پیراهنم جوان میشود، موهایم را آب و شانه میکنم. چند دانه ریش سفید شده را با «موچین» از ریشه درمیآورم. باید دوباره تازه شوم چرا که: «رسید مژده که فصل بهار در راه است». بهار در راه است با هفتسین تاریخیاش. با لباسهای تازهای که بوی محبت میدهند. با درختانی که دستهایش به استقبال خورشید در آسمان یله مانده است.
بهار در راه است با سیر و سمنو و سکه، با لبخندهای دخترکان پنج سالهای که با دامن سفید و کفش قرمز تاریخ را طی میکنند. «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»
حالا نفسهای سال به شماره افتاده است و تقویم آخرین برگهایش را میشمارد. روزهای اسفند با تمام دلگرمیشان که لحظهلحظه بلند میشوند در برابر بهار کوتاه میآیند و میروند تا دامن تاریخ.
حالا آفتاب مهربانتر میتابد و در دل شاخههای نورس بیدهای مجنون قند آب میشود. پرندگانی که نمیدانم از کجا آسمان را شروع کرده بودند بر شانههای تو فرود میآیند. من به خودم بازمیگردم.
به خودم بازمیگردم. به چشمهای تو که دنیایی ناشناخته است، دنیایی که با خودت از بهشت آوردهای. من به خودم بازمیگردم، به دلم و تو را میبینم که زمزمه میکنی: «آب زنید راه را، هین که نگار میرسد/ مژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد»
به خودم برمیگردم، تو را میبینم که گلهای پیراهنت جوان شدهاند و روسریات مسیر بادها را نشان میدهد. تو را میبینم که کفش ورنی قرمزرنگ پنج سالگیات را دستمال میکشی، تمیز میکنی و میگذاری کنار قاب عکسی که 20 سال پیش در مشهد گرفتیم، آن هم در کنار عکس حرم در عکاسخانهای که در طبقه دوم یک ساختمان قدیمی در «بالا خیابان» بود.
همان عکسی که مادربزرگ خدابیامرز هنوز هم در آن لبخند میزند با دندانهای عاریهایاش و پدر از روی چادر دست مادر را گرفته است و تو دست مرا که گم نشوم. غافل از اینکه ما همدیگر را در ازدحام سالهای آمده و نیامده گم میکنیم. میبینی خواهرم! در عکس من 20 سال است که کنار تو ایستادهام و در غیرعکس: «هر دو پیش هم اما دور از همیم، آخر/ تو مرا نمیفهمی، من تو را نمیدانم.»
به هر حال بهار دارد میآید، مینشیند روی خاکهای نمزده شمعدانیهای پشت پنجره، ریشه میدواند در صدای «موسی کو تقی»های همسایه طبقه بالایی و لم میدهد روی چمنهای پارک ملت.
دی رفته، خیمه در نفس عید میزنیم/ عید است پنجه بر دف خورشید میزنیم
علی بارانی