییز، بی‎صدایی طبیعت افتتاح می‎شود؛ اوج سکوت در زمستان است، چون برگی نمانده که خش‎خش کند، یا پرنده‎ای که آواز بخواند. برف‎ها هم که بی‎صدا می‎ریزند؛ فقط کلاغ‎ها کمی قارقار می‎کنند و دیگر هیچ. حال آن‌که رادیو چیزی جز کلمه و موسیقی ندارد. این دو یکدیگر را قابل تامل می‎کنند. ما همانقدر که به کلمه نیاز داریم، به موسیقی نیز؛ منتهی در رادیو، نیازمان به موسیقی بیشتر است. اما دائما و سراسر سال را که نمی‎شود و نمی‎توان خندید؛ از کار و زندگی می‎افتیم. ملتی را تصور کنید که شب و روز یکسره می‌خندند. این اصلا خوب نیست، اما بین هر حرف و گفت‎وگوی رادیویی، احتیاج به موسیقی داریم؛ آن هم موسیقی‎ای که مخاطب رادیو می‎پسندد، نه من برنامه‎ساز و این دلیلی آشکار دارد: این‌که ما برنامه را، همواره برای مخاطبان می‎سازیم نه برای خودمان.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها