دزدی​های کوچک کودکی، زمینه​ساز مجرم حرفه ای شدن

زندگی در زندان برایم بهتر است

نام و تاهل: «محمود ـ غ»، مجرد سن: 23سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۶۵۵۰۲۰

محمود از کودکی با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کرد. او در این باره می‌گوید: «پدر و مادرم خیلی با هم دعوا داشتند و همیشه کتک‌کاری می‌کردند. پدرم اعتیاد هم داشت. بالاخره از هم طلاق گرفتند، اما هیچ‌کدام مرا نمی‌خواستند. آن‌طور که بعدا فهمیدم، پدرم به این شرط مادرم را طلاق داده بود که از دست من هم خلاص شود. مادرم هم برای این که خودش را از آن زندگی نجات دهد، این شرط را پذیرفته و بعد چون می‌خواست دوباره ازدواج کند، مرا به پدر و مادر خودش سپرده بود.»

والدین مادر محمود مسن بودند و نمی‌توانستند نظارتی روی نوه‌شان داشته باشند. محمود از نظر درسی بسیار ضعیف بود و بالاخره در کلاس اول راهنمایی ترک تحصیل کرد، اما هیچ‌کس علت آن را از او نپرسید. او می‌گوید: «مادرم آن موقع از شوهر دومش یک بچه دیگر هم داشت و خیلی کم به ما سرمی‌زد. شاید هر دو هفته یکبار، آن هم فقط یک ساعت به خانه مادربزرگم می‌‌آمد و بعد هم می‌رفت.»

محمود در آن سن هر روز از خانه بیرون می‌رفت و در خیابان‌ها پرسه می‌زد. او می‌گوید: «خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست برای خودم خوراکی بخرم، اما پول نداشتم. نه مادرم به من پول می‌داد و نه مادربزرگ و پدربزرگم. آنها وضع مالی خوبی نداشتند برای همین هم دزدی‌هایم را شروع کردم. یادم است اولین بار یک چیپس دزدیدم. به مغازه رفتم و به بقال گفتم مایع ظرفشویی می‌خواهم. مایع ظرفشویی در طبقه بالای قفسه بود. تا او روی چهارپایه رفت، من هم چیپس را برداشتم و فرار کردم.»

دزدی‌های محمود به همین موارد کوچک ختم نشد و او بعد از مدتی سرقت از دخل مغازه‌ها را آغاز کرد. متهم توضیح می‌دهد: «اولین بار که دستگیر شدم، پانزده ساله بودم. مغازه‌دار مچم را گرفت و مرا به کلانتری برد، اما آنقدر گریه و زاری کردم تا این‌که مرا بخشید. البته پولش را پس گرفت. حدود یک‌سال بعد بالاخره دستگیر شدم و مرا به کانون اصلاح و تربیت بردند. آن موقع مادربزرگم فوت شده بود و کسی را نداشتم برای گرفتن رضایت اقدام بکند.

در همه یک‌سال و اندی که زندانی بودم، مادرم فقط یک بار به ملاقاتم آمد. در کانون خیلی احساس تنهایی می‌کردم برای همین هم با دو نفر که قبلا هم سابقه داشتند، صمیمی شدم.»

محمود بعد از آزادی از کانون با دو هم بند سابقش سرقت‌های جدیدی را در پیش گرفت. او می‌گوید: «از آن به بعد ماشین دزدی می‌کردیم و پول خوبی هم به دست آوردیم. وقتی پدربزرگم هم فوت شد، دیگر سراغی از مادرم نگرفتم و دنبال زندگی خودم رفتم. از آن موقع تا حالا در خانه‌های مجردی با آدم‌های خلافکار زندگی می‌کنم. در این مدت چهار بار دستگیر و زندانی شده‌ام، اما هر دفعه بعد از آزادی دوباره سراغ دزدی می‌روم؛ چون کار دیگری بلد نیستم و اصلا دیگر غیر از این راه، راهی برای زندگی‌کردن ندارم.»

متهم بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد: «هیچ‌وقت خانواده درست و حسابی نداشتم که بالای سرم باشد. از پدرم که از همان بچگی خبر ندارم، اصلا شاید تا حالا مرده باشد. او خیلی مواد می‌کشید و من هم از بچگی می‌دیدم و راهش را یاد گرفتم. برای همین من هم معتاد شدم. شروع اعتیادم قبل از سابقه دومم بود. مواد را با حشیش شروع کردم. در این مدت تریاک و شیره هم مصرف کرده‌ام، اما مصرف اصلی‌ام کراک است. زندگی بدی دارم و خودم هم این را می‌دانم، اما چاره‌ای ندارم. نمی‌دانم یکی مثل من مثلا بخواهد درست زندگی کند، چه کار باید بکند؟ نه خانه‌ای و خانواده‌ای و نه پول و کاری. هیچ چیزی ندارم. تازه با قیافه تابلویی که دارم، همه خیلی زود می‌فهمند معتاد هستم و حتی کارگری ساده هم به من نمی‌دهند تا یک لقمه نان گیر بیاورم.»

متهم اضافه می‌کند: «این دفعه به جرم کیف‌قاپی دستگیر شده‌ام و تکلیفم هنوز معلوم نیست. احتمالا دو سه سالی حبس به من بدهند. باور کنید خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم زندان برایم بهتر از بیرون است. راه و رسم زندگی در زندان را یاد گرفته‌ام، اما وقتی بیرون می‌آیم، درمی‌مانم چه کار کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها