روش کار به این شکل بود که من چک صادر کنم و او با چکها جنس بخرد و بعد از فروختن آنها درصدی سود هم به من بدهد. البته او خودش نمیتوانست دسته چک بگیرد و به همین دلیل به من چنین پیشنهادی کرد. چون او را هر روز میدیدم و همه کسبه محل نیز او را میشناختند، پیشنهادش را پذیرفتم. فکر میکردم این طوری بدون اینکه کاری انجام بدهم، پول خوبی به جیب میزنم و حتی شاید توانستم مغازهای برای خودم بخرم.
جعفر آن زمان تازه پدر شده بود و به گفته خودش میخواست به آن حد از رفاه برسد که فرزندش بدون هیچ مشکلی بزرگ شود و هیچ کمبودی در زندگی نداشته باشد. او ادامه میدهد: بعد از مدتی معلوم شد طرف کلاهبردار است. او چکهای من را خرج و فرار کرد و من هم هیچ مدرکی علیهاش نداشتم و با شکایت طلبکاران به زندان افتادم. باید 18 میلیون تومان به آنها میدادم، اما چنین مبلغی را نداشتم. پدرم وقتی موضوع را فهمید، خیلی به من سرکوفت زد، اما سعی کرد کمکم کند. تلاشهای او هم فایدهای نداشت آن زمان 18 میلیون تومان مبلغ کلانی بود. بالاخره با شکایت طلبکاران به زندان افتادم و دو سال و هفت ماه طول کشید تا اینکه توانستم رضایت آنها را بگیرم.
جعفر میگوید: تحمل زندان برایم خیلی سخت بود بویژه اینکه مجرم و خلافکار نبودم و داشتم جور یک نفر دیگر را میکشیدم. آن موقع در دادگاه به قاضی گفتم بدهکار واقعی در اصل شخص دیگری است، اما گفت باید مدرک ارائه کنم. تازه اگر مدرک هم داشته باشم، باز هم فایدهای ندارد، چون طلبکاران چک مرا دارند و فقط با مدرک میتوانم خودم جداگانه از آن شخص شکایت کنم تا به حقم برسم. به هر حال به زندان افتادم و خیلی سختی کشیدم. این وسط زنم فقط یک سال به پایم ایستاد و بعد تقاضای طلاق کرد. من هم لج کردم و گفتم طلاق نمیدهم. شش هفت ماه کشمکش داشتیم تا اینکه پدرم گفت بهتر است دنبال دردسر نگردم. دادگاه هم حضانت پسرم را به زنم داد، البته بعد از اینکه آزاد شدم، شکایت کردم تا حضانت را بگیرم. برای آن هم نزدیک یک سال رفت و آمد کردیم تا اینکه بالاخره به این نتیجه رسیدم که چون بچهام به مادرش وابسته است، بهتر است من کوتاه بیایم. البته هفتهای یکبار او را میبینم و الان سالهاست که این قرار را داریم و اجرا میکنیم، اما هنوز که هنوز است رابطه من و بچهام خوب نشده و او همیشه از من فاصله میگیرد. شاید حق دارد. شاید هم زن سابقم مغزش را شستوشو داده است.
زندانی سابق ادامه میدهد: با کمک پدرم هر طوری که بود بخش عمده بدهیها را دادم و رضایت گرفتم، اما وقتی بیرون آمدم، با مشکلات زیادی مواجه شدم. مشکل اصلی دوری از بچهام بود که توضیح دادم. بجز آن بیکار بودم و دیگر سرمایهای هم برای راه انداختن مغازه نداشتم. از همان زمان به کارکردن با ماشین پدرم مشغول شدم. البته حواسم بود که پیشرفت کنم، ولی تا به حال چنین موقعیتی به دست نیامده است. من به سبب آن بلندپروازی، موقعیتهای زیادی را از دست دادم و تا مدتها همیشه به خودم سرکوفت میزدم حتی حالم از نظر روحی آنقدر بد بود که دارودرمانی میکردم، اما به مرور زمان توانستم خودم را پیدا کنم حالا به همین حداقلهایی که دارم، راضی هستم. ماشینی خریدهام و با آن در آژانس کار میکنم. هفتهای یک بار هم پسرم را میبینم. در کنار پدر و مادرم زندگی میکنم و سعیام این است که آنها را از خودم نرنجانم. درست است که اگر زندانی نمیشدم، خیلی پیشرفت میکردم، ولی به هر حال گذشتهها گذشته و باید به فکر آینده باشم.