به نظر مینا، دختران همدم مادرهایشان هستند و او همیشه خدا را بابت داشتن دختری مثل صدف شکر میکند. مینا نگران آینده فرزند خود است و همیشه به تربیت او و این که چه سرنوشتی دارد، فکر میکند. صدف همچنان روبهروی تلویزیون مشغول بازی کردن با عروسکهایش است. با دقت و وسواس لباسهایشان را مرتب میکند. کاسه آبی کنار دست خود قرار داده و دستهایشان را میشوید. همین طور موهای عروسکش را شانه میزند. مینا غرق در همین افکار است که صدای زنگ در به گوش میرسد. خانهشان آپارتمانی نیست و مسیر طی کردن تا در حیاط کمی طول میکشد. از جا میپرد. چادرش را سر میکند و از پلههای ایوان پایین میرود. هوا ابری است و غروب دلگیری بر خورشید تحمیل میشود. نجف، پدر صدف از راه میرسد. کودک پنج ساله خود را در آغوش میکشد و هدیهای برایش دارد. یک عروسک زیبای دیگر. کلکسیون عروسکهای صدف کامل میشود. تلویزیون روشن است و ساعت به 19 نزدیک میشود. وقت اخبار است، اما شبکهای دیگر برنامه کودک دارد. پدر از حق خود به نفع صدف میگذرد، اما صدف درگیر بازیهای کودکانه خود است. سرگرم تجربه شبیه شدن به بزرگسالان. مادر با یک لیوان چای از نجف پذیرایی میکند. یکی از برنامههای کودک قدیمی از تلویزیون بازپخش میشود. کارتون محبوب «فوتبالیستها» و قصه شوتهایی که یک قسمت طول میکشید تا به دروازه برسد. پدر با دیدن کارتون ذوقزده میشود. از خاطرههایش میگوید و تمام نگاهش جلب صدف کوچولوست. او جای عروسکهایش را با هم عوض میکند. هر کدامشان اسمی دارند، زیبا، دسته گل و نازلی... عروسک جدید را نمیداند چه بنامد. بیمقدمه از مادرش میپرسد: به نظرت اسمش رو چی بذاریم؟ مادر شانههایش را بالا میاندازد و میگوید: هایدی. به گمانم خاطرهگوییهای نجف او را به دنیای بچگیهایش برده است. نسلی که شناختن آنها از طریق اسم کارتونها و برنامههای تلویزیونی راحتتر صورت میگیرد. صدف پنج ساله، اما هیچ ذهنیتی از این اسم ندارد. ابروهایش در هم میرود و میگوید: نه مارگارت بهتر است. دیروز دوستم روشنک سر کلاس نقاشی گفت. آره همین خوبه! تلویزیون روشن است. پدر به این مکالمه توجهی ندارد و فوتبالیستها میبیند. مادر دعا میکند کاشکی برنامه بعدی شروع نشود. آنها از پل زدن به گذشته خرسندند.
رکسانا قهقرایی