در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رضایت گرفتن از پدر و مادری که فرزندشان به بدترین شکل ممکن به قتل رسیده، کار بسیار سختی است، چطور این کار را کردی؟
واقعا سخت بود. متاسفانه من در قتل همسرم مجرم شناخته شده بودم و رضایت گرفتن از پدر و مادر همسرم که دخترشان را خیلی دوست داشتند کار سختی بود اما موفق شدم. آنها فهمیدند من خیلی از کارم پشمان هستم.
گفتی در قتل همسرت مجرم شناخته شدی، منظورت این است که مدعی هستی قتل کار تو نبود؟
من زنم را کشتم و نمیتوانم قتل را انکار کنم؛ اشتباه بزرگی کردم.
چرا همسرت را کشتی، با هم اختلاف داشتید؟
مدتها بود با هم اختلاف داشتیم. پروانه زن خوبی بود اما اختلاف زیادی با هم داشتیم و سر هر موضوعی درگیر میشدیم. هردو کلافه شده بودیم.
برای قتل همسرت از قبل نقشه کشیدی؟
هیچ نقشهای در کار نبود.همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.درست است که چند روز قبل با هم دعوا کرده بودیم و در این مدت هم اصلا رابطه خوبی با هم نداشتیم اما واقعا نقشهای نکشیده بودم و اصلا نمیخواستم این کار را بکنم. از کوره در رفتم و اینطوری شد.
زمان وقوع حادثه سر چه موضوعی با هم دعوا میکردید؟
زنم با پدر و مادرش قهر بود و خانوادهاش این موضوع را از چشم من میدیدند. بارها هم این را به من گفته بودند. البته میدانستم چون با من اختلاف دارد، میخواهد همه را به جان من بیندازد. وقتی گفتم چرا این کار کردهای، برو با مادرت آشتی کن، باهم درگیر شدیم.
چطور شد پروانه سوخت؟
عصبانی شد و گفت خودم را آتش میزنم. راستش الان اصلا یادم نیست چطور این اتفاق افتاد اما گفتم من از این کارهای تو نمیترسم پیت نفت را رویش ریختم و بعد نمیدانم چه شد که بدنش شعلهور شد.
وقتی همسرت را به بیمارستان رساندند، وی به پرستاران گفته بود تو او را آتش زدی، اما در بازجوییهای اولیه همه چیز را انکار کردی، چرا؟
وقتی زنم آتش گرفت خیلی ناراحت شدم. هل کرده بودم و نمیدانستم باید چه بکنم. بلافاصله آتش را خاموش کردم و او را به بیمارستان رساندم، نیم ساعت نگذشته بود که پرستاران گفتند شدت سوختگی بالاست و قسمتهای حساس بدنش سوختگی عمیق دارد و نمیتواند دوام بیاورد من هم خیلی ترسیدم. میدانستم مرا به جرم قتل بازداشت میکنند. گفتم کار من نبود و زنم خودسوزی کرده است.
چند سال بود با همسرت زندگی میکردی؟
نزدیک به ده سال. دو دختر هم داشتیم.
رابطهتان از اول اینطوری بود؟
بله از اول با هم مشکل داشتیم. مرتب دعوا میکردیم
چرا جدا نمیشدید؟
سال اول زندگیمان میخواستیم از هم جدا شویم اما خانوادهها مخالفت کردند و گفتند همه اولش همینطوری هستند بعد هم زنم باردار شد و خدا به ما دو بچه داد. پس از مدتی بازهم میخواستیم از هم جدا شویم. البته من بیشتر اصرار میکردم او خیلی مایل به طلاق نبود. باز خانوادههایمان مخالفت کردند و گفتند با داشتن دو بچه باید با هم کنار بیایید تا بچهها بدبخت نشوند و آخر سر هم همگی بدبخت شدیم.
بیشتر اختلافتان بر سرچه بود؟
زنم اخلاق خیلی تندی داشت. البته مهربان و دلسوز بود. با این حال یک وقتهایی هم خیلی تندی میکرد و نمیشد او را تحمل کرد. پدر و مادرش هم میدانستند او خیلی آدم بسیار تندی است. با آنها هم خیلی دعوا میکرد. ما از هم بریده بودیم این را همه میدانستند.فقط به خاطر بچهها با هم زندگی میکردیم.
چطور شد اعتراف کردی قتل کار توست؟
آنها هنگام بازجویی از بچهها به موضوع پی برده بردند. من هم دیدم مخفیکاری دیگر فایدهای ندارد و واقعیت را گفتم.
یعنی اگر بچههایت این حرف را نمیزدند، تو اعتراف نمیکردی؟
چند روزی میتوانستم این موضوع را مخفی کنم اما در نهایت به دلیل عذاب وجدانی که داشتم اعتراف میکردم. درست است که من با پروانه اختلاف داشتم اما او مادر بچههایم بود حتی اگر از او جدا میشدم بهخاطر بچههایم رابطهام را با او حفظ میکردم. من بچههایم را خیلی دوست دارم.
اما تو مادرشان را به قتل رساندی؟
از کارم پشیمان هستم. واقعا قصدم کشتن نبود میخواستم او را بترسانم. خیلی پشیمان هستم.
چطور شد خانواده همسرت رضایت دادند؟
چند سال است که در زندان هستم. بچههایم را ندیدهام و خیلی عذاب وجدان دارم. در زندان توبه کردم بارها با پدر و مادر همسرم صحبت کردم و به آنها گفتم بابت این اشتباه بزرگ، در زندان توبه کردهام. البته آنها روی حرف من حساب نکردند و از مددکار پرس و جو کردند و وقتی مطمئن شدند من تغییر کردهام، رضایت دادند.
یعنی اینکه توبه کردی، برایشان کافی بود؟
البته فقط این موضوع نبود آنها خیلی بچههایم را دوست دارند. دخترها هم به مادربزرگشان وابسته هستند من اطمینان دارم نقش بچهها خیلی مهم بوده مادرزنم هم همین موضوع را گفته بود.
یعنی گفته تو را به خاطر بچهها بخشیده است؟
وقتی متوجه شد من توبه کرده و آدم خوبی شدهام، برای اینکه بچههایم بیشتر از این اذیت نشوند، تصمیم گرفت رضایت بدهد. من واقعا از او و پدرزنم تشکر میکنم.
برای اینکه رضایت بگیری، پولی هم به اولیای دم مقتول پرداخت کردی؟
نه آنها هیچچیز از من نخواستند. آنها میخواستند من متوجه اشتباهم بشوم. میدانستند پروانه هم عصبانی بود؛ البته این موضوع دلیل مناسبی برای اینکه من بخواهم او را بکشم، نیست. مادرزنم هم همین را میگفت. من خودم پدر هستم و میدانم از دست دادن بچه چقدر سخت است و چقدر آدم را اذیت میکند چون بچههایم را خیلی دوست دارم.
بچههایت حالا کجا هستند؟
آنها پیش مادربزرگشان میمانند. خدا را شکر آنها از بچههایم خیلی خوب مراقبت میکنند. بچهها درسشان خوب است و خیلی هم مودب هستند. زنم و مادرزنم در تربیت آنها خیلی نقش داشتند و خیلی زحمت کشیدند.
بچههایت را در این مدت ملاقات کردهای؟
بله آنها را میدیدم. خیلی بچههای خوبی هستند. میدانم داغ بیمادری را هیچ وقت فراموش نمیکنند اما به روی خودشان نمیآورند همیشه با من با محبت صحبت میکنند. خیلی دوستشان دارم.
تو توانستی رضایت بگیری و بعد از گذراندن دوران محکومیت و آزادی برنامهات برای زندگی چیست؟
از این به بعد میخواهم ایرادهایی را که داشتم برطرف کنم. مثل قبل زود عصبانی نشوم و به دستبوس پدرزن و مادرزنم بروم و رودررو از آنها عذرخواهی کنم. به کارم میچسبم به همان کفاشی که قبلا داشتم، میروم و کار میکنم تا بچههایم موفق شوند و زندگی خوبی داشته باشند. پس از مرگ همسرم، من به خاک سیاه نشستم. میدانم زندگیام از این به بعد دیگر خوب نخواهد بود و من نمیتوانم رنگ خوشی را ببینم. از خدا میخواهم فقط به من کمک کند بتوانم این عذاب وجدان را تحمل کنم. در این مدت هم برای آرامش روح همسرم هرشب برایش نماز میخواندم و دعا میکردم. ما زندگیمان را با عشق شروع کردیم اما با آتش تمام شد. نمیدانم چرا اینطور شد. خیلی شبها در زندان وقتی به این موضوع فکر میکنم، پیش خودم میگویم ای کاش زمان به عقب برگردد و ای کاش بشود دوباره از اول شروع کرد. آن وقت بیشتر خشم خودم را کنترل و راهی برای داشتن زندگی آرام پیدا میکردم یا اینکه از پروانه جدا میشدم و به هیچ وجه این راه را انتخاب نمیکردم. از این به بعد هم همه زندگی من بچههایم خواهند بود. آنها یادگارهای پروانه و همه زندگی من هستند.
اگر به تو بگویند اکنون زن و شوهری هستند که مثل تو و همسرت با هم درگیری دارند با توجه به تجربهای که داری، به آنها چه میگویی؟
از آنها خواهش میکنم هردو کمی کوتاه بیایند. آدمها گاهی به جایی میرسند که گلوله آتش میشوند و زندگی خودشان را آتش میزنند. اگر خشم خودشان را کنترل کنند، اینطوری نمیشود اما اگر نتوانند، وضعشان خیلی خراب میشود. پس بهتر است خودشان را کنترل کنند، وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنند یعنی عشقی بین آنهاست پس نقطه مشترک را پیدا کنند آن وقت با کمی گذشت میتوانند زندگی آرامی داشته باشند.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: