پیام‌های چاردیواری

بدون نام: این ترجمه‌های آموزنده شما باعث [افزایش] انرژی مثبت من می‌شود.
کد خبر: ۶۵۶۶۷۸

خدیجه یزدان‌پناه از بوشهر: چاردیواری برعکس اسمش هزاران دیوار داره که رو هر کدومش یه عزیزی خاطره و دلنوشته می‌نویسه. من از راه دور به شما و این عزیزان افتخار می‌کنم که به خوندن مطالب همدیگه اهمیت می‌دین[...].

بهار از تهران: مطالبتان درباره جهیزیه خوب ولی ناقص بود. هیچ یادی از دخترانی نکردید که به علت نداشتن جهیزیه موقعیتهای ازدواج را یکی پس از دیگری از دست می‌دهند. تازه باید نیش و کنایه‌های دیگران را هم که کنار گود نشسته‌اند و خبر از حقیقت ندارند تحمل کنند.

پیام‌های​ کوتاه

مـــطـــالبـــتون رو یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، یا به نشونی پُستی صفحه بفرستین، یا به شماره‌ای پیامک کنید که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده. به دلیل وقوع حادثه زندگیبار بهار مجبور شدم بی‌نوبتی کنم و بعضی از اون نوشته‌هایی رو که درباره عید و بهار بود جانشین مطالبی کنم که نوبتشون رسیده بود اما چون هم آخرین شماره امسال و اولین شماره سال بعد، قبل از عید می‌ره به چاپخونه، اونا رو گذاشتم توی اون شماره. شاید شما هم یکی از برندگان خوشبخت اون شماره باشید! پس شماره بعد از عید رو از دست ندید.

ندا: هفت‌سین سفره‌ام را آرام آرام می‌چینم، یک سین کم دارد و آن سین سلامت است! تو که سلام دهی، بهار برایم آغاز می‌شود. سین سلامت را نثارم کن تا هفت‌سینم جلوه‌گر شود. سلامت مصداق حول حالناست برایم. زودتر سلام کن تا زودتر بهاری شوم.

سلاااامَه‌لِ‌کُممممم... سلااااامَه‌لِ‌کُممممم... یوهووو.. دال‌لییییی.... الان حال متحول شد.

نشمیل نوازی: بوی نو شدن می‌آید ولی تو همیشه رفیق کهنة من بمان (بازم که نیستی تو صفحه؟! لااقل دم چارشنبه‌سوری برگرد تا دسته‌جمعی از رو نوشته‌های آتشینت بپریم. زردی و خامی قلممون رو دور بریزیم و فوت‌وفن نوشته‌های داغ رو از تو یاد بگیریم).

نوازی... کمتر ما رو با چوب پاچه‌خواری بنواز! دماغت رو عمل کردی مگه؟ قسمت بویاییش رو فک کنم درست وصل نکرده پس! من هر روز و هر ساعت خودم رو نو می‌کنم چون چوب کهنگی و کهنه موندن رو قبلا زیاد خورده‌م.

فاطمه شیرزاد از روستای دولت‌آباد اردبیل: هیچ توجه کردین تو این دوره و زمونه، دنیای بیرون اکثر آدما، آرام و ساکت است؟ بی‌سروصدا، سربه‌زیر، و با عجله از کنار هم رد می‌شیم، حتی اگه به هم تنه زدیم حوصله یه عذرخواهی هم نداریم[...] چی بگم از این شهر پرسروصدا که تا می‌شود توی قلبمان برای خودمان ساخت‌وساز می‌کنیم!

هاجر جهانگیری از اصفهان: سالهاست توی گوشم سمفونی عاشقی می‌نوازی. امروز دماغ تو درازتر از گیسوی من است!

ئِح! یه نگاه کن ببین شاید اون دماغ نشمیله! قبل از عمل!

نسرین‌دخت از تهران: خط فاصله اختراع خوبیه. اگه بجا و بموقع ازش استفاده بشه، این هی به هم چسبیدنا و قربون صدقه رفتنا، هی خونه هم رفتنا و همیشه و همه جا با هم بودنا و... یه روز این‌قد این رابطه رو ناخوانا می‌کنه که باید به طور کل پاکش کرد.

باید می‌رفت وسط صفحه‌هاااا... اما یه ندایی (این ندا که مطلب می‌ده نه‌هاااا!) با حفظ فاصله، هی از دور صدا می‌زد و توی کوه سرم می‌پیچید: نکنه از این استاتوسا باشه... توسا باشه... سا باشه... شه... ش... ش...!

آذین رخ‌فروز 18 ساله از مسجد سلیمان: دلم آواز می‌خواهد؛ آوازی از جنس بودنها و ماندنهایت؛ نه از جنس رفتنها و دل شکستن‌هایت. بیا با هم آواز خوش ماندن و با هم بودن سر دهیم ای بال پرواز من. (چقدر این روزا دلم به حال بچه‌های کوچیکی می‌سوزه که حسرت داشتن لباس نو توی شب عید همیشه همراهشونه. خوش به حال کسانی که تو این روزا می‌تونن دل این کوچولوها رو شاد کنن).

ریحانه: [...]چرا نباید متنی رو که از جایی می‌خونیم و قشنگه بفرستیم؟

چرا دوست نداری حقوقی رو که واسه کار کردن و زحمت کشیدن تو دادن، یکی دیگه بیاد راحت و آسوده دست کنه تو جیبت، ورش داره ببره واس خودش خرج کنه؟ بگو تا بگم به همون دلیل!

قناری از قم: در گوش دانه‌های برف، تو را زمزمه می‌کنم تا برف از شوق حضورت بهار را لمس کند.

ای بابا... هنو بهار نیومده انگار همه مست بوش شدن! اون از دماغ اینم از گوش! خب دقت کن شاید این که داری تو گوشش زمزمه می‌کنی برف نیست، گوش هاجر جهانگیریه! نیاد بگه پاشو برو یه جا دیگه چهچهه بزن.

ضحی: آره بو، بوی عیده. زمستان گویای رنگ و روی عیده. دلم تنگ است برای عید دیدنی، عیدی، چیدن سفره هفت‌سین. این حال و هواها سالهاست توی بعضی دلها مرده[...].

هلاله: همه می‌گویند عید نزدیک است و من خیره به نقطه‌ای می‌شوم و به روزهایی که بودی می‌اندیشم. همه فصلها آمدند و رفتند. حتی سال جدید آمد اما تو نیامدی. سخت است آغاز سالی که بهارش پژمرده باشد.

رضا حاج منافی 28 ساله از مشگین‌شهر: عید و باز همان آدمهای تکراری که در این 365 روز فقط یک روز پیدایشان می‌شود و باز همان صد سال به [از] این سالها گفتن‌های سرد و بیروح که راستی باورمان می‌شود با این وضع قمر اندر عقربمان، صد سال دیگر عمر خواهیم کرد.

این رو پارسال نگفته بودی؟ حافظ که حافظه نصفه نیمه‌ای هم داره اومده می‌گه: انگار خودشم داره کارای تکراری می‌کنه ولی گیر می‌ده به تقویم جلالی رفیق ما، خیام، هاااا!

آسمان پرستاره: زندگی من وقتی زیبا می‌شود که خوشیهای دیروزم را در ناخوشیهای امروزم مرور کنم و بخندم به تمام آن چیزهایی که روزی فکر می‌کردم مرا از پا درمی‌آورد؛ اما الان فقط خاطره‌اند... تنها همین!

مژگان 70 از همدان: تو به جادو و جنبل یا بسته شدن بخت اعتقاد داری؟ یه مدتیه هر خواستگاری برام میاد، می‌ره و دیگه پشتشم نگاه نمی‌کنه. قیافه و خانواده معمولی دارم. چند نفری گفتن شاید بختت رو بستن یا جادوت کردن. منتظر جوابت هستم.

جادو؟ جنبل؟! چی می‌گی باااو... بی‌خیااااال! تحصیل‌کرده‌ای مثلا‌هاااا! اونا که همچی چیا می‌گن همونان که در دوره غارنشینی بشر، بقیه از دستشون می‌رفتن پناه می‌بردن به دایناسورهای گوشتخوار و در حالی که دو دستی به سرشون می‌زدن، هی التماس می‌کردن: دایی بیا منو بخوووور! داااایییی؟ همچی خیلی زود هم بخور! (احتمالا وقتی اومدن خونه‌تون متوجه تناقض تحصیلاتت با باورهای جادو جنبلی شده‌ن! ولی از شوخی گذشته، اگه اونا آدمای نسبتاً برازنده‌ای بودن، یه مرور کن اون روز رو، شاید رفتاری، حرفی، یا مسئله خاصی دیدن که به خودشون گفتن: برای یک عمر زندگی چنین رفتار، حرف، یا مسئله‌ای مشکل‌سازه. نه که تو یا خانواده‌ت مشکل داشتین، بلکه احتمالا از نظر اونها مشکل بوده. به هر حال، فال، جادو، بستن بخت و... امثالهم، درست نیست. امیدت رو از دست نده).

لیلا ابراهیمی 68 از مرند: چرا ما آدما عادت کردیم اول کسی رو امیدوار کنیم بعد اون رو سوق بدیم تو ورطة ناامیدی؟[...].

جوجه اردک زشت: مگه نگفتی مطالب طنز تو اولویتن؟ پس کو؟ ما که هر چی خوندیم اشکمون دراومد.

گفتم من با دید پارتی‌بازانه‌ای بهشون نگاه می‌کنم اما خب... باید یه چی دستم رسیده باشه یا نه؟ نکنه می‌خوای از خودم بفرستم به اسم بقیه چاپ کنم زیرشم بنویسم برات پارتی‌بازی کردم؟ یا اینجاهاش اشکالاتی داشت که چون خودت خواستی درستش کردم؟!

اکسیر آبی: هر چقدر که می‌خواهد سرد و استخوان‌سوز باشد، هوای زمستان را می‌گویم. خیالی نیست وقتی گرمای دلپذیر نگاه مهربانت میزبان من و عاشقانه‌هایم است.

قلب یخی: وقتی افکارم رو بی‌ریا و صادقانه موبه‌مو به زبون میارم و اونا رو با آدمهای دوروبرم در میون می‌ذارم و با نیشخند گوشة لبشون و تمسخر توی نگاهشون روبه‌رو می‌شم، از حماقت خودم حرصم می‌گیره که چرا افکارم رو با یه همچین افرادی که بیشتر به رنگین‌کمون شبیهن تا آدم، تقسیم می‌کنم.

بدون نام: حفظ احترام! این کلمات تکراری، بزرگترین عامل حفظ محبتن. اگه باور نداری امتحانش کن تا ببینی که رعایت نکردنش چقدر ساده کمرنگ می‌کنه محبتت رو توی دل اونی که دوستت داره[...].

موج دریا: چقدر غمیگن و دلسردم تو این شبهای دلتنگی، دلم آروم شو یک لحظه. داری واسه کی می‌جنگی؟ دیگه اون برنمی‌گرده، نکن گریه، نکن زاری. دیگه بیرون بریز قلبم، همه حسی که بش داری.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها